به مهمانی ستارهها
نمیدانم تا حالا گذارت به جاده اصفهان - نطنز افتاده یا نه. اما اگر فقط یکبار در شب از این جاده بگذری و بیدار، نگاهی حتا سرسری به آسمان آن جاده بیندازی، آن جاده را دیگر هیچوقت فراموش نمیکنی؛ شرط میبندم که هرگز!
راز شبهای مسحورکننده نطنز و ارتفاعات حاشیه کویر لوت، ستارههای مشتمشت و درشت آن هستند؛ ستارههایی که چشمک و سوسو نمیزنند، اما هرازگاهی یککدامشان را میبینی که خطی بر آسمان میکشد و لابد خاموش میشود.
نطنز و زمینهای پهن اطراف آن، ارتفاع قابلتوجهی از سطح دریا دارند. این باعث میشود آسمان آن منطقه، تقریبا از غبار خالی باشد و ستارهها را برایت نزدیک و بینقص نشان دهد. آب و هوای عموما خشک و آسمان اغلب بیابر نطنز، اینیکی پرده را هم از رخ ستارههای اغواکنندهاش بر کشیده تا هر رهگذری را به شبنشینیای بهیادماندنی با آسمان و ستارهها و ماه و کهکشان راه شیری فرا بخواند.
اگر از تهران یا یکی دیگر از شهرهای نیمه شمالی ایران عزم اصفهان کردی، این بار از جاده قم - کاشان - نطنز - اصفهان برو؛ جوری که زمانی بین یکی دو ساعت مانده به نیمهشب تا یکی دو ساعت مانده به فجر خورشید، جایی باشی حوالی نطنز. آنوقت اگر توانستی، این شب را فراموش کن و دیگر هوس آسمان شب نطنز نکن... عمرانه اگر بتوانی!
اگر عجیبغریب نوشتهام، بگذارش پای همان سحر کویری آسمان نطنز. این را زیر همان ستارهها و در اتوبوسی نوشتهام که مرا از اصفهان به تهران میآورد. نمیدانم چرا همان چندسالپیش که این سحر را تجربه کردم، ازش ننوشتهام...
+ نوشته شده در
2008/9/6ساعت 18:19  توسط هادی
|
بی هیچ دغدغهای برای تغییر
فرصت آشنایی با جامعهای جز جامعه هموطنان ایرانیام آن هم فقط در دو شهر تهران و اصفهان نداشتهام. از این برچسبزنیها و قالببندیهای بیحسابوکتاب هم بیزارم. اما حدس میزنم اگر قرار باشد ما ایرانیها یک صفت ناپسند داشته باشیم، این است که هیچ میل و دغدغه و امید و اهتمامی برای عوضشدن و تغییرکردن نداریم.
هر اشتباهی را بارها تکرار میکنیم و حتا اگر بهاش نقد داشته باشیم، خودمان مرتکبش میشویم که: «ایرانه دیگه! همهمون ایرانیایم دیگه!»
تا جمعی دور هم میآیند و شمارشان از سه تن بیشتر میشود، دیگر هیچجوره نمیتوانی به مفیدبودن و نتیجهدادن چنین جلسهای امید داشته باشی! هر قاعده سازمانی مدرن و حسابیای که پشتش سالها تجربه و آزمون و خطای قبلیهاست، میشود «ادا و اطوار»! وقتی حرف از حرفهایگری میزنی، میکوبندت که «یعنی توانایی ما را زیر سوال میبری، بچه؟!»
حناق بگیر دیگر! اینجا - حالا حالاها - ایران است!
+ نوشته شده در
2008/8/27ساعت 17:29  توسط هادی
|
تصویرنسل من در سینما
«دایره زنگی» را دیدم. به نظرم خیلی جاها پیداست همه تلاشش را کرده که تماشاگرش را بخنداند اما موفق نمیشود. با این وجود فیلم خوبی از آب درآمده (بهخصوص با توجه به اینکه فیلم اول کارگردانش پریسا بختآور است). اما اصلا مقایسهاش با «اجارهنشینها»ی مهرجویی منصفانه نیست. هنوز «اجارهنشینها» خیلی بیشتر از فیلمهایی مثل «دایره زنگی» مخاطبش را میخنداند و به فکر میاندازد.
