تبليغاتX
هادی‌نامه

هادی‌نامه

دغدغه‌های روزمره يک دانش‌جوی جامعه‌شناسی كه با حفظ‌سمت، روزنامه‌نگاری هم می‌كند...

تمام شد

     حالا که دارم این‌جا می‌نویسم، هم‌زمان دارند خانه سرایه‌دارمان را خالی می‌کنند. امشب بعد از 9 ماه یکی از دغدغه‌هایم رفع شد و می‌توانم نفس راحت‌تری بکشم.

     تعطیلات تاسوعا و عاشورای محرم گذشته (دی‌ماه 86) را در اصفهان می‌گذراندم که از همسایه‌هایم در تهران، خبردار شدم سرایه‌دارمان و همسر و دو دختربچه‌اش را گاز گرفته (یعنی دچار گازگرفتگی شده‌اند). کمی بعدتر فقط یکی از دختربچه‌ها زنده ماند.

     تاسف از دست دادن این خانواده که بیش و پیش از هرچیز، همسایه‌مان می‌دانستیم‌شان، یک ماه بعد تبدیل شد به یک نگرانی مزمن: وارثان سرایه‌دارمان از هیئت‌مدیره سه‌نفره ساختمان شکایت کردند که مرگ آن‌ها تقصیر ما بوده. بدی ماجرا این بود که من هم یکی از آن سه نفر بودم!

     آن‌ها این ادعا را در حالی مطرح کردند که به گواهی گزارش آتش‌نشانی از محل حادثه، علت گازگرفتگی، قصور سرایه‌دارمان در تهویه محل و همچنین یک‌سره‌کردن اتصال گاز شهری به بخاری‌اش بود.

     خلاصه این‌که رفتیم و آمدیم و رفتیم و آمدیم و تا خود صدور قرار و بازداشت موقت هم پای‌مان کشیده شد اما عاقبت توانستیم وارثان را به 25 میلیون تومان ناقابل قانع کنیم. جمع‌کردن آن 25 میلیون هم از واحدهای مجتمع‌مان خودش قصه‌ای داشت! عاقبت دیروز بود که 25 میلیون را دادیم و رضایت را گرفتیم. حالا هم دارند اسباب و وسایل بازمانده از آن خانواده را جمع می‌کنند و می‌برند.

     این‌ها را نوشتم که به‌ات هشدار بدهم:

     - تا می‌توانی کمتر خودت را درگیر امور مجتمع و آپارتمانت کن؛ یا اگر هم درگیر می‌شود، همه جوانب حقوقی و مسئولیت‌هایت را قبلش بشناس!

     - تا می‌توانی کسی را «استخدام» نکن که با این قانون کار فعلی ایران، کارفرما همیشه مقصر است! اگر می‌توانستم، از برخوردهای قاضی و کلا اصحاب دادگاه با ما (کارفرماهای پول‌دار «سر خود معطل»!) در دفاع از «خون یک مستضعف» می‌نوشتم برایت.
+ نوشته شده در  2008/8/14ساعت 22:32  توسط هادی  | 

محض این‌که یادم بماند

این‌روزهایم

     حالم گرفته‌اس! می‌شه گفت کمتر چیزی شادم می‌کنه. این شاید به خاطر سرخوردگی بعد از یه سفر مهیج توی همین اردیبهشت گذشته باشه؛ سفری که قبلش خیلی دوست داشتم برم اما وقتی رفتم نه اون چیز خیلی خاص و هیجان‌آوری بود که فکرش رو می‌کردم و نه دوسه‌تا هم‌سفری نارفیق گذاشتند مزه همون مقدار هیجانش هم به دهنم بمونه!

     بدجور حس روزمرگی دارم و این بیشتر حالم رو بد می‌کنه.

     دل‌شوره دانشگاه و تموم‌کردن این لیسانس لعنتی (لعنتی به معنای واقعی کلمه؛ یعنی لعنت‌شده - یعنی طلسم‌شده) هم مزید بر علت شده؛ این‌قدر که شاید بتونم بگم درد اصلی‌ام همینه این روزها. بیشتر شب‌ها با فکرکردن به این‌که اگه نتونم واحدهام رو تا بهمن تموم کنم چی می‌شه، به خواب می‌رم. صبح‌ها که بیدار می‌شم، انگار نه انگار که هشت نـُه ساعت رو خواب بوده‌ام.

