دغدغههای روزمره يک دانشجوی جامعهشناسی كه با حفظسمت، روزنامهنگاری هم میكند...
انتخابات آمریکاست و قاعدتا موضع ما که معلوم است!
اینروزها که آمریکا - و تبعا دنیا - معطل یک لینکلن یا (با پوزش از برادران ارزشی) کندی یا کارتر است، به اوباما هم میتوان دلخوش بود.چرا «شایعه» مرگ رهبر کره شمالی، «خبر» مهمی میشود؟
هفته پیش یکی از مهمترین خبرهایی که رسانههای عمده آن را دنبال میکردند، شایعهای بود درباره مرگ رهبر جمهوری دموکراتیک خلق کره؛ یا همان کره شمالی.
این شایعه از آنجا دامن پیدا کرد که کیم جونگ ایل برخلاف هرساله، در رژه نظامی سالگرد تاسیس این رژیم، حاضر نشد. خبرها از سکته و سپس بهبودی این رهبر را شامل میشد تا مرگ او در سال گذشته و حتا در سال 2003.
هنوز هم هیچ اثری از نقض این خبر دیده نشده و خبری از این رهبر کره شمالی نیست.
راستی چرا شایعه (و نه خبر) مرگ کسی مثل کیم جونگ ایل یا رهبران دیگری از این دست مثل فیدل کاسترو در کوبا، در مقایسه با خبر (و نه شایعه) بیماری یا ترور یا مرگ رهبران کشورهای غربی، اینقدر اهمیت پیدا میکند؟
1. با توجه به ساختارهای اقتصادی و سیاسی و حتا فرهنگی، رهبرانی مانند کیم جونگ ایل و مائو و کاسترو، معمولا بیش از آنچه رهبران غربی در کشور خود قدرت دارند، زمام امور را به دست دارند. بودن یا نبودن آنان، برای کشورشان معانی فراوانی دارد و میتواند گاه به معنای تغییراتی عمده و اساسی باشد. این رهبران اغلب به جای نظام عمل میکنند و برخلاف عمده کشورهای غربی که نظام برای رهبر تعیینکننده است، این رهبران هستند که برای نظام تعیینکنندهاند.
2. این قدرت و زمامداری مضاعف و ریشهدار، خود انگیزهای میشود برای مدیران اینجور کشورها تا جلوی نشت هرجور اطلاعاتی درباره بیماری یا ضعف یا حتا مرگ رهبرانشان را بگیرند؛ مبادا پیش از آنکه رهبر بهبود پیدا کرده باشد یا فکری برای رهبر بعدی کرده باشند، ممکلت به هم بریزد و زهوار کارها از دست برود و با توجه به توطئههای (گاه راستین) «دشمن»، کشور زیانی قابلتوجه ببیند.
این موضوع وقتی مهمتر میشود که یادمان باشد بیشتر اینقبیل کشورها، همواره با بحرانهایی خارجی (چه ساختگی از سوی حکومت و چه راستین) روبهرو هستند و این، نقش آن رهبران پرقدرت و اهمیت سلامتیشان را بیشتر میکند.
3. این رهبران اغلب وجههای از فره همایونی یا کاریزمای حکومتی دارند. مردم کشورشان نسبت به آنان دیدی فرا-انسانی دارند و شاید چون بهدشواری میتوانند مرگ (این بزرگترین نقطهضعف بشر) را برای آنان باور کنند، در این حکومتها تلاش میشود کمتر خبری از ضعف یا بیماری رهبرشان درز نکند تا مبادا آن وجهه همایونی و فرهمند، آسیب ببیند.