شیرین «دایره زنگی» که نقشش را باران کوثری بازی کرده، درست شبیه نسلی درآمده که بنا دارد نشان بدهد؛ یعنی همین نسل ما. او به همه دروغ میگوید تا آنها را با خود همراه کند؛ گاه برای جانبهدربردن و گاه برای نفعبردن. از هر «طبقه»، چیزی میدزدد. حتا از کسانی مثل «ممّد» (پسری که دلش از سر سادگی برایش سوخته و بنا دارد کمکش کند و عاقبت هم چوب همین خوشبینی و دلسوزیاش را میخورد و جای شیرین میرود که آبخنک بخورد) استفادهاش را میبرد تا نفع بیشتری کند.
هویتهای (در فیلم: گواهینامهها و کارتهای شناسایی) متعددی دارد که هربار یککدام را به اقتضای کسی که با او روبهروست، از جیب در میآورد تا باز هم کارش راه بیفتد. او که حداکثر به اندازه دیشب تا امروز ظهر ازش شناخت داریم، صرفاً به فکر امروزش است که بهزودی شب میشود. باید هرچهزودتر جیبش را پر کند و برود.
اینها، همان خصوصیتهایی است که من در نسلی که به آن تعلق دارم، سراغ دارم. میتوانید اسمش را (بسته به همفکریتان با من) بگذارید بدبینی یا واقعبینی. این نسل من است که اینطور فرصتطلبانه، هویتهای متعدد (و البته اغلب متناقض) با خود به همراه میکشد تا هرجا و هروقت، آن را که بهتر به کارش میآید یا جانش را به در میبرد، نشان بدهد.
اگر پایانبندی فیلم، همانی که اولش بود میماند و اینطور ضایع و رسوا به خواست مجوزدهندههای وزارت ارشاد عوض نشده بود تا شیرین را یکجور لایتچسبک گیر پلیس بیندازند، این تصویر نسل ما در شیرین کاملتر خودش را نشان میداد. بر اساس آن پایانبندی قبلی که به تصویری از میدان «آزادی» تمام میشود، شیرین (بخوانید: نسل من) از بین همه ساکنان آن آپارتمان از مهلکه میجهد و میرود تا روزی دیگر آغاز کند؛ البته آن دو مایهدار آپارتمان فیلم هم عاقبت سفرشان به «شمال» را صورت میدهند. هرچند در پایانبندی فعلیاش هم نمیتوان چندان مطمئن گفت که عاقبت شیرین گیر میافتد.
+ نوشته شده در
2008/6/4ساعت 3:15  توسط هادی
|
وبلاگ خوب، وبلاگ فیلـ ـترشده است
خیلی دارم زور میزنم که خودم را نگه دارم و این را ننویسم اما نمیتوانم! در این یکیدوروزه چندتا وبلاگ و وبسایت دیگر هم به سیاهه لازمالفیلـ ـترها اضافه شدند؛ یکیشان هم زیگزاگ که نمیدانم کجاش به کجای کی برخورده که نشانی داتنتیاش را هم سد کردهاند.
فکر کنم تا چندوقت دیگر به جز وبسایتهای اداری و وزارتخانهای، فقط میتوان خبرگزاری فارس و ایرنا را خواند و وبلاگهای واقعاً آموزنده بچههای خبر ۲۰:۳۰ را، و البته وبلاگ آقای رییسجمهورمان را.
کمکم اوضاع دارد جوری پیش میرود که فیلـ ـترنشدن برای وبلاگها و وبسایت، حکم فحش و ناسزا را پیدا کند. همینروزهاست که اگر فیلـ ـتر نشده باشی، بهات چپچپ نگاه میکنند که: یا آنقدر مجیزگو و پاچهخوار بودهای که دلیلی برای فیلـ ـترشدنات پیدا نکردهاند؛ و یا آنقدر بیخاصیت و مفنگی بودهای که عموفیلـ ـترباف تو را به کفشش هم نگرفته!
آقا! خانم! شما کسی را در این شورا یا نمیدانم چیچی تشخیص مصادیق وبلاگهای لازمالفیلـ ـتر ندارید که وساطتی کند و ما را هم بگذارد در همان سیاهه؟! اینطوری که هنوز سدّمان نکردهاند، وبلاگ برایمان میماند اما آبرو نه!
