نیمهشبانه
حسّ غریـبی است نوشتن. شاید درستتر آن باشد که: جنون غریبی است نوشتن. یا شاید تنها عادتی غریب باشد و اینقدر جدیاش گرفته باشم. هرچه هست، آنقدر پاکار است که حتا سر اذان صبح هم نمیتوان چشم پوشید ازش.
اذان صبح...
کسی حاضر است هیچکدام از لذتهایش را با لذت من بهوقتی که دارم وول میخورم در رختخواب یا پشت کیبرد جان میکنم برای رساندن مطلبی تا اول روز فردا یا شاید هم چشمهای پُروَلـَعَم بیمحابا دنبال کلمههای کتابی یا نوشتهای میدوند، و بیخبر صدای اذان صبح را میشنوم که مشتاقانه خود را از مسجدی دور اما همین نزدیکی به من میرساند و خبرم میکند «کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری»، عوض کند؟!
اگر پیشنهاد خوب و قابلتوجهی داری، همینپایین برایم پیغام بگذار! خوشحال میشوم بدانم چه لذتی آنقدر برایات لذتبخش بوده که فکر کردهای من حاضرم آن را با لذتی که گفتم، عوض کنم!
...
راستی! یکی دیگر از خوبیهای لغو مصوبه تغییر فصلی ساعتها برای چون من بیدارشبی این بوده که گاه درست وقتی که پلکهایم سنگین شده و در خلسه آغازین خواب هستم، همان صدای جادویی را میشنوم! حدس بزن چندبار تابهحال همان نوا باعث شده تا خود آفتابزن نگذاشته خوابم ببرد و روزم را بیپایان دیروز، امروز کنم؟!
+ نوشته شده در
2006/5/17ساعت 4:5  توسط هادی
|
سینمای معناگرای ایران؛
دور از خانه مخاطب
«یک تکه نان» کمالتبریزی بعد از یکسال و خردهای روی پرده رفته است. همان موقع که این فیلم را در جشنواره فیلم فجرسال 83 دیدم، کوتاه دربارهاش نوشته بودم.
فیلمهایی مانند «خیلی دور، خیلی نزدیک»، «یک تکه نان» و «قدمگاه» فیلمهایی هستند که نمونههای جدید سینمای بهاصطلاح معناگرای ایران هستند. این سینما که به نظر میرسد در هر کشوری نمایندههای خاص خود را البته با نگاه خاص خودشان دارد، سعی دارد به معنای زندگی انسان و پرسش درباره چرایی و چیستی آن بپردازد. شاید فقط در کشور ما و بهخاطر دغدغههای مذهبی حکومت و مردم و هنرمندان ایرانی باشد که این سینما همواره به سینمای دینی پیوند زده میشود و شاید هم به این خاطر که نه فقط در ایران که در بیشتر کشورهای شرقی، چیستی و چرایی زندگی بشر پرسشی است که پاسخ آن همچنان در دین و مذهب جستوجو میشود؛ چون اساساً هنوز دین و مذهبی برای این جامعهها باقی مانده که بتوانند در آن پاسخهایی را بجویند. مدیران سینمایی ایرانی هم چندسالی است که دوباره فیل بودجههای حمایتیشان یاد هندوستان سینمای معناگرا کرده و جای شکرش باقی است که این بودجهها اینبار حرفهایهایی مثل سید رضا میرکریمی و کمال تبریزی و محمدرضا محمدمهدی عسکرپور را متنعم کرده و نتیجه هم فیلمهایی قابلتامل و خوشساخت بودهاست.
اما فارغ از ارزش هنری و جنبههای فنی قوی یا ضعیف سینمای معناگرای تازهمتولد ایران، به نظرم آنان که محتوای این سینما را مشخص میکنند و دربارهاش تصمیم میگیرند (که ممکن است صرفاً همان فیلمنامهنویس فیلم یا کارگردان آن باشند و منظورم لزوماً کمیته یا گروه خاصی نیست)، در درک و شناخت مخاطب این سینما و دغدغههای این مخاطب کمی بیراهه رفتهاند. فکر میکنم مخاطب این سینمای معناگرا در وهله اول «شهر»وندانی هستند که اغلب در شهرهای بزرگ زندگی میکنند و با همراهشدن با نظم مدرن زندگی، درگیر روزمرگیهایی شدهاند که این روزمرگیها همانقدر براشان تازه و غریب است که در نیمه قرن گذشته برای شهروندان غربی غریب و تازه بود. این مخاطب اگر وقت کند و حالی برایش بماند که در پی معنای زندگی و پیبردن به چرایی و چیستی آن باشد، این جستوجو را بهناچار نه در دل بیابانها و کویر زیبای ایران (آنچنان که دکتر عالم «خیلی دور، خیلی نزدیک» میرکریمی) و نه در دل کوهستانها (آنچنان که سرباز سادهدل «یک تکه نان» تبریزی) و نه در روستایی دورافتاده و در امامزادهای پرتافتاده (آنچنان که آن پسر جوان «قدمگاه» عسکرپور)، که در محل زندگیاش و در شهر صورت میدهد.
