استفتاء 1537:
احتراماً همانطور که استحضار دارید، با توجه به توطئههای اخیر استکبار جهانی مبنی بر تحمیل نظم مدرن زندگی امروزین (بلایی که خداوند به تلافی فسقوفجور غربیها، بر سر آنها نازل فرمودهاست) و ایضاً با در نظرداشتن حساسیت مراحل بررسی پرونده میهن اسلامیمان در شورای ضاله امنیت سازمان بهاصطلاح ملل، که تبعیت از قاعده عقبوجلوکردن ساعتها میتواند امکان جاسوسی دولتهای متخاصم جهان را میسر گرداند، نظر مبارک شما را راجعبه عقبوجلوکردن ساعتها در آغاز عید منحط نوروز تقاضا مینماییم.
پاسخ ۱۵۳۷:
به فرض صورت مسئله، جایز نمیباشد. روشن است که صاحب همه ساعتهای جهان، دولت کریمه متولد ۳ تیر ۱۳۸۴میباشد والیوم عقبوجلوکردن عقربجات ساعتها (چه مچی و چه جیبی و چه زنجیری و چه شماطهدار و چه بیگبن و چه دیجیتالی و چه ویندوزی) حرام و در حکم محاربه عینی میباشد. منحرفانی که در این ۱۵سال باینحو با پیروی از این حکم شیطانی، ملت مسلمان را در ضلالت فرو کردهبودند، خونشان مباح میباشد. باشد که بهاینترتیب این خبط بزرگ ۱۵ساله را که زودتر از این از ما سوال نکردید، بر شما و پدرانتان ببخشاید!
+
پ.س.: به من وبلاگنویس حق بدهید هرازگاهی مطلبهای قبلیام را ویرایش کنم. اینبار از نگرانی برداشتهای نادرست و کژفهمانه این کار را میکنم. بدیهی است هر وبلاگنویسی در قبال آن نوشتههایی که روی وبلاگش هست، مسئولیت دارد (اگر اساساً مسئولیتی در کار باشد)، و نه مطالبی که زمانی روی وبلاگش بودهاند.
+ نوشته شده در
2006/3/20ساعت 7:24  توسط هادی
|
گروهى از برنامهسازان شبکه
کانال4انگلستان به رهبرى جان اسنو
Jon
Snow در ايران به سر مىبرند تا بتوانند در قالب برنامه ويژهاى با نام
«اخبار، از ايران» گزارشهايى عينى و از دل ماجرا براى
بينندگان اغلب بريتانيايىشان بفرستند. اين گروه، وبلاگى هم براى برنامهشان دارد که
بازنمودى اينترنتى از برنامههاى تلويزيونىشان درباره ايران است. چند وقت پيش جان
برنشتاين Jon Bernstein که از دستاندرکاران همان برنامه است، بهام اىميلى زد و ازم
خواست درباره چند موضوع مهم در زندگى روزمرهام در ايران، يادداشتى براشان
بنويسم. نوشتم و ميل کردم برايش. فکر مىکردم صرفاً مىخواهند ايده
بگيرند. براى همين خلاصه نوشتم و موجز. امروز برايم ميلى زد و اشاره کرد به اينکه
آن يادداشت را روى همان وبلاگ برنامهشان گذاشتهاست. با اينکه در اين مورد با من همآهنگىاى نکردهبود،
اما جاى دلخورىاى هم برايم نبود.
براشان درباره
اين تفاوت مهم و قابلتوجه بين جوانان ايرانى و نسل والدينشان نوشتم که جوانها از
تساهل خيلى بيشتر در برخورد با دوستان و اطرافيانشان برخوردار هستند تا پدران و
مادرانشان. خيلىها را در ميان جوانان ايرانى مىتوان جُست که به درستى و دقيقاً
نمىدانند دوستانشان چه نگاهى به زندگى، جهان و حتا خداوند دارند. از آن بالاتر،
جوانان مسلمان و حتا متشرع زيادى را مىتوان سراغ گرفت که برخى دوستان صميمىشان
حتا خداوند را باور ندارند؛ چه برسد به مسلمانبودن و متشرعبودن! اين تساهل را چه
در ميان والدين مسلمان متشرع و چه در ميان والدين لائيک (يعنى هر دو سر طيف)
بهسختى و دشوارى مىتوان پيدا کرد. البته در پايان آن يادداشتم اضافه کردهبودم که
اين خصوصيت جوانان ايرانى مىتواند نويد چيزى را بدهد که ما امروز از فقدان آن رنج
مىبريم: جامعهاى چندصدايى که هيچکس به خود اجازه ندهد چون حرف خود را بهحق
مىداند، حرف ديگران را بىمعنا و قابلحذف بشمارد. البته نمىدانم چرا
اين قسمتِ آخر که يکجورهايى اصل حرفم