تبليغاتX
هادی‌نامه

هادی‌نامه

دغدغه‌های روزمره يک دانش‌جوی جامعه‌شناسی كه با حفظ‌سمت، روزنامه‌نگاری هم می‌كند...

در این روز

دوازدهم آبان؛ و کمی این‌طرف‌تر و آن‌طرف‌تر

     کار خیلی بی‌مزه‌ای است اما من خوشم آمد! رفتم با کمک ویکی‌پدیا ببینم کی‌ها هم‌زادروز من‌اند. یک روز قبل و بعدش را هم از بابت اشتباه‌های احتمالی ثبت در تاریخ نگاه کردم.

     نتیجه جالب بود. نه فقط آدم‌های باحال و جالب و تاثیرگذاری در این سه‌روز به دنیا آمده‌اند و مرده‌اند، که اتفاق‌های بامزه‌ای هم افتاده. این هم چندتا از بامزه‌ترین‌ها و مهم‌ترین‌هاش از نظر خودم که خیلی‌های دیگه‌شان از چشمم افتاده‌اند و البته به خاطر منبعش، طبیعی است اتفاق‌های ایرانی‌اش کم باشد:

- 1604 و 1611: نمایش‌های
اوتلو و Tempset شکسپیر برای اولین‌بار اجرا شدند.
- 1800:
جان آدامز، دومین رییس‌جمهور آمریکا، اولین رییس‌جمهوری شد که وارد کاخ‌سفید شد. آن‌زمان اسمش «عمارت ریاست» بود.
- 1896: مجله نشنال‌ژیاگرافی برای اولین‌بار عکس سینه‌های عریان یک زن را چاپ کرد!
- 1911: برای اولین‌بار، بمباران هوایی در
جنگ بین ایتالیا و ترکیه به کار گرفته شد.
- 1922 و 1928:عزل آخرین سلطان عثمانی؛ محمد ششم - «
الف‌بای ترکی» به‌زور جای‌گزین الف‌بای قبلی عربی ترکیه شد.
- 1968: نظام درجه‌گذاری برای فیلم‌های آمریکایی، معرفی شد؛ همان نظامی که برای فیلم‌ها درجه‌های و X معین می‌کند.
- 1993:
پیمان ماستریخت که رسما پایه‌گذار اتحادیه اروپا شد، پا گرفت.
- 1935: تولد ادوارد سعید؛ منتقد و فعال سیاسی زاده فلسطین.

- 1936: «بنگاه پخش بریتانیا» (بی‌بی‌سی)، اولین سرویس تلویزیونی منظم و با کیفیت‌بالا (آن‌زمان: 200 خط در صفحه!) را عرضه کرد. این تلویزیون در سال 1964 به BBC1 تغییرنام داد و هنوز با همین نام برنامه پخش می‌کند.
- 1960:
انتشارات پنگوئن از اتهام نشر وقاحت به خاطر کتاب «معشوق بانو چاترلی» تبرئه شد.
- 1965: تولد
شاهرخ‌خان؛ بازی‌گر هندی!

- 644: قتل
عمر ابن الخطاب، خلیفه دوم پس از پیام‌بر اسلام، به دست یک غلام ایرانی.
- 1913: ایالات‌متحده مالیات بر درآمد را وضع کرد.

+ نوشته شده در  2008/11/2ساعت 2:13  توسط هادی  | 

26

     پارسال خیلی حالم گرفته بود از روز تولدم.

     شاید کمی به خاطر آن تبریک اس‌ام‌اسی و ای‌میلی مسخره‌ای که شرکت سپنتا می‌فرستد و خیلی با افتخار به روباتش می‌نازد که یادش است تولدها را و اولین کسی است که تبریکم می‌گوید و چه تبریک سرد و بی‌روحی! کار بی‌مزه‌ای که سپنتا امسال هم کرد؛ بر خلاف توضیح قبلی مدیر این شرکت که در پاسخ به اعتراض پارسالم برایم ای‌میل کرده بود.

     کمی دیگر هم به این خاطر که از عدد 25 ترسیده بودم پارسال. هنوز هم فکر می‌کنم 25ساله و بالاتر، یعنی دیگر افتاده‌ای در سراشیبی. از اولش هم بوده‌ای، اما حالا دیگر جدی شده کار. 25 یعنی کم‌کم بخشی از خاطراتت دارد می‌شود تاریخ. به‌همین‌خاطر از 26 هم می‌ترسم. یعنی زود باش!