قصه، شده قصه انتخابات مجلس هشتم و ردّ صلاحیتها و ... بَعــــــــله دیگر! فکر کنم حالا دیگر ادلـّه و بیـّنه کافی دادم دست عموفیلـ ـترباف...
+ نوشته شده در
2008/5/19ساعت 16:54  توسط هادی
|
یکی چنین شهروند، به ز ِ هزاران!
نمیدانم چندنفر از شما این خبر را خواندهاید. اینطور که محبوبه خوانساری در وبلاگش به نقل از سخنگوی شورای شهر تهران نوشته، یکی از شهروندان در تهران از متروی این شهر به دیوان عدالت اداری شکایت کرده که «چرا مدتی است بلیت تکسفره فروخته نمیشود! در حالی که شاید کسی بخواهد فقط یکبار از مترو استفاده کند.» از قضا دیوان عدالت هم به نفع این شهروند رای داده و قراره مترو بلیت تکسفره هم بفروشد.
خود من هم چندباری با این قضیه روبهرو شدم و اتفاقاً همان بار اول هم فکر کردم این کار، خلاف قانون به نظر میرسد؛ اما هیچ به این فکر نکردم که بروم شکایت کنم و حقم را بگیرم. البته دوسالپیش که دولت تغییر فصلی ساعت را لغو کرد، این کـَک به تـُنبانم افتاده بود که کار مشابهی بکنم. شاید اگر من هم شکایت کرده بودم، قبل از مصوبه مجلس تغییر فصلی ساعتها به جایی رسیده بود!
البته قضیه از آنجا ریشه میگیرد که وقتی شورای شهر تهران حاضر نشد قیمت بلیت مترو را به اندازهای که این شرکت میخواست بالا ببرد، مترو برای جبران بخشی از این کاستی تصمیم گرفت دیگر بلیت تکسفره نفروشد. بهاینترتیب ارزانترین بلیت این شرکت، بلیت 200تومانی شد که برای دوسفر (مناسب برای رفت و برگشت) کافی است.
هرچند شورای شهر با بیاعتنایی به درخواست ِ (به نظر من) منطقی مترو برای افزایش قیمتها کار درستی نکرده، اما بههرحال متروی تهران هم کاری غیرقانونی کرده بود و این شکایت، خوشبختانه جلوی ادامه این رفتار غیرقانونی را گرفت. تکرار چنین شکایتهای مدنی، میتواند پیام خوبی برای مدیران ِ (بهخصوص دولتی) در ایران داشته باشد؛ و همچنین برای شهروندان که از همدیگر یاد بگیرند و هی بروند شکایت کنند و نظام اداری بههمریخته ایران را به سهم خود بهبود دهند.
این شهروند را تحسین میکنم که به جای (و شاید علاوه بر) نقزدن و غرولندهایی که از همهکس برمیآید و دیگر به رفتاری روزمره در ایران تبدیل شده، قدمی متمدنانه و مفید برای جلوگیری از یک ظلم (هرچند کوچک و جزئی) برداشته است.
راستی! یک ایده! میتوان فهرستی از اقدامات غیرقانونی مشابه آماده کرد که هرکس پایهاش بود، برود به دیوان عدالت اداری شکایت کند و جلوی آنها را بگیرد. شما چه پیشنهادی برای کاملترشدن این فهرست دارید؟!
+ نوشته شده در
2008/4/15ساعت 3:52  توسط هادی
|
به نفع مهار
[شما یک نوشته وبلاگی را میخوانید، نه یک نوشته علمی.
این یک تکگویی خام و هنوز-ناپخته است.]
فارغ از همه نوستالژیها و حسهای عجیبوغریبی که هنوز اینروزهای «دهه فجر» به من ِ شهروند ِ 25ساله ایرانی دست میدهد و نمیدانم با خیلی از این حسها چهطوری باید کنار بیایم، انقلاب سال 57 ایران از یک نظر برای من خیلی مغتنم و امیدوارکننده است.