4. توطئههایی که سازمانهای جاسوسی غربی یا حتا شرقی در سالهای گذشته برای ترور رهبران کشورهای مخالفشان داشتهاند، همیشه به شایعهها درباره سلامتی این رهبران دامن زده است؛ بهخصوص در داخل آن کشورها و نزد مردم خودشان. تهدیدهای علنی و بیرودربایستی علیه فیدل کاسترو و همچنین خطونشانکشیدنهای دولت اسرائیل برای یاسر عرفات، از نمونههای دمدست اینجور تهدیدهای واقعی است. تازه تهدیدهای خیالی و موهوم که ساخته و پرداخته مردم این کشورها بودهاند را هم اضافه کنید.
5. اما به نظرم مهمترین زمینهای که باعث میشود شایعه (و نه حتا خبر) مرگ یا ناخوشی رهبران کشورهایی مثل کره شمالی و کوبا را اینطور در مرکز توجه رسانهها(ی اغلب غربی) قرار میدهد، ناتوانی مزمن اطلاعرسانی در خود این کشورهاست.
البته این یک زمینه، کاملا و تماما متاثر از آن چهار زمینه قبلی است که نوشتم.
مثلا وقتی کره شمالی یا کوبا رسانهای تا این اندازه آزاد نداشته باشد که بهآسانی به خبرهایی درباره سلامتی رهبرانشان بپردازد، این رسانههای دیگر کشورها و حتا بیش از آن، سازمانهای اطلاعاتی و جاسوسی آنها هستند که به تکاپوی جستوجو درباره خبر میافتند. اما در کشورهایی مثل آمریکا و کشورهای اروپایی، به دلیل نبودن همان چهار زمینه اول، این خبرها در حد یک خبر نسبتا زرد باقی میمانند و برای مردم آن کشورها، بیشتر جنبه آموزشی درباره بیماری آن فرد پیدا میکند؛ تا - چنان که درباره کشورهایی مثل کوبا و کره شمالی - به قالب خبرهای پلیسی و آمیخته به حدسها و گمانها وحتا آرزوها در بیایند!
---
پ.ن.: راستی هنوز کسی خبری از حال و روز آریل شارون ندارد؟! آخرین خبر موثق، بیانیهای بود که پسرش جلوی در بیمارستان محل مداوای او خواند و در آن از پزشکان پدرش تشکر کرد و البته مردمی که برای او دعا کردند. قدیمه چرا باید خبر سلامتی شارون را پس از سه سال پنهان نگه دارد؟
از این دنیا میترسم
شهروند امروز در شماره تازهاش، خبری را کار کرده که برایم عجیب و شوکهکننده بود.
این هفتهنامه در صفحه حاشیهاش که به خبرهای زرد عوالم جدی میپردازد، از جدایی قریبالوقوع جورج بوش، رییسجمهور آمریکا، از همسرش لورا داده خبر داده است. از قرار معلوم لورا خانم به 20 میلیون دلار راضی شده تا بهمسالمت و محترمانه، از چهل و سومین رییسجمهور آمریکا جدا شود؛ البته پس از پایان روزهای سیاه بوش در کاخ سفید.
اما نکته نگرانکننده این خبر، جدایی این زن و شوهر نیست؛ که به خودشان مربوط است. چیزی که برایم عجیب بود اینکه در این خبر البته بدونمنبع، یکی از دلایل جدایی لورا بوش را از شوهرش، بازگشت رییسجمهور آمریکا به الکل مطرح شده است.
اینطور که دلارام عظیمی در این خبرش نوشته، بوش که سابقه اعتیاد به الکل را داشته و ترک کرده، پس از فشارهای روانی حمله به افغانستان و عراق و توفان کاترینا، دوباره به این نوشیدنی رو آورده و به نقل خودمانیاش، الکلی شده است.
تا جایی که من شنیده و خواندهام، کسانی که سابقه اعتیاد به الکل دارند، به طور محض از نوشیدنیهای الکلی نهی میشوند چون احتمال زیادی دارد که با اولین جرعه، اعتیاد به الکل (که عمدتاً اعتیادی ذهنی و روحی است) به معتاد سابق باز گردد.