     پارسال حالم گرفته بود. خیلی‌اش هم به این خاطر که در یک سال قبلش که از عمرم گذشته بود، هیچ کاری نکرده بودم که - دست‌کم و شاید فقط خودم - خوشم بیاید. یعنی بتوانم به‌اش نگاه کنم و خوش‌حال شوم. در همین حد! ولی خب امسال این یک بدی را ندارد. تا جایی که می‌توانم بشمرم و یادم می‌آید، پنج تجربه خوب کردم که شاید دوتاشان برای آبادکردن یک سالم کافی بوده. بابتش از خیلی‌ها سپاس‌گزارم. کاش می‌شد بگم کی‌ها...

     با نوشتن این یادداشت، روز 9132 شروع شد.
+ نوشته شده در  2008/11/1ساعت 23:51  توسط هادی  | 

بـُرد - بـُرد

علی‌السویگی؛ به معنای مثبت‌اش

     برای اولین‌بار تا جایی که به یاد می‌آورم، در یک موقعیت ِ - به معنای واقعی کلمه - «برد - برد» قرار گرفته‌ام و برای اولین‌بار دارم درک می‌کنم چه دشوار است تصمیم‌گرفتن در چنین موقعیت‌هایی. آن‌چه می‌خواهم از زندگی‌ام، یعنی تحصیل و کسب تجربه و شریک‌بودن در کارهای بزرگ مفید برای توسعه پای‌دار جامعه ایرانی، در هر دو موقعیت هست و من واقعا نمی‌دانم اگر هرکدام را به دست آوردم، خوش‌حال باشم که به دستش آورده‌ام یا ناراحت که آن‌یکی را از دست داده‌ام!


     امیدوارم بعدها خودم را به این خاطر سرزنش نکنم که هر دو موقعیت را برابر فرض کرده‌ام...


     اگر باور داری، برایم دعا کن؛ وگرنه آرزوهای خوبت را ازم دریغ نکن!

+ نوشته شده در  2008/10/21ساعت 22:41  توسط هادی  | 

از کنعان

افسانه بایگان (آذر) و ترانه علی‌دوستی (مینا) در نمایی از کنعان






- گفتم گم شدی... جایی رو که بلد نیستی تو!
- دیدی که برگشتم... تو نگران خودت باش...
+ نوشته شده در  2008/10/19ساعت 0:41  توسط هادی  | 

دانسته‌هایی برای دریغ‌کردن لذت‌ها

کاش این‌ها را نمی‌دانستیم

     هنگام روبه‌روشدن با فیلم‌ها و داستان‌ها و آهنگ‌ها، چیزهایی می‌دانیم که اگر نمی‌دانستیم برای‌مان غیرمنتظره‌تر بودند و به‌همین‌خاطر لذت بیشتری از آن‌ها می‌بردیم:

     1. مدت‌زمان: وقتی می‌دانی فیلمی که می‌بینی چند دقیقه است، در آخرین دقیقه‌ها می‌توانی حدس بزنی که این فیلم روبه‌پایان، برگ دیگری ندارد که برایت رو کند. این است که با شوق کمتری تماشایش می‌کنی تا تمام شود. اگر هم گره‌ای در فیلم مانده، در آن آخرین دقیقه‌ها، با شوق تمام منتظر بازشدن گره‌ای. عنصر غافل‌گیری فیلم، کم می‌شود. این موضوع، برای کتاب هم صدق می‌کند. می‌توانی هربار نگاه کنی چند صفحه تا پایان کتاب مانده. درباره یک آهنگ زیبا هم.

     راه‌حل: روی دی‌وی‌دی فیلم‌ها از این امکان استفاده شود که زمان باقی‌مانده فیلم را نگوید (امکانی که استفاده از آن عملی است)، تماشاکردن فیلم در یک جشنواره یا در تلویزیون یا در هواپیما (!) بدون آن‌که بدانی چند دقیقه خواهد بود، کتاب را در قالب دیجیتالی بخوانی و آن هم نشان ندهد چند صفحه مانده، گوش‌سپردن به آن آهنگ زیبا در کنسرتی که اعلام نشده هر آهنگ چه‌قدر طول می‌کشد.

 

     2. تصوری کلی از محتوا: خواندن و شنیدن درباره یک فیلم یا داستان یا آهنگ، محتوایش را از تازگی ناب می‌اندازد. تریلرها و تیزرها و نقدها و یادداشت‌ها، یک سایه کلی از محتوایی که قرار است ازش لذت ببری، به دست می‌دهد.

