درود بر معلمی که نمیدانم امروز کجاست
با بیشتر معلمهایم رابطهای خوب و دوستانه داشتهام. با خیلی هاشان همسفر شدهام و با خیلیهای دیگر کتاب و فیلم، بدهبستان کردهام. در تمام روزهای آن ۱۲سال تحصیلم در مدرسه، تنها یکبار از معلمم «کتک» خوردم؛ یک پسگردنی که معلوم بود معلمم با وجود عصبانتیش، بهدشواری تلاش کرده مهارش کند. آن پسگردنی را آقای طالقانی زد؛ کلاس دوم راهنمایی. عصبانیتش بهجا بود.
اما میان همه معلمهایی که داشتهام، معلم سال اول دبستانم را بیش و بهتر از همه به یاد دارم: آقای لشنی. سال اول دبستان را به فراخور کار پدرم در دورود (شهرستانی نزدیک خرمآباد) گذراندم؛ در یک مدرسه دولتی. به گمانم اسمش مدرسه شاهد بود. هنوز بعدازظهرهای ابری و دلگیر دورود را که در کلاسهای پرنفر و کوچک و کمنور آن مدرسه میگذراندیم، خوب به یاد دارم.
آخر سال که شد، آقای لشنی (فکر کنم به این خاطر که شاگرد اول کلاس شده بودم) بهام یک دفترچه ۶۰برگ از همانها که جلد کاهی آبی داشت و رویش نوشته بود «تعلیم و تعلم عبادت است - امام خمینی» و فکر کنم از نوستالژیهای دههشصتی همهمان باشد، هدیه داد و یک کتاب از مجموعهداستانهای هانس کریستین اندرسن؛ و فکر کنم یک مداد.
چیزی که باعث شده هیچوقت آقای لشنی و نفس گرمش را که اغلب تهمایهای از بوی تلخ سیگار داشت فراموش نکنم و مطمئن باشم اگر روزی پیدایش کنم و ببینماش راحت به دستهایش بوسه بزنم، یک بیت شعری بود که با خط معلماولدبستانیاش جوری نوشته بود که من ِ تازهباسوادشده بتوانم بهراحتی بخوانماش:
یک عمر بدی کردی و دیدی ثمرش را
خوبی چه بدی داشت که یکبار نکردی