فکرش را بکنید! بوش ِ مسیحی ِ به خیال خودش آدمحسابی چه بود که حالا از بوش ِ الکلی چه انتظاری داشته باشیم!
راستش من از این دنیا میترسم. از دنیایی که رییسجمهور یکی از قدرتمندترین و تاثیرگذارترین کشورهایش، الکلی باشد.
بدیاش این است که تکلیف بقیه رییسجمهورها هم به شکلی مشابه، روشن است. این که کسی مست باده الکل شود یا باده توهمات خودپنداشتهاش، نتیجهاش فرقی نمیکند. نتیجهاش همان است که بوش زمانی گفته بود «گاه سرم را روی شانه خدا میگذارم و گریه میکنم» و همآوردش در همین نزدیکیها که حرف از هاله و اینها زده بود. از این دنیا میترسم!
«وقت پایان دیوارهاست»
تماشای سخنرانی نفسگیر اوباما در میدان پیروزی شهر برلین، هیجانزدهام کرده است. خودم را به یک دوش آبگرم و یک کاسه پر از بستنی کاکائویی مهمان کردم!
صرفنظر از آن قسمتهاییاش درباره ایران و ناتو که شاید اوباما گریزی از مطرحکردنشان نداشته، شنیدن کلیت این حرفها، ذوقزدهام کرد. این حرفها را هر کس و در هر جایگاهی و به هر منظوری که بزند، برای من مغتنم است. شاید برای جهان هم!
این چند تکه از سخنرانی حسینآقامان را که مرا به هیجان آورد و باش ذوق کردم، بخوانید. بیشترش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید:
مردم جهان! به برلین نگاه کنید! جایی که یک دیوار پایین کشیده شد، یک قاره متحد شد، و تاریخ ثابت کرد که هیچ چیز برای جهان لازمتر از آن نیست که متحد باشد.
فروریختن دیوار برلین، امید تازهای پدید آورد. اما همین نزدیکی، خطرهای تازهای را بر کشیده است - خطرهایی که به مرزهای یک کشور یا به مسافت دو سوی یک اقیانوس محدود نمیشوند.
تروریستهای 11 سپتامبر قبل از آنکه هزاران نفر را از سرتاسر جهان در خاک آمریکا بکشند، در هامبورگ طرحشان را ریخته بودند و در قندهار و کراچی آموزش دیده بودند.
نمیتوانیم جداجدا جان به در ببریم. هیچ کشوری، فارغ از اینکه چهقدر بزرگ یا قدرتمند است، نمیتواند بهتنهایی بر چنین چالشهایی فائق آید. هیچیک از ما نمیتواند این تهدیدها را انکار کند، یا از مسئولیت رویارویی با آنها فرار کند.
بزرگترین خطرها آن است که اجازه دهیم دیوارهایی تازه، ما را از همدیگر جدا کند.
دیوارهای بین داراترین و ندارترین کشورها نمیتواند پابرجا بماند. دیوارهای بین قومیتها و قبیلهها، بومیان و مهاجران، مسیحیان و مسلمانان و یهودیان نمیتواند پابرجا بماند. اینها دیوارهایی هستند که امروز باید خرابشان کنیم.
اگر توانستیم در نبرد باورها با کمونیسم پیروز شویم، میتوانیم در کنار اکثریت گستردهای از مسلمانانی بایستیم که افراطیگری را نمیپذیرند؛ افراطیگریای که نفرت را جایگزین امید میکند.
این لحظهای است که باید هدفمان را برای یک جهان بدون سلاح هستهای تجدید کنیم. دو ابرقدرت دو سوی دیوار این شهر، بارها به تخریبکردن همه آنچه ساختهایم و دوست داریم، بیش از حد نزدیک شدند. حالا که آن دیوار دیگر نیست، نباید به بیهودگی بایستیم و گسترش بیشتر آن هسته مرگبار را نظارهگر باشیم. الآن وقتش است که همه آن مواد هستهای بیصاحب را حفاظت کنیم؛ تا گسترش سلاحهای هستهای را متوقف کنیم؛ و زرادخانههایی را که از عصری دیگر باقی ماندهاند، کم کنیم. این لحظه آغاز جستوجو برای صلح جهانی بدون سلاحهای هستهای است.