     راه‌حل: کلا می‌توانی هیچ نقد یا یادداشتی درباره فیلم یا داستان یا آهنگ موردنظر نخوانی و نشنوی. صرفا از دوستان و کارشناسان قابل‌اعتماد پیشنهاد بگیر که آن اثر، ارزش وقت‌گذاشتن دارد یا نه. در این مورد هم جشنواره یا تلویزیون برای فیلم‌ها توصیه می‌شود.

     این لذت هیچ‌ندانستن درباره یک اثر را من به‌خصوص زمانی تجربه کردم که در اولین نمایش مارمولک، آن را در سینما فرهنگ و در جشنواره فجر دیدم. آن‌قدر درباره فیلم خبری کار نشده بود که همه منتظر بودیم داستان فرار از زندان را تماشا کنیم. به‌همین‌خاطر هم سالن تقریبا یک‌سوم پر شده بود.

 

     3. نام خالق اثر: وقتی نام کارگردان یا نویسنده یا آهنگ‌ساز را بدانی، می‌توانی تا اندازه‌ای بدانی با چه‌جور اثری روبه‌رو خواهی شد. کارهای تارانتیون، آلمادوار، اسپیلبرگ، بیضایی، دسس پدس، پیرزاد، چکناواریان، ناظری، تعریف، مختاباد و این‌جور آفریننده‌ها، عموما امضا دارد و حال‌وهوای‌شان را می‌تون حدس زد. درباره فیلم‌ها، این حدس را می‌توا از روی نام بازی‌گر هم زد. لابد به‌همین‌خاطر است که در یادداشت‌ها و نقدهایی که بر آن نوشته می‌شوند، بدیع‌بودن یک جنبه یک اثر در مقایسه با آثار قبلی آفریننده، موردتوجه قرار می‌گیرد.

     راه‌حل: ندانی با اثر چه کسی طرف هستی!

---

     * چیزی که نوشتم، لذت مخاطب را در غافل‌گیرکنندگی اثر کم‌رنگ می‌کند. روشن است که این فقط یکی از جنبه‌های یک اثر است که می‌توان ازش لذت برد. وگرنه کدام‌مان بارها «صدسال تنهایی» را نخوانده یا «غریبه‌ها در قطار» را تماشا نکرده یا «چهارفصل» را گوش نسپرده؟

     ** می‌توان این فهرست را کامل‌تر کرد. چیز دیگری به نظرت نمی‌رسد؟

+ نوشته شده در  2008/9/23ساعت 3:58  توسط هادی  | 

این «گوشه» را

به ملک سلیمان نمی‌دهم

     بعضی‌وقت‌ها نگاه کردن به ستون کسانی که در جی‌تاک یا در یاهو مسنجر دارم، فکری‌ام می‌کند؛ و حتا خنده‌ام می‌اندازد. تضاد و در عین حال «هم‌نشینی»‌ای که بین وضعیت (Status) بعضی از آن‌ها می‌بینم،
شاید جز این‌جا و در این گوشه مجازی، ممکن نباشد.

     مثلا حالا که ماه رمضان است، یکی‌شان نوشته: «مهمان‌ام» که به رمضان و روزه‌داری‌اش اشاره دارد، دیگری بیت شعری نوشته در وصف رمضان و نیکوبودن‌اش، آن‌یکی به بغض و با آن ذره ذوقی که توانسته به خرج دهد، نوشته: «همه تنفر من نثار تو؛ ماه میمون و رمضون»! یکی از حاضران هم هست که همیشه، وضعیتش این است: «الهی هب لی کمال الانقطاع الیک» - که
باید یادم باشد یک‌بار ازش بپرسم یعنی چه.

     خلاصه که بـَـزمی دارم این‌جا!

     حالا حق می‌دهی به‌ام که این «گوشه» را به ملک سلیمان ندهم؟!
+ نوشته شده در  2008/9/3ساعت 19:27  توسط هادی  | 

یک طعم خوب

بالتیکا - ماءالشعیر روسیماءالشعیر: بالتیکا

     تازگی‌ها بالتیکای نیم‌لیتری را از محصولات کشور دوست و برادر - روسیه - کشف کرده‌ام که واقعا ماءالشعیر است!

     نمی‌دانم این محصول چه‌قدر وقت است که در بازار هست. نام‌برده در حجم نیم‌لیتری و در شیشه‌های سبزرنگ تقریبا در هر سوپرمارکتی در تهران که من سر زده‌ام، یافت می‌شود.

