تبليغاتX
هادی‌نامه

هادی‌نامه

دغدغه‌های روزمره يک دانش‌جوی جامعه‌شناسی كه با حفظ‌سمت، روزنامه‌نگاری هم می‌كند...

آرزوهای دست‌یافتنی*

امیدواری

     آخ من لذت می‌برم از آدم‌حسابی‌هایی که ایده‌هایی دارند اما نه روی باد هوا؛ و آماده‌اند برای این ایده‌هاشان وقت و هزینه و توان بگذارند.

     سارا این ایده‌اش رو یه‌نفس نوشته اما معلومه مدت‌ها اون‌قدر توی ذهنش وول خورده و جا افتاده که این‌طور روان و شدنی به نظر می‌رسه.

     قبلا آق‌بهمن هم ایده‌ای در همین مایه‌ها نوشته بود که آن هم ایده خوبی بود.

     فکر کنم خیلی از ما ایده‌هایی از این دست داریم که البته لزوما نمی‌نویسیم‌شون. همین‌جور ایده‌هاست که امیدوارم می‌کنه به آینده فرهنگ مملکتم. چه چیز دیگه‌ای هست که به‌اش امید ببندیم جز همین انگیزه‌های کوچک و بزرگ خودمان که از همین‌حالا می‌دانیم همه‌شان را نمی‌توانیم اجرایی کنیم؛ ولی به همان کم‌اش هم قانع‌ایم که عملی شود...

     * عنوان این یادداشت رو از سارا گرفته‌ام.

+ نوشته شده در  2008/9/16ساعت 2:22  توسط هادی  | 

چندفرهنگی یعنی این

مدارا با «تفاوت»؟

     یورونیوز رفته سراغ اسلاووی ژیژک تا از این فیلسوف و جامعه‌شناس اسلاو (یورونیوز این‌طوری معرفی‌اش می‌کند) درباره نسل‌کشی‌های کارادزیچ بپرسد.

     گفت‌وگو، خیلی کوتاه است.

     ژیژک آن‌وسط‌های حرفش می‌گوید: خیلی‌ها فکر می‌کنند این خیلی‌خوب است در جایی که چند جور فرهنگ دارد، گفته شود که «ما تفاوت‌های فرهنگی را به رسمیت می‌شناسیم و به همه‌شان احترام می‌گذاریم». اما درستش این است که بگوییم «تفاوتی بین این چند فرهنگ نیست. هرکدام به جای خودشان محترم‌اند برای‌مان». چون در حالت اول، عاقبت زمانی می‌رسد که قدرت، بی‌خیال این احترامش به تفاوت فرهنگ‌ها می‌شود.
+ نوشته شده در  2008/9/13ساعت 4:6  توسط هادی  | 

خارجی، شب، آسمان جاده نطنز

به مهمانی ستاره‌ها

     نمی‌دانم تا حالا گذارت به جاده اصفهان - نطنز افتاده یا نه. اما اگر فقط یک‌بار در شب از این جاده بگذری و بیدار، نگاهی حتا سرسری به آسمان آن جاده بیندازی، آن جاده را دیگر هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنی؛ شرط می‌بندم که هرگز!

     راز شب‌های مسحورکننده نطنز و ارتفاعات حاشیه کویر لوت، ستاره‌های مشت‌مشت و درشت آن هستند؛ ستاره‌هایی که چشمک و سوسو نمی‌زنند، اما هرازگاهی یک‌کدام‌شان را می‌بینی که خطی بر آسمان می‌کشد و لابد خاموش می‌شود.

     نطنز و زمین‌های پهن اطراف آن، ارتفاع قابل‌توجهی از سطح دریا دارند. این باعث می‌شود آسمان آن منطقه، تقریبا از غبار خالی باشد و ستاره‌ها را برایت نزدیک و بی‌نقص نشان دهد. آب و هوای عموما خشک و آسمان اغلب بی‌ابر نطنز، این‌یکی پرده را هم از رخ ستاره‌های اغواکننده‌اش بر کشیده تا هر ره‌گذری را به شب‌نشینی‌ای به‌یادماندنی با آسمان و ستاره‌ها و ماه و کهکشان راه شیری فرا بخواند.

     اگر از تهران یا یکی دیگر از شهرهای نیمه شمالی ایران عزم اصفهان کردی، این بار از جاده قم - کاشان - نطنز - اصفهان برو؛ جوری که زمانی بین یکی دو ساعت مانده به نیمه‌شب تا یکی دو ساعت مانده به فجر خورشید، جایی باشی حوالی نطنز. آن‌وقت اگر توانستی، این شب را فراموش کن و دیگر هوس آسمان شب نطنز نکن... عمرانه اگر بتوانی!