این لحظهای است که باید کنار یکدیگر بایستیم تا کره زمین را نجات دهیم. بیایید تصمیم بگیریم که برای فرزندانمان دنیایی باقی نگذاریم که در آن اقیانوسها بالا میآیند و خشکسالی گسترش مییابد و توفانهای سهمگین مزرعههایمان را به تاراج میبرد. بیایید تصمیم بگیریم که همه کشورها - از جمله کشور خود من - به همان جدیتی که کشور شما اقدام کرد، وارد عمل شوند و کربنی را که به اتمسفرمان میفرستیم، کم کنند. این لحظهای است که آینده را به فرزندانمان بازگردانیم. این لحظهای است که باید یکی باشیم.
و این لحظهای است که باید به کسانی که در دنیای جهانیشده، جا ماندهاند، امید بدهیم. حالا جهان تماشا میکند و به یاد میآورد که اینجا چه میکنیم - در این لحظه چه میکنیم. آیا دستمان را برای مردمی در گوشههای فراموششده این جهان دراز میکنیم که آرزوی زندگیای ناظر به وقار و موفقیت، و امنیت و عدالت دارند؟ آیا در زمانه خودمان، آن کودک را در بنگلادش از فقر نجات میدهیم و آن پناهنده را در چاد پناه میدهیم و تازیانه ایدز را پس میزنیم؟
آیا در برابر شکنجه و پای حاکمیت قانون خواهیم ایستاد؟ آیا به مهاجران از کشورهای مختلف خوشآمد میگوییم و از تبعیضقائلشدن در حق کسانی که شبیه ما نیستند یا آنچه ما میپرستیم را نمیپرستند، دست خواهیم کشید و بر سر عهدمان به برابری و فرصت برای همه افراد میمانیم؟
در لاک خود
این شماره «شهروند امروز»، خاویر سولانا را بر پیشانی خود دارد؛ مرد «مسامحه / معامله / وقتتلفکنی / رویخوشنشاندهی» با ایران. هفته پیش در شماره سالگرد انتشار این هفتهنامه، محمد قوچانی - سردبیرش- در یادداشتی به این موضوع اشاره کرد که هربار تصویر چهرههای جهانی روی جلد این هفتهنامه رفته، با اقبال کمتری در دکهها مواجه شده است.
«شهروند امروز»، هفتهنامهای است که به نظرم نه ادبیات و نه صفحهبندیاش هیچکدام اجازه نمیدهد مخاطبی باریبههرجهت و گذری برای خود پیدا کند. اینکه حتا مخاطبان چنین نشریه نخبهگرایی به شمارههایی که چهرههای خارجی روی آن بودهاند روی خوش نشان ندادهاند، میتواند حاکی از این باشد که هنوز اهمیت معادلات جهانی برای مخاطب - حتا نخبه- ایرانی، درست جا نیفتاده و روشن نشده است.
اگر بخواهم بلندبلند فکر کنم و اینجا بنویسم، شاید بتوان گفت علت این بیتوجهی آن است که هنوز تاثیر عینی و واقعی این معادلات بر زندگی روزمره و آینده ایرانیها، برای مخاطبان روشن و محرز نشده است. شاید هم چون معادلات جهانی را - یا تحتتاثیر رسانههای دولتی یا بر اساس پیشفرضها و گمانههای خود- صرفاً در توطئههایی خلاصه میبینند که همواره به سوی ملت ایران نشانه رفته است! یعنی معادلات جهانی را چنان ساده میبینند که دیگر دلیلی برای خواندن و دانستن دربارهاش نمیبینند. شاید هم چون اعتمادی به رسانههای ایرانی در این حوزه ندارند.