     شاید مسخره به نظرت بیاد اما این خبرهای هرروزه داخلی و خارجی رو که می‌شنوم و می‌خونم، انگار دیگه آخرین ضربه رو خورده‌ام و عین یه بوکسور درمونده، تلوتلوی قبل از افتادن شروع می‌شه. ولی فعلا که هرجور هست، خودم رو توی همین حال تلوتلو نگه داشته‌ام و البته - در همین حال - کارهایی هم دارم می‌کنم که برام جالبه و در حد یه مُسَکـّن مقطعی، آرام و گاه حتا شادم می‌کنه! کارهایی که شاید خیلی‌ها رو کلی به ذوق و هیجان بیاره اما نه من رو.

     فشار اقتصادی‌ای که همه‌مون داریم این روزها تحمل می‌کنیم رو هم به همه دغدغه‌هام اضافه کن...

     روزگار خوبی ندارم
رفیق؛ اگر از حالم بپرسی - که نمی‌پرسی!
+ نوشته شده در  2008/8/12ساعت 19:46  توسط هادی  | 

17 مرداد - روز خبرنگار

فقط این یک روز برای ما

 

     چندان دل‌چسب نیست روز تو در تقویم‌ها، روزی باشد که از مرگ یکی از همکارانت معنا گرفته باشد؛ مرگی که در خودش کلی حرف دارد. درست مثل کسانی که مادرشان هنگام به‌دنیاآوردن آن‌ها درگذشته باشد: تصور کنید وقتی بخواهند روز تولدشان را جشن بگیرند یا وقتی کسی تولدشان را به‌شان تبریک می‌گوید، چه حالی پیدا می‌کنند - حالی بین شادی و اندوه.

 

     آن روز که خبر حمله نیروهای طالبان به دفتر ایران در مزارشریف را می‌شنیدم، هیچ فکر نمی‌کردم چندسال‌بعد، این روز، روز من وهمکارانم باشد. روزی که البته به بی‌سلیقگی، «روز خبرنگار» است؛ نه «روز روزنامه‌نگار». شاید این هم از هراس همیشگی همان مسئولانی که اسم این روز را در تقویم‌ها می‌نوشته‌اند، از روزنامه‌نگارجماعت بوده باشد؛ هراسی که چنان در نهان‌شان نهادینه شده که پاک یادشان رفته هر روزنامه‌نگاری، خبرنگار نیست.

 

     باشد! من ِ روزنامه‌نگار، به همین یک روز از این سال‌های 365روزه راضی‌ام؛ حتا اگر همین یک روز هم به نام من نباشد، بلکه به نام عده‌ای از همکاران روزنامه‌نگارم باشد. ما خودمان را می‌زنیم به آن راه؛ و به روی خودمان نمی‌آوریم؛ و همه (همه روزنامه‌نگارها) این روز را برای خودشان حساب می‌کنند.

 

     شاید به احترام این یک روز، در هیچ جای دنیا، خبری از تعطیلی و توقیف (و تازگی‌ها توقیف موقت!) رسانه‌ها، و بازداشت و بازجویی و زندان و شکنجه همکاران‌مان نباشد. شاید به احترام این یک روز، صفت «روزنامه‌نگار» را به احترام به دنبال اسم‌مان بچسبانند؛ نه به‌طعنه و تحقیر.

 

     این یادداشت را برای عصر ایران نوشتم.

+ نوشته شده در  2008/8/7ساعت 16:28  توسط هادی  | 

راننده‌های تاکسی

سلامت را نـ / ـمی‌خواهند پاسخ گفت؟

     دوجور راننده‌تاکسی هست:
     اون‌هایی که وقتی سوار می‌شی، جواب سلام‌ات رو می‌دن؛
     و اون‌هایی که جواب سلام‌ات رو نمی‌دن!