مخاطب سینمای معناگرای ایران، مخاطبی اخیراً شهرنشین است که زندگیای که در پی درک آن است، در همان شهر شلوغ و بیاحساس میگذرد و فیلمساز معناگرای ایرانی اگر قرار است دغدغه مخاطبش را داشته باشد، بد نیست شخصیتهایش را بهجای آنکه بهسرعت از شهر – این مظهر پلیدی و ناپاکی - دور کند و رهسپار طبیعت (کویر، کوهستان، روستا) بکندش، او را در همین شهرهای خرابشده آباد نگه دارد و به مخاطبش اجازه دهد در این باره هم کمی همذاتپنداری و همخویشی با شخصیتهای فیلم احساس کند و دغدغههایش درباره زندگی و چیستی و چرایی آن راه پاسخپیداکردن را بیاموزند.
بد نیست لوکیشنها از بیابان و کوه و دشت و صحرا به آپارتمانها و بیمارستانها و ادارهها و شرکتها و خیابانها و اتوبانها و آرایشگاههای زنانه و پاساژهای خرید و مطبهای عمل جراحی پلاستیک و کافیشاپهایی تغییر داده شود که زندگی هرروزه شهروندان مخاطب سینمای معناگرا در آن میگذرد.
+ نوشته شده در
2006/4/23ساعت 18:1  توسط هادی
|
صبحانه پدر و بچهها
بزرگترها به یادمان میآوردند که سال 1370 که دولت هاشمی برای اولینبار تصمیم بر تبعیت از قاعده جهانی Day-Light Saving گرفت، این مصوبه از اول اردیبهشتماه اجرا شد. روی همین حساب عدهای همچنان امیدوار بودند، دولت احمدینژاد در آغاز اردیبهشتماه "لغو مصوبه پانزدهساله دولتهای گذشته" را لغو کند و باز هم برنامه سابق جلوکشیدن ساعتها اجرایی شود؛ منتها با یکماه تاخیر. اما امروز اردیبهشت هم دارد میآید، ولی خبری از چنین تصمیمی نیست. به این ترتیب دولت نهم بار دیگر به تحلیلها و اظهارنظرهای کارشناسانهای که حتی از جانب مسئولان میانپایه دولت (مانند معاونت پژوهشی وزارت نیرو) و همینطور اصولگرایان نسبتاً همصف (مانند احمد توکلی و خوشچهره) مطرح میشد، بیاعتنایی کرد و راه خود را در پیش گرفت.
درباره نتایج این اقدام یکدفعهای و بیمقدمه دولت حرف زیاد زده شدهاست. اما به نظرم آمد مصوبه دولت نهم در لغو مصوبه دولتهای پنجم تا هشتم، در کنار تمام نتایج و عواقب مشکلساز و منفیاش، شاید نتیجهای مثبت - هرچند جزئی و کوچک - داشته باشد که بهکلی نادیده گرفته شدهاست. این نتیجه مثبت در نظر اول خیلی هم مهم جلوه نمیکند، اما اگر برای آن برنامهریزی دقیقتری انجام شود، حتماً میتواند آثار خوبی در سطح اجتماعی داشتهباشد. از زمانی که بوروکراسی اداری سختگیرانه وارد نظام زندگی ایرانی شد و بهویژه از اوایل دهه هفتاد که این بوروکراسی نفس تازه کرد، یکی از مشکلاتی که عوام و خواص درباره زندگی شهری در ایران و مشخصاً در تهران برمیشمردند، این بود که در بیشتر خانوادهها پدر بچهها آنقدر زود از خانه بیرون میرود که بچهها او را نمیبینند و شب هم آنقدر دیر به خانه بازمیگردد که بچهها خواباند.
هنوز در این باره دقیق نشدهام، اما به نظرم آمد نظام جدید ساعتهای اداری و آموزشی که با لغو مصوبه Day-Light Saving باعث شده بچهها آنقدری زودتر از خواب بیدار شوند که بتوانند با پدرشان سر یک میز و نسبتاً همزمان صبحانه بخورند. این نتیجه البته به آن شرط حاصل میشود که اساساً صبحانهای در کار باشد و اگر هم هست، آنقدر هولهولکی و شتابزده صرف نشود که مجالی برای سلام و صبحبهخیرگفتن مفصل، و جویاشدن پدر از حال و روز فرزندان، و درمیانگذاشتن مشکلات فرزندان با پدر باقی بماند.
حتی اگر هم برنامه دولت جدید برای ساعتهای آغازبهکار ادارهها و مدرسهها در این باره تاثیری نداشته باشد، این مسئله به نظرم آنقدر مهم هست که لازم باشد فکری به حالش کرد. فکر نمیکنم لازم باشد درباره اهمیت اینکه یک خانواده دستکم صبحانهاش را دور هم و سر صبر صرف کند، چیزی بنویسم. اگر هم توضیحی لازم است، باشد برای بعد و سر فرصت!
+ نوشته شده در
2006/4/21ساعت 20:53  توسط هادی
|