     اگر عجیب‌غریب نوشته‌ام، بگذارش پای همان سحر کویری آسمان نطنز. این را زیر همان ستاره‌ها و در اتوبوسی نوشته‌ام که مرا از اصفهان به تهران می‌آورد. نمی‌دانم چرا همان چندسال‌پیش که این سحر را تجربه کردم، ازش ننوشته‌ام...

+ نوشته شده در  2008/9/6ساعت 18:19  توسط هادی  | 

این «گوشه» را

به ملک سلیمان نمی‌دهم

     بعضی‌وقت‌ها نگاه کردن به ستون کسانی که در جی‌تاک یا در یاهو مسنجر دارم، فکری‌ام می‌کند؛ و حتا خنده‌ام می‌اندازد. تضاد و در عین حال «هم‌نشینی»‌ای که بین وضعیت (Status) بعضی از آن‌ها می‌بینم،
شاید جز این‌جا و در این گوشه مجازی، ممکن نباشد.

     مثلا حالا که ماه رمضان است، یکی‌شان نوشته: «مهمان‌ام» که به رمضان و روزه‌داری‌اش اشاره دارد، دیگری بیت شعری نوشته در وصف رمضان و نیکوبودن‌اش، آن‌یکی به بغض و با آن ذره ذوقی که توانسته به خرج دهد، نوشته: «همه تنفر من نثار تو؛ ماه میمون و رمضون»! یکی از حاضران هم هست که همیشه، وضعیتش این است: «الهی هب لی کمال الانقطاع الیک» - که
باید یادم باشد یک‌بار ازش بپرسم یعنی چه.

     خلاصه که بـَـزمی دارم این‌جا!

     حالا حق می‌دهی به‌ام که این «گوشه» را به ملک سلیمان ندهم؟!
+ نوشته شده در  2008/9/3ساعت 19:27  توسط هادی  | 

جنگ، رسانه، قدرت

این‌جا کوزوو - آن‌جا اوستیا

شادی مردم کوزوو برای استقلال‌شان از صربستانکوزوو
، 17 فوریه 2008،
پس از اعلام استقلال این جمهوری از سوی پارلمانش
:

     میدان اصلی شهر پریشتینا (پای‌تخت این جمهوری نو) و شهرهای دیگر کوزوو، پر از جمعیت است. قوطی‌ها و شیشه‌های آب‌جو به‌دست، همه شادند. می‌خوانند، می‌زنند، و می‌رقصند. جوان‌ترها آتش‌بازی می‌کنند.

     پرچم‌های کوزوو و پرچم آمریکا دست جمعیت است. تک و توک پرچم اتحادیه اروپا و یکی پرچم بریتانیا هم در کادر دیده می‌شود. همه خندان‌اند.

     تصویر بعدی،‌ از صرب‌های کوزوو است که خشم‌گین‌اند، وحشی‌اند، آتش می‌زنند، حمله می‌برند، و خراب می‌کنند.


آن‌چه از شادی مردم اوستیای جنوبی دیدیم، شلیک هوایی کلاشینکف بوداوستیای جنوبی، 26 آگوست 2008،
پس از
اعلام روسیه مبنی بر به‌رسمیت‌شناختن استقلال این منطقه:


     جایی میان جنگل، سه چهار نفر جمع‌اند. کلبه‌ای است و میزی. دختری به‌تنهایی می‌رقصد و چند پیرمرد و مرد میان‌سال برایش کف می‌زنند. یک ب‌ام‌و از مدل‌های دهه 90 در چارگوش تصویر می‌آید. پرچم استقلال‌طلبان اوستیای جنوبی از خودرو بیرون است.

     یک ب‌ام‌و با سرعت به دوربین (یعنی ما بیننده‌ها) نزدیک می‌شود و کمی مانده به آن (یعنی کمی مانده به ما)، ترمز دستی می‌کشد و این‌طوری، یک دور تمام می‌زند و در جهت وارونه همان‌طور به‌سرعت می‌تازد. ب‌ام‌و بعدی می‌رسد. باز هم همان حرکت.

     پس از آن، نوبت مردی میان‌سال است که کلاشینکف به دست دارد. رو به آسمان شلیک می‌کند و خشاب خالی می‌شود. مرد میان‌سال دیگری هم بالاتنه از پنجره آپارتمانش بیرون کشیده و او هم رو به آسمان خشاب خالی می‌کند.