     مهم‌ترین برتری‌اش نسبت به ماءالشعیرهای مشابه این است برعکس نمونه‌های قلابی وطنی که چیزی جز آب‌شکر و عصاره مالت و شاید کمی طعم‌دهنده نیستند، بالتیکا از آن ماءالشعیرهای واقعی است. وقتی می‌نوشی‌اش، تلخی خواستنی‌اش در دهان می‌ماند و هم‌زمان، شیرینی‌ای ته حلق باقی می‌گذارد که بهتر از هر طعم قلابی و شکر افزوده‌شده‌ای در ماءالشعیرهای دیگر، سرحال می‌آوردت.

     با توجه به کیفیتش، قیمت مناسبی هم دارد: 1500 تومان. از دستش نده!

     دوربین نداشتم وگرنه عکسش را همین‌جا می‌گذاشتم. ولی پیداکردنش در یخ‌چال سوپرمارکت‌ها کار ساده‌ای است!

    
[شریک‌کردن دوستان در یک طعم خواستنی و تازه، پورسانت شرکت تولیدکننده را لازم ندارد که!]

+ نوشته شده در  2008/8/29ساعت 22:49  توسط هادی  | 

تمام شد

     حالا که دارم این‌جا می‌نویسم، هم‌زمان دارند خانه سرایه‌دارمان را خالی می‌کنند. امشب بعد از 9 ماه یکی از دغدغه‌هایم رفع شد و می‌توانم نفس راحت‌تری بکشم.

     تعطیلات تاسوعا و عاشورای محرم گذشته (دی‌ماه 86) را در اصفهان می‌گذراندم که از همسایه‌هایم در تهران، خبردار شدم سرایه‌دارمان و همسر و دو دختربچه‌اش را گاز گرفته (یعنی دچار گازگرفتگی شده‌اند). کمی بعدتر فقط یکی از دختربچه‌ها زنده ماند.

     تاسف از دست دادن این خانواده که بیش و پیش از هرچیز، همسایه‌مان می‌دانستیم‌شان، یک ماه بعد تبدیل شد به یک نگرانی مزمن: وارثان سرایه‌دارمان از هیئت‌مدیره سه‌نفره ساختمان شکایت کردند که مرگ آن‌ها تقصیر ما بوده. بدی ماجرا این بود که من هم یکی از آن سه نفر بودم!

     آن‌ها این ادعا را در حالی مطرح کردند که به گواهی گزارش آتش‌نشانی از محل حادثه، علت گازگرفتگی، قصور سرایه‌دارمان در تهویه محل و همچنین یک‌سره‌کردن اتصال گاز شهری به بخاری‌اش بود.

     خلاصه این‌که رفتیم و آمدیم و رفتیم و آمدیم و تا خود صدور قرار و بازداشت موقت هم پای‌مان کشیده شد اما عاقبت توانستیم وارثان را به 25 میلیون تومان ناقابل قانع کنیم. جمع‌کردن آن 25 میلیون هم از واحدهای مجتمع‌مان خودش قصه‌ای داشت! عاقبت دیروز بود که 25 میلیون را دادیم و رضایت را گرفتیم. حالا هم دارند اسباب و وسایل بازمانده از آن خانواده را جمع می‌کنند و می‌برند.

     این‌ها را نوشتم که به‌ات هشدار بدهم:

     - تا می‌توانی کمتر خودت را درگیر امور مجتمع و آپارتمانت کن؛ یا اگر هم درگیر می‌شود، همه جوانب حقوقی و مسئولیت‌هایت را قبلش بشناس!

     - تا می‌توانی کسی را «استخدام» نکن که با این قانون کار فعلی ایران، کارفرما همیشه مقصر است! اگر می‌توانستم، از برخوردهای قاضی و کلا اصحاب دادگاه با ما (کارفرماهای پول‌دار «سر خود معطل»!) در دفاع از «خون یک مستضعف» می‌نوشتم برایت.
+ نوشته شده در  2008/8/14ساعت 22:32  توسط هادی  | 

محض این‌که یادم بماند

این‌روزهایم

     حالم گرفته‌اس! می‌شه گفت کمتر چیزی شادم می‌کنه. این شاید به خاطر سرخوردگی بعد از یه سفر مهیج توی همین اردیبهشت گذشته باشه؛ سفری که قبلش خیلی دوست داشتم برم اما وقتی رفتم نه اون چیز خیلی خاص و هیجان‌آوری بود که فکرش رو می‌کردم و نه دوسه‌تا هم‌سفری نارفیق گذاشتند مزه همون مقدار هیجانش هم به دهنم بمونه!

     بدجور حس روزمرگی دارم و این بیشتر حالم رو بد می‌کنه.