امروز که 29سال از پیروزی آن حرکت میگذرد، هنوز هم دین نقش غیرقابلانکار در پیشبردن/پسنگهداشتن فضای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و حتی علمی ایران دارد؛ نقشی که حتا اگر چندان هم مورداستقبال روشنفکران و متفکران بومی نباشد، باز به قوت خود باقی است.
تاریخ بهعینه نشان داده چنین قدرت هنوز-موثر و هنوز-نافذی اگر جلوی هر جریانی قرار بگیرد، یا آن جریان را بهکلی مصادره میکند و نسخهای دیگرگونشده و اغلب ناکارآمد ازش باز-ارائه میکند، و یا دستکم آن جریان را از تکوتا میاندازد و حتا در مواردی تا مدتها بدنامش میکند و اینطوری امکان بازتوانی و نیروگرفتن آن جریان را عملاً سلب میکند.
در چنین فضایی، برای اینکه این قدرت مهار شود (یعنی: دست هرکسی نیفتد، ابزار سوءاستفادههای کوتاهمدت و درازمدت نشود، حساب پس بدهد، بهانهای برای تسویهحسابهای شخصی و غیرشخصی نشود، و هزینههای مداخلههایش را در نظر بگیرد) باید به شیوهای شفاف و انحصاری [Exclusive] به کار گرفته شود.
منظورم از انحصاریشدن قدرت دین، این است که یک آدم/ نهاد/ نظام مشخص باشد که این قدرت را اعمال کند: یعنی فقط همین آدم/ نهاد/ نظام تشخیص بدهد کدام رفتارْ خلاف دین است و چه رفتاری مطابق آن. مادامی که این قدرت تا جای ممکن انحصاری نشود، بعید است بتوان آن را (حتا همدلانه و دلسوزانه) نقد کرد و در مسیری عقلانی و پیشرو به کارش گرفت.
با این وصف، شاید (حتا) مثبتترین کارکرد انقلاب اسلامی ایران، انحصاریشدن قدرت دین باشد. البته امروز هم با وجود 10589 روزی که از 22بهمن 1357 میگذرد، هنوز قدرت دین کاملاً انحصاری نشده و هنوز جا دارد برای انحصاریترشدناش؛ اما فاصلهای که در این مدت طی کرده، واقعاً امیدوارکننده است.
در همین مدت هم یواشیواش صداهای بیرمق و کمرنگی برآمدهاند که حد و مرزهایی برای این قدرت انحصاریشونده تعریف کردهاند. تبعاً هم این قدرت در پی ِ پاسخدادن و توضیحدادن و توجیهکردن افتاده است. روشن است که امروز هم این قدرت بهتمامی در «یک» آدم/ نهاد/ نظام متجلی نشده است بلکه قانوناساسی کنونی ایران، هر جنبه از قدرت دین را در بخشهای مختلف حکومت توزیع کرده است.
دقت کن که حرفم اصلاً سر این نیست که آیا این قدرت بهدرستی توزیع شده یا اینکه در این 29سال بهدرستی و بهروا توسط عاملان انحصاریاش اجرا شده یا نه؛ حرفم این است که اولین قدم برای روشنشدن تکلیف جامعه و افراد و تاریخ با این قدرت برداشته شده و آن، انحصاریشدناش بوده است.
این یکی از چیزهایی است که به خاطرش قدردان انقلاب اسلامی سال 57 ایران هستم. قدردانتر میشوم اگر ببینم این قدرت تا جای ممکن انحصاری شود و البته پاسخگوتر از این.
+ نوشته شده در
2008/2/7ساعت 13:32  توسط هادی
|
سه عیب احمدینژاد
هادی قبادی، از همکاران و از دوستانم که خودش را یک حامی دولت و حامی احمدینژاد میداند و از قرار معلوم برای پیروزی او در انتخابات سوم تیر کلی صلوات نذر کرده بوده +، یادداشتی در وبلاگش نوشته + که خواندش بد نیست:
چندروزپیش میهمان یکی از دوستان قدیم بودیم که از قضا از نزدیکان و از دوستان قدیم دکتر احمدینژاد است و از اعضای موثر ستاد انتخاباتی ایشان.