+ نوشته شده در  2008/8/4ساعت 17:57  توسط هادی  | 

بوش دوباره الکلی شده است؟

بوش غیرالکلی چه بود که بوش الکلی چه شود! ای وایاز این دنیا می‌ترسم


شهروند امروز در شماره تازه‌اش، خبری را کار کرده که برایم عجیب و شوکه‌کننده بود.


این هفته‌نامه در صفحه حاشیه‌اش که به خبرهای زرد عوالم جدی می‌پردازد، از جدایی قریب‌الوقوع جورج بوش، رییس‌جمهور آمریکا، از همسرش لورا داده خبر داده است. از قرار معلوم لورا خانم به 20 میلیون دلار راضی شده تا به‌مسالمت و محترمانه، از چهل و سومین رییس‌جمهور آمریکا جدا شود؛ البته پس از پایان روزهای سیاه بوش در کاخ سفید.


اما نکته نگران‌کننده این خبر، جدایی این زن و شوهر نیست؛ که به خودشان مربوط است. چیزی که برایم عجیب بود این‌که در این خبر البته بدون‌منبع، یکی از دلایل جدایی لورا بوش را از شوهرش، بازگشت رییس‌جمهور آمریکا به الکل مطرح شده است.


این‌طور که دلارام عظیمی در این خبرش نوشته، بوش که سابقه اعتیاد به الکل را داشته و ترک کرده، پس از فشارهای روانی حمله به افغانستان و عراق و توفان کاترینا، دوباره به این نوشیدنی رو آورده و به نقل خودمانی‌اش، الکلی شده است.


تا جایی که من شنیده و خوانده‌ام، کسانی که سابقه اعتیاد به الکل دارند، به طور محض از نوشیدنی‌های الکلی نهی می‌شوند چون احتمال زیادی دارد که با اولین جرعه، اعتیاد به الکل (که عمدتاً اعتیادی ذهنی و روحی است) به معتاد سابق باز گردد.


فکرش را بکنید! بوش  ِ مسیحی  ِ به خیال خودش آدم‌حسابی چه بود که حالا از بوش  ِ الکلی چه انتظاری داشته باشیم!


راستش من از این دنیا می‌ترسم. از دنیایی که رییس‌جمهور یکی از قدرتمندترین و تاثیرگذارترین کشورهایش، الکلی باشد.


بدی‌اش این است که تکلیف بقیه رییس‌جمهورها هم به شکلی مشابه، روشن است. این که کسی مست باده الکل شود یا باده توهمات خودپنداشته‌اش، نتیجه‌اش فرقی نمی‌کند. نتیجه‌اش همان است که بوش زمانی گفته بود «گاه سرم را روی شانه خدا می‌گذارم و گریه می‌کنم» و همآوردش در همین نزدیکی‌ها که حرف از هاله و این‌ها زده بود. از این دنیا می‌ترسم!

 

+ نوشته شده در  2008/7/26ساعت 17:15  توسط هادی  | 

اوباما در برلین

 

اوباما در میان ده‌ها هزار برلینی حاضر در سخن‌رانی‌اش«وقت پایان دیوارهاست»

 

تماشای سخن‌رانی نفس‌گیر اوباما در میدان پیروزی شهر برلین، هیجان‌زده‌ام کرده است. خودم را به یک دوش آب‌گرم و یک کاسه پر از بستنی کاکائویی مهمان کردم!

 

صرف‌نظر از آن قسمت‌هایی‌اش درباره ایران و ناتو که شاید اوباما گریزی از مطرح‌کردن‌شان نداشته، شنیدن کلیت این حرف‌ها، ذوق‌زده‌ام کرد. این حرف‌ها را هر کس و در هر جایگاهی و به هر منظوری که بزند، برای من مغتنم است. شاید برای جهان هم!

 

این چند تکه از سخن‌رانی حسین‌آقامان را که مرا به هیجان آورد و باش ذوق کردم، بخوانید. بیشترش را می‌توانید در ادامه مطلب بخوانید:

 

 

مردم جهان! به برلین نگاه کنید! جایی که یک دیوار پایین کشیده شد، یک قاره متحد شد، و تاریخ ثابت کرد که هیچ چیز برای جهان لازم‌تر از آن نیست که متحد باشد.