این بیاطلاعی و بیمیلی به دانستن، میتواند زمینهای را فراهم کند که هرکس به فراخور منفعت شخصی یا گروهیاش، تصویری دلخواه از معادلات جهانی به ایرانیان ارائه کند و از قـِبـَل ِ آن تصویر، نمدی برای خود کلاه کند. شاید این تصویر جعلی و ساختگی و مصلحتی، زیادی خوشبینانه و شاید زیادی بدبینانه باشد. هرچه هست، «واقعیت» نیست.
اوباما، خطرناکتر از مککین؟!
[اگر باور دارید مککین و هیلاری و اوباما هیچ تفاوتی با هم ندارند، این یادداشت را نخوانید!]
اینطور که بویش میآید، امروز قرار است هیلاری بالاخره جلوی اوباما کوتاه بیاید و رقابت از یک مثلث، به یک رقابت دوطرفه تبدیل شود. تقریبا همه کسانی که من را میشناسند میدانند که از اول خیلی دلم با این حسین دوستداشتنی و محترم بوده اما حالا که دیگر قضیه دارد جدی میشود، میبینم که ترجیح میدهم هیلاری جلوی مککین بایستد تا اوباما.
اوباما، یک آدم درسخوانده است و از هیلاری و مککین هم واقعگراتر و در عین حال از تفرعن آمریکایی دورتر به نظر میرسد. با اینحال، او کسی نیست که اگر رییسجمهور آمریکا شود، خیال ما و بقیه مردم دنیا را راحت کند.
بگذارید مسئله را سادهتر بنویسم. به نظرم قضیه، قضیه دوم خرداد است. خاتمی و اوباما از این بابتها خیلی شبیه همدیگرند: هر دو از نژادهایی هستند که چون بهشان «ظلم تاریخی» شده، نزد مردمشان عزیز هستند: سید / سیاهپوست؛ هر دو از نظر چهره جذاب و همدلیبرانگیزند؛ هر دو خوشخندهاند؛ چهره جدیدی در نظام سیاسی کشور خودشان هستند؛ بیتجربه و نپختهاند؛ باشخصیتتر و محترمتر از رقیبانشان به نظر میرسند؛ هر دو ایدههایی برای دنیا و کشورشان دارند و ظاهرا ترجیح میدهند صرفا ایدههای قبلیها را دنبال نکنند؛ باسواد و روشنفکر و لیبرالمآب هستند؛ سابقه آکادمیک دارند؛ خلاصه آدمحسابیاند؛ و نجیب.
اما مشکلاتی که پیش رو دارند هم شبیه همدیگر است! چرا احمدینژاد میتواند دستور بدهد زنان وارد استادیوم شوند؟ معاونش میتواند امیر احمدی را دعوت کند تهران و با او ملاقات هم بکند؟ میتواند برود آمریکا با شورای روابط خارجیاش جلسه بگذارد؟ میتواند چون به هرچه متهم شود، متهم به فروختن ارزشها نمیشود! اما خاتمی متهم میشد و بههمینخاطر هم حتا وقتی خود کلینتون با گوشکردن به سخنرانیاش داشت پیشقدم میشد، جرات نکرد باش توی یک عکس بایستد! اما از اون طرف روشن است که احمدینژاد از چنین فرصتی (اگه باز هم پیش بیاد) نمیگذرد.
به همین دلایل اوباما هم که دوست ادوارد سعید فلسطینی ضدّ صهیونیسم بوده، مجبور است از آن چهرهاش فاصله بگیرد تا متهم به ارزشفروشی نشود. این است که به نظر من اگر «رییسجمهور اوباما» به لابیهای صهیونیستی (اصل مشکل ایران و حتا دنیا با آمریکا) امتیاز ندهد، دستکم نمیتواند با آنها در بیفتد و از نفوذشان در آمریکا و در دستگاههای تصمیمگیرنده آن کشور کم کند.