دوستمان میگفت دکتر [احمدینژاد] سه مشکل اساسی دارد: اول اینکه برخلاف آنچه حافظ علیهالرحمه فرمودهاند که «آسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»، دکتر در این مدت تا توانسته به دشمنان دوستنما و دوستان دشمن... بگذریم! دوم اینکه دکتر بر خاطر روحیه بسیجی که در مدیریت دارد، بهشدت علاقهمند به کارهای جهادی است و این در حالی است که با توجه به فضای جامعه ما، بخش عظیم بار سنگین این اقدامات جهادی به هر دلیلی بر گرده ملت مینشیند و متاسفانه دولت... و سوم اینکه مردانی را به کارزار دولت نهم آورده و همراهانی را همسفر کرده که...
همین بس که اگر قرار باشد کاری به سرانجام برسد آن هم در دوران این دولت، مطمئن باشید خود دکتر باید آستین بالا بزند و بیاید وسط گود وگرنه...
+ نوشته شده در
2008/1/15ساعت 0:57  توسط هادی
|
درباره چیزی به نام « گروه فرارسی دیجیتال وزارت امورخارجه ایالاتمتحده آمریکا»
صرفاً برایم جالب بود که دیدم کاربری با نام «وزارت امور خارجه ایالات متحده آمریکا گروه فرارسی دیجیتال» روی صفحه «صدای شما»ی بیبیسیفارسی نظرهایی داده است +. با یک جستوجوی گوگلی ساده، به نظرهای دیگری رسیدم که کاربری با همین عنوان در فورومها نوشته بود.
این گروه، هیچ نشانهای روی وبسایت اصلی وزارتخارجه آمریکا ندارد - دستکم من نتوانستم پیدایش کنم! این شد که ایمیلی به وزارتخارجه ایالاتمتحده آمریکا فرستادهام و در آن پرسیدهام که آیا چنین گروهی رسماً زیرنظر این وزارتخانه فعالیت میکند؛ و اگر اینطور است، آیا هیچجا رسماً به این فعالیت اشارهای شده است؟
به نظرتان جالب نیست که یک «گروه»، رسماً از وزارتخارجه آمریکا حقوق بگیرند تا در وبسایتها و حتا فوروم که تعداد فارسیهایش دارد به قید بیشما نزدیک میشود، نظرهایی بنویسند که مواضع رسمی این وزارتخانه را به فارسی اعلام کند؟ اینطوری، چندوقتدیگر میشود انتظار داشت که مثلاً روی پیغامگیر تلفن خانهتان هم چیز مشابهی بشنوید؟
یا اصلاً فکرش را بکنید یک اساماس ضدآمریکایی یا ضداسرائیلی برای یکی از دوستانتان میفرستید و چندلحظهبعد، یک اساماس از همین گروه فرارسی دیجیتال دریافت میکنید که در آن سعی شده مواضع حقه دولت عالیه ایالاتمتحدهآمریکا حسابی به شما شیرفهم شود!
یا فکر میکنید این گروه چنبار در روز شماره تلفن اعلامشده دفتر رهبری یا ریاستجمهوری یا وزارتخارجه در ایران را میگیرند و همین حرفها را بهشان میزنند؟ به نظرم این هم یکجور اعلاممواضعکردن است که تاثیر کمتری ندارد.
اینها سوالهایی است که واقعاً برای من پیش آمده؛ شاید چون اولینبار است که با چنین روشی آشنا میشوم. ضمن اینکه جداً دنبال فرصتهای شغلی بهتر هستم. اگر واقعاً چنین گروهی وجود دارد و برای کاری که میکنند پول هم میگیرند، پس اسم آن را میشود کار گذاشت. این هم برای خودش «کار»ی است دیگر! نیست؟!
چند نمونه از نظرهای این «گروه فرارسی دیجیتال» را در ادامه مطلب بخوانید!
پسنوشت: اگر کسی میل دارد ضریبهوشی دوستانش را با میزان فهم آنها از این نوشته و کنایههایش بسنجد، بنده حرفی ندارم. کسانی هستند که سعی میکنند با نوشتههای جنجالبرانگیز و پرسروصدا و دعوا راه انداختن، معروف شوند.