     دل‌شوره دانشگاه و تموم‌کردن این لیسانس لعنتی (لعنتی به معنای واقعی کلمه؛ یعنی لعنت‌شده - یعنی طلسم‌شده) هم مزید بر علت شده؛ این‌قدر که شاید بتونم بگم درد اصلی‌ام همینه این روزها. بیشتر شب‌ها با فکرکردن به این‌که اگه نتونم واحدهام رو تا بهمن تموم کنم چی می‌شه، به خواب می‌رم. صبح‌ها که بیدار می‌شم، انگار نه انگار که هشت نـُه ساعت رو خواب بوده‌ام.

     شاید مسخره به نظرت بیاد اما این خبرهای هرروزه داخلی و خارجی رو که می‌شنوم و می‌خونم، انگار دیگه آخرین ضربه رو خورده‌ام و عین یه بوکسور درمونده، تلوتلوی قبل از افتادن شروع می‌شه. ولی فعلا که هرجور هست، خودم رو توی همین حال تلوتلو نگه داشته‌ام و البته - در همین حال - کارهایی هم دارم می‌کنم که برام جالبه و در حد یه مُسَکـّن مقطعی، آرام و گاه حتا شادم می‌کنه! کارهایی که شاید خیلی‌ها رو کلی به ذوق و هیجان بیاره اما نه من رو.

     فشار اقتصادی‌ای که همه‌مون داریم این روزها تحمل می‌کنیم رو هم به همه دغدغه‌هام اضافه کن...

     روزگار خوبی ندارم
رفیق؛ اگر از حالم بپرسی - که نمی‌پرسی!
+ نوشته شده در  2008/8/12ساعت 19:46  توسط هادی  | 

17 مرداد - روز خبرنگار

فقط این یک روز برای ما

 

     چندان دل‌چسب نیست روز تو در تقویم‌ها، روزی باشد که از مرگ یکی از همکارانت معنا گرفته باشد؛ مرگی که در خودش کلی حرف دارد. درست مثل کسانی که مادرشان هنگام به‌دنیاآوردن آن‌ها درگذشته باشد: تصور کنید وقتی بخواهند روز تولدشان را جشن بگیرند یا وقتی کسی تولدشان را به‌شان تبریک می‌گوید، چه حالی پیدا می‌کنند - حالی بین شادی و اندوه.

 

     آن روز که خبر حمله نیروهای طالبان به دفتر ایران در مزارشریف را می‌شنیدم، هیچ فکر نمی‌کردم چندسال‌بعد، این روز، روز من وهمکارانم باشد. روزی که البته به بی‌سلیقگی، «روز خبرنگار» است؛ نه «روز روزنامه‌نگار». شاید این هم از هراس همیشگی همان مسئولانی که اسم این روز را در تقویم‌ها می‌نوشته‌اند، از روزنامه‌نگارجماعت بوده باشد؛ هراسی که چنان در نهان‌شان نهادینه شده که پاک یادشان رفته هر روزنامه‌نگاری، خبرنگار نیست.

 

     باشد! من ِ روزنامه‌نگار، به همین یک روز از این سال‌های 365روزه راضی‌ام؛ حتا اگر همین یک روز هم به نام من نباشد، بلکه به نام عده‌ای از همکاران روزنامه‌نگارم باشد. ما خودمان را می‌زنیم به آن راه؛ و به روی خودمان نمی‌آوریم؛ و همه (همه روزنامه‌نگارها) این روز را برای خودشان حساب می‌کنند.

 

     شاید به احترام این یک روز، در هیچ جای دنیا، خبری از تعطیلی و توقیف (و تازگی‌ها توقیف موقت!) رسانه‌ها، و بازداشت و بازجویی و زندان و شکنجه همکاران‌مان نباشد. شاید به احترام این یک روز، صفت «روزنامه‌نگار» را به احترام به دنبال اسم‌مان بچسبانند؛ نه به‌طعنه و تحقیر.

 

     این یادداشت را برای عصر ایران نوشتم.

+ نوشته شده در  2008/8/7ساعت 16:28  توسط هادی  | 

راننده‌های تاکسی

سلامت را نـ / ـمی‌خواهند پاسخ گفت؟

     دوجور راننده‌تاکسی هست:
     اون‌هایی که وقتی سوار می‌شی، جواب سلام‌ات رو می‌دن؛
     و اون‌هایی که جواب سلام‌ات رو نمی‌دن!

+ نوشته شده در  2008/8/4ساعت 17:57  توسط هادی  | 

مطالب قدیمی‌تر