این در حالی است که رییسجمهور بعدی آمریکا کسی خواهد بود که میتواند به شکلی حیاتی تصمیم بگیرد که آمریکا همچنان از اسرائیل - هرجور که باشد و هرجور که رفتار کند - حمایت کند، یا نه؛ و به نظرم اوباما آدم این کار نیست.
با این حرفها همچنان - مثل خیلی از کسانی که در دوم خرداد 76 به خاتمی رای دادند و از او حمایت کردند - هنوز هم دوست دارم اوباما «با فاصله کمی» از رقیبش ببازد. البته کاش این رقیب مککین نبود. با وجود مککین، خیلی ساده میتوان گفت: هرکسی جز او! اینطوری قطعا به اوباما بیشتر از مککین راغب خواهیم بود. اما کاش اوباما از هیلاری میباخت. بهرخکشیدن ایدههای اوباما به جامعه و نخبگان آمریکا و جهان، برایم خیلی لذتبخشتر و مغتنمتر بود تا رایآوردن محتملش در آبان جاری و شکستخوردن تقریبا قطعیاش در چهارسال ریاستجمهوری.
از این نگرانام که همانطور که خیلیها دوست داشتند با خاتمی خودشان را به رخ بکشند و یکدفعه زد و برنده شد و بعدش هم ماند توی گـِل (نماند؟!)، اوباما هم به همین سرنوشت دچار شود.
اینروزها آمریکا و تبعا دنیا، معطل یک لینکلن یا (با عرض معذرت از برخی دوستان) کارتر یا کندی دیگر است. کسی که قدرت ترکتاز آمریکا را مهار بزند، حتا کمی. آمریکا ناچار است با این واقعیت کنار بیاید که دیگر در این دنیا تنها نیست. قدرتهای دیگری دارند یواشیواش جلو میآیند که البته لزوما هم دولتهای رسمی نیستند. شاید سازمانها یا تشکلهای قدرتمند باشند. بههمینخاطر آمریکا یک رییسجمهور لازم دارد که این واقعیت را نرمنرم به مردمش بقبولاند و دربارهاش، آنها را قانع کند.
نه مککین چنان آدمی است - که به نظر میرسد اساسا هنوز به این واقعیت باور نیاورده؛
و نه اوباما - که با وجود باوری که ظاهرا دارد، توان و شخصیت چنین کاری را ندارد.
این یادداشت پروفسور حمید دباشی را هم بخوانید! به قول او، «شاید بدترین چیز آمریکا همین باشد که هنوز میتوان بهاش امیدوار بود!»
جان ال. اسپوزیتو و دالیا مجاهد / ترجمه هادی نیلی
... تحلیل محتوای رسانهها در ایالاتمتحده نشان میدهد که اکثر پوششهای خبری به اسلام در تلویزیونهای این کشور، بهروشنی منفی هستند. آمریکاییها هرروز با گزارشهای خبریای درباره مسلمانان و کشورهایی با اکثریت مسلمان بمباران میشوند که در آن گزارشها، زیادهگوییها و لفاظیها - و نه سند و مدرک - است که عواطف مخاطب را پیش میبرد.
به جای آنکه به افراطیها در هر دو سوی ماجرا اجازه بدهیم به ما دیکته کنند که چطور باید درباره اسلام و درباره غرب حرف بزنیم، لازم است هوشیارانه و با دقت به صدای مردم عادی گوش کنیم. پیروزی ما در جنگ با تروریسم، به این بستگی دارد.
+ منبع: لسآنجلستایمز - 2 آوریل 2008
[متن کامل ترجمه این یادداشت، با اجازه نویسندگان آن برای بازنشر توسط مترجم، در شماره 475 روز سهشنبه 3 اردیبهشت 1387 در روزنامه کارگزاران منتشر شد.]