 

فروریختن دیوار برلین، امید تازه‌ای پدید آورد. اما همین نزدیکی، خطرهای تازه‌ای را بر کشیده است - خطرهایی که به مرزهای یک کشور یا به مسافت دو سوی یک اقیانوس محدود نمی‌شوند.

 

تروریست‌های 11 سپتامبر قبل از آن‌که هزاران نفر را از سرتاسر جهان در خاک آمریکا بکشند، در هامبورگ طرح‌شان را ریخته بودند و در قندهار و کراچی آموزش دیده بودند.

 

نمی‌توانیم جداجدا جان به در ببریم. هیچ کشوری، فارغ از این‌که چه‌قدر بزرگ یا قدرتمند است، نمی‌تواند به‌تنهایی بر چنین چالش‌هایی فائق آید. هیچ‌یک از ما نمی‌تواند این تهدیدها را انکار کند، یا از مسئولیت رویارویی با آن‌ها فرار کند.

 

بزرگ‌ترین خطرها آن است که اجازه دهیم دیوارهایی تازه، ما را از هم‌دیگر جدا کند.

 

دیوارهای بین داراترین و ندارترین کشورها نمی‌تواند پابرجا بماند. دیوارهای بین قومیت‌ها و قبیله‌ها، بومیان و مهاجران، مسیحیان و مسلمانان و یهودیان نمی‌تواند پابرجا بماند. این‌ها دیوارهایی هستند که امروز باید خراب‌شان کنیم.

 

اگر توانستیم در نبرد باورها با کمونیسم پیروز شویم، می‌توانیم در کنار اکثریت گسترده‌ای از مسلمانانی بایستیم که افراطی‌گری را نمی‌پذیرند؛ افراطی‌گری‌ای که نفرت را جایگزین امید می‌کند.

 

این لحظه‌ای است که باید هدف‌مان را برای یک جهان بدون سلاح هسته‌ای تجدید کنیم. دو ابرقدرت دو سوی دیوار این شهر، بارها به تخریب‌کردن همه آن‌چه ساخته‌ایم و دوست داریم، بیش از حد نزدیک شدند. حالا که آن دیوار دیگر نیست، نباید به بیهودگی بایستیم و گسترش بیشتر آن هسته مرگ‌بار را نظاره‌گر باشیم. الآن وقتش است که همه آن مواد هسته‌ای بی‌صاحب را حفاظت کنیم؛ تا گسترش سلاح‌های هسته‌ای را متوقف کنیم؛ و زرادخانه‌هایی را که از عصری دیگر باقی مانده‌اند، کم کنیم. این لحظه آغاز جست‌وجو برای صلح جهانی بدون سلاح‌های هسته‌ای است.

 

این لحظه‌ای است که باید کنار یک‌دیگر بایستیم تا کره زمین را نجات دهیم. بیایید تصمیم بگیریم که برای فرزندان‌مان دنیایی باقی نگذاریم که در آن اقیانوس‌ها بالا می‌آیند و خشک‌سالی گسترش می‌یابد و توفان‌های سهم‌گین مزرعه‌های‌مان را به تاراج می‌برد. بیایید تصمیم بگیریم که همه کشورها - از جمله کشور خود من - به همان جدیتی که کشور شما اقدام کرد، وارد عمل شوند و کربنی را که به اتمسفرمان می‌فرستیم، کم کنند. این لحظه‌ای است که آینده را به فرزندان‌مان بازگردانیم. این لحظه‌ای است که باید یکی باشیم.

 

و این لحظه‌ای است که باید به کسانی که در دنیای جهانی‌شده، جا مانده‌اند، امید بدهیم. حالا جهان تماشا می‌کند و به یاد می‌آورد که این‌جا چه می‌کنیم - در این لحظه چه می‌کنیم. آیا دست‌مان را برای مردمی در گوشه‌های فراموش‌شده این جهان دراز می‌کنیم که آرزوی زندگی‌ای ناظر به وقار و موفقیت، و امنیت و عدالت دارند؟ آیا در زمانه خودمان، آن کودک را در بنگلادش از فقر نجات می‌دهیم و آن پناهنده را در چاد پناه می‌دهیم و تازیانه ایدز را پس می‌زنیم؟

 

آیا در برابر شکنجه و پای حاکمیت قانون خواهیم ایستاد؟ آیا به مهاجران از کشورهای مختلف خوش‌آمد می‌گوییم و از تبعیض‌قائل‌شدن در حق کسانی که شبیه ما نیستند یا آن‌چه ما می‌پرستیم را نمی‌پرستند، دست خواهیم کشید و بر سر عهدمان به برابری و فرصت برای همه افراد می‌مانیم؟


[ترجمه روی زمانه]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/7/24ساعت 23:20  توسط هادی  | 

چرا بی‌برق‌ایم؟!