من در این باره بهشان تذکر دادهام و اگر جایی به حرفهای بیپایهشان استناد شود، قطعا مسئولاند و البته
همین حالا هم طبیعتا حق اقدامات قانونی برای من محفوظ است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2008/1/11ساعت 1:20  توسط هادی
|
هیات دولت جمهوری اسلامی ایران:
حمایت رهبری بزرگوار از فرزندان انقلابی و خستگی ناپذیر خود در دولت و همچنین اقدامات و تلاشهایی که در جهت پیشرفت و ارتقای نظام اسلامی انجام میپذیرد، موجب تجدید روحیه خدمتگزارانی بود که عدالتمحوری، مهرورزی و خدمت به بندگان خدا و تعالی مادی و معنوی کشور را فرا راه خود قرار دادهاند... خادمان ملت در دولت مراتب تقدیر و تشکر خود را از رهبر معظم انقلاب اسلامی ابراز میدارند. +
آیتالله خامنهای در اولین سخنرانی در سفر به یزد:
حالا بحمداللَّه سفرهاى استانى مسئولین دولت هم هست؛ سفر میکنند، نیازها را میسنجند... این حرکت دولت، بسیار حرکت خوب و مبارکى است. بنده قدردانى میکنم از این حرکت مجموعه دولت که به شهرها میروند، به راههاى دور میروند، مشى مردمى اتخاذ میکنند؛ اینها باارزش است. با همه شهرها از دور و نزدیک ملاقات میکنند. بعضى از شهرها هستند که مردم آنها یک مدیر کل را هم هرگز نمیتوانستهاند ببینند، حالا رئیسجمهور را، وزیر را، نزدیک خودشان مىبینند، با آنها حرف میزنند؛ اینها باارزش است. ما باید قدردان این چیزها باشیم. مصوباتى هم که در استانها تصویب میشود، اگر فرض کنیم بعضى از این مصوبات هم اجرا نشود، آنچه که اجرا میشود، براى استانها مغتنم است و باارزش است. باید تلاش کنند. +
>> احتمالاً منظور هیات دولت از «حمایت» رهبری، همین 121 کلمه از یک سخنرانی 4250کلمهای او بوده است.
+ نوشته شده در
2008/1/7ساعت 12:6  توسط هادی
|
دوزاریهایی که دیر میافتند
بعد از 45روز مریم حسینخواه و جلوه جواهری که میگفتند با پکک ارتباط دارند (+) و علیه امنیت ملی اقدام کردهاند و خلاصه خیلی بد بودند، به 5 میلیون تومان ضمانت (آنهم از نوع بانکی که میتوانید اینجا + جورش کنید) آزاد شدهاند! (+)
بعد از 4سال تازه معلوم شده (+) وکیل زهرا کاظمی بهجا میگفته و دادگاه، صلاحیت نداشته و پرونده برگشت داده شده به همانجا که وکیل میگفته!
بعد از 8ماه معلوم شده (+) آن سه دانشجوی امیرکبیری که میگفتند نشریه آنچنانی (+) منتشر کردهاند (+) ، هیچ تقصیری نداشتهاند: یعنی تبرئه! بماند که کسی نپرسید پس چه شد آن تیغها که «ما ایم و تیغ و حلقوم شما»؟! (+)
خیلی نگذشته از وقتی که بعد از آنهمه المشنگه و ننهمنغریبامبازی، آن اکبر را بیسروصدا و راحت آزاد کردند (+)؛ اولش حرف از عفو بود و اینها، و بعد گفتند دوره محکومیتش تمام شده!
چندوقت پیشتر هم بعد از 3سال دیدند (+) استاد میتواند به جای اینکه اعدام شود، برگردد سر کلاسهایش در دانشگاه و درس بدهد! کسی که قرار بود برود پای چوبه دار، برگشت که آیندهداران ممکلت را بسازد!
---
اینجا چه خبر است؟! یعنی راستی کسی نیست زودتر از اینحرفها و قبل از اینهمه فضیحت، عقلش برسد که باید این کارها را کرد؟!
اسناد بیستسیسالبعدِ سیآیاِی و موساد و استخبارات عربستان، خواندن دارد...
+ نوشته شده در
2008/1/3ساعت 0:23  توسط هادی
|
+ نوشته شده در
2007/12/1ساعت 2:10  توسط هادی
|