یک سورپریز اجتماعی
جان ال. اسپوزیتو و دالیا مجاهد / ترجمه هادی نیلی
... مدعیان خود خوانده آزادی اغلب فراموش میکنند که دیوسازی از یک اقلیت دینی، تهدیدی در قبال آزادی است؛ تهدیدی آشنا. اینگونه لفاظیها به معنای برانگیختن حمایت سیاسی برای جعلکنندگان هراس است و بنیان دموکراسی مشارکتجویانه را ویران میکند و اجازه نمیدهد شهروندانی آگاه تربیت شوند که با متانت رهبران خود را بر اساس معیارهایی عقلانی که هوشیارانه طراحی شدهاند، انتخاب کند.
هراس، تفکر انتقادی و رغبت به مطالبهکردن از قدرت و جوابگو-نگهداشتن دولت را ویران میکند. آزادی هیچگاه بیشتر از زمانی که رکن جامعه دموکراتیک آن تضعیف شده، ضربه نخورده است. با تحریک عواطف توسط پروپاگاندای نژادپرستانه، آزادی تضعیف شده است؛ نه اینكه تقویت شود.
+ منبع: نیوزویک، واشنگتنپست - آوریل 2008
[متن کامل ترجمه این یادداشت، با اجازه نویسندگان آن برای بازنشر توسط مترجم، در شماره 475 روز سهشنبه 3 اردیبهشت 1387 در روزنامه کارگزاران منتشر شد.]
دو روی متعفن یک سکه
محمد قائد خسرو ناقد - بیبیسی فارسی:
چنین به نظر میرسد که اکنون دو گروه تندرو و افراطگرا در جهان، یکی با تحریک احساسات و ایجاد ترس در دل شهروندان اروپایی و دیگری با ترور و دستآویز قراردادن اعتقادات مذهبی، گر چه بهظاهر در تعارض با یکدیگر قرار دارند، ولی در اساس با رویکرد خشونتآمیز خود، مکملِ هم و دو روی یک سکهاند...
مگر فرقی هم می کند؟!
جان سی. هالزمن
ترجمه: هادی نیلی
این اولینبار از دهه 1950 است که یک رییسجمهور یا یک معاون رییسجمهور، در رقابتها برای کاخسفید دخیل نیست. از آن گذشته، نوامبر آینده که رایدهندههای آمریکایی رایشان را بدهند، هریک از این شش یا هفت نفر احتمال دارد قدرتمندترین فرد بعدی روی زمین بشود. این، گستردهترین رقابت انتخاباتی آمریکا در دهههای گذشته است.
مشخصاً بعد از ریاستجمهوری مصیبتبار و فجیع جورج دبلیو بوش بهروشنی پیداست که آمریکا - و جهان - واقعاً تحمل یک رییسجمهور دیگر را که به آموزش ضمنخدمت نیاز داشته باشد، ندارد. بههمینخاطر آنقدرها دشوار نیست که موضع هریک از نامزدها را در صحنه بینالمللی تشخیص داد؛ اغلب فقط کافی است به دیدگاههای آنها درباره ایران نگاهی گذرا بیندازیم. این، همچنین به یادمان میآورد که فراتر از همه بامزگی و هیجان سبکسرانهای که در کارزار تبلیغات انتخاباتی هست، این واقعاً اهمیت دارد که عاقبت چه کسی رییسجمهور میشود.
شاید وقتش است ایالات متحده را در آن روزهای قدیمی به یاد بیاوریم که رایدهندههای آمریکایی، روشنفکرانی اصیل و حقیقی مثل آدامز، جفرسون، لینکولن، و تئودور روزولت را به کاخ سفید فرستادند.
حتماً دلیلی داشته که اینطور رای میدادهاند!
[این ترجمه، پیشتر در شماره 33 هفتهنامه شهروند امروز (23 دی 1386) منتشر شده است]