بی‌برقیتفکر در عهد بی‌برقی

[این یادداشت را در بی‌برقی و با باتری لپ‌تاپم می‌نویسم.]

 

     اگر شما هم مثل من از آن‌هایی باشید که با لوازم برقی مثل کامپیوتر خیلی سر و کار دارید یا اینترنت‌تان را از ADSL گرفته باشید که آداپتورش قاعدتا باید با برق کار کند، این‌روزها یک عادت روزمره دیگر به همه عادت‌های قبلی‌تان اضافه شده و آن‌هم در نظر گرفتن دست‌کم دو ساعت بی‌کاری و علافی در میانه روز است!

 

     با فرض این‌که تعمدی پشت این بی‌برقی‌ها هست، ۲ نظریه جدید می‌توان مطرح کرد. دو نظریه قبلی را همه‌مان خوانده و شنیده‌ایم:

 

     ۱. دارند به‌مسالمت و محترمانه، برای شرایط جنگی و بی‌برقی‌هایش آماده‌مان می‌کنند.

 

     ۲. قرار است از عمق وجودمان و با ایمان کامل، مطمئن شویم انرژی هسته‌ای حق مسلم و ضروری ماست تا با آن برق بیشتری داشته باشیم و توی بی‌برقی نمانیم.

 

     و اما دو نظریه جدید:

 

     ۱. با دو ساعت بی‌برقی روزانه، ۲۰ درصد از یک روز کاری به هدر می‌رود. از آن گذشته، خیلی از ما با همکارانی در ارتباط هستیم که لزوما زمان بی‌برقی‌شان با ما یکی نیست.

 

     اگر در بهترین حالت فقط با یک همکار طرف باشید و نه بیشتر، این میزان بی‌برقی عملا به دو تا دو ساعت بالغ می‌شود. پس شد ۴ ساعت؛ برابر با ۴۰ درصد از یک روز کاری. به حساب ساده من، این ۴۰ درصد بیکاری یعنی ۴۰ درصد تولید کمتر که نتیجه‌اش، ۴۰ درصد گردش پول کمتر است! کاهش گردش پول هم که کاهش تورم را در پی دارد.

 

     قطعا این حساب به این سادگی نیست چون هر کس راهش را پیدا می‌کند که کارش را بکند، اما شاید کسی که این تعمد فرضی برای بی‌برقی‌ها را برنامه‌ریزی کرده، به همین سادگی حساب‌کتاب کرده باشد!

 

     ۲. این یکی نظریه، به نظرم محتمل‌ترین نظریه برای توجیه فرضیه عمدی‌بودن بی‌برقی‌هاست. بر اساس این تئوری، با توجه به تغییرات قابل‌توجه در بازار UPS* و موتور برق**، یکی از تاثیرگذارترین آدم‌ها در دولت یا در وزارت نیرو، دستی در کار واردات یا تولید یکی یا هردوی این دو قلم جنس دارد!

 

    *UPS (منبع برق اضطراری مبتنی بر باتری) که مورداستفاده برای کامپیوترها و تلفن‌های سانترال است و این‌روزها هر اداره و شرکتی دنبال تهیه‌کردن آن است.

 

     **موتور برق اضطراری که با بنزین یا بعضا گازوئیل روشن می‌شود و نقش یک ژنراتور کوچک را بازی می‌کند. این موتور برق‌ها این‌روزها برای موسسات بزرگ‌تر و مجتمع‌های مسکونی پول‌دار، خیلی جذاب شده است.

+ نوشته شده در  2008/7/23ساعت 14:58  توسط هادی  |