     تصویر بعدی، شهروندان آرام و منظم گرجی را نشان می‌دهد که در تفلیس، جلوی ساختمان ریاست‌جمهوری جمع شده‌اند تا به این اعلام استقلال، اعتراض کنند.

×××
     جنگ روسیه و گرجستان، بیشتر جنگ دوربین‌های تلویزیونی بود تا جنگ تانک‌ها و فانتوم و میگ.
نگاهی به این آمار، نشان می‌دهد کدام طرف بازنده است؛ او که هنوز به رسانه - پیامبر بی‌منازع قرن بیست و یکم - ایمان نیاورده است.

مقایسه بازدیدکننده‌های سه شبکه تلویزیونی انگلیسی‌زبان راشاتودی (شبکه دولتی روسیه)، بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان

russiatoday.com
bbc.co.uk
cnn.com

+ نوشته شده در  2008/9/1ساعت 18:20  توسط هادی  | 

یک طعم خوب

بالتیکا - ماءالشعیر روسیماءالشعیر: بالتیکا

     تازگی‌ها بالتیکای نیم‌لیتری را از محصولات کشور دوست و برادر - روسیه - کشف کرده‌ام که واقعا ماءالشعیر است!

     نمی‌دانم این محصول چه‌قدر وقت است که در بازار هست. نام‌برده در حجم نیم‌لیتری و در شیشه‌های سبزرنگ تقریبا در هر سوپرمارکتی در تهران که من سر زده‌ام، یافت می‌شود.

     مهم‌ترین برتری‌اش نسبت به ماءالشعیرهای مشابه این است برعکس نمونه‌های قلابی وطنی که چیزی جز آب‌شکر و عصاره مالت و شاید کمی طعم‌دهنده نیستند، بالتیکا از آن ماءالشعیرهای واقعی است. وقتی می‌نوشی‌اش، تلخی خواستنی‌اش در دهان می‌ماند و هم‌زمان، شیرینی‌ای ته حلق باقی می‌گذارد که بهتر از هر طعم قلابی و شکر افزوده‌شده‌ای در ماءالشعیرهای دیگر، سرحال می‌آوردت.

     با توجه به کیفیتش، قیمت مناسبی هم دارد: 1500 تومان. از دستش نده!

     دوربین نداشتم وگرنه عکسش را همین‌جا می‌گذاشتم. ولی پیداکردنش در یخ‌چال سوپرمارکت‌ها کار ساده‌ای است!

    
[شریک‌کردن دوستان در یک طعم خواستنی و تازه، پورسانت شرکت تولیدکننده را لازم ندارد که!]

+ نوشته شده در  2008/8/29ساعت 22:49  توسط هادی  | 

ایرانی هستیم

بی هیچ دغدغه‌ای برای تغییر

     فرصت آشنایی با جامعه‌ای جز جامعه هم‌وطنان ایرانی‌ام آن‌ هم فقط در دو شهر تهران و اصفهان نداشته‌ام. از این برچسب‌زنی‌ها و قالب‌بندی‌های بی‌حساب‌وکتاب هم بیزارم. اما حدس می‌زنم اگر قرار باشد ما ایرانی‌ها یک صفت ناپسند داشته باشیم، این است که هیچ میل و دغدغه و امید و اهتمامی برای عوض‌شدن و تغییرکردن نداریم.

     هر اشتباهی را بارها تکرار می‌کنیم و حتا اگر به‌اش نقد داشته باشیم، خودمان مرتکبش می‌شویم که: «ایرانه دیگه! همه‌مون ایرانی‌ایم دیگه!»

    تا جمعی دور هم می‌آیند و شمارشان از سه تن بیشتر می‌شود، دیگر هیچ‌جوره نمی‌توانی به مفیدبودن و نتیجه‌دادن چنین جلسه‌ای امید داشته باشی! هر قاعده سازمانی مدرن و حسابی‌ای که پشتش سال‌ها تجربه و آزمون و خطای قبلی‌هاست، می‌شود «ادا و اطوار»! وقتی حرف از حرفه‌ای‌گری می‌زنی، می‌کوبندت که «یعنی توانایی ما را زیر سوال می‌بری، بچه؟!»

     حناق بگیر دیگر! این‌جا - حالا حالاها - ایران است!
+ نوشته شده در  2008/8/27ساعت 17:29  توسط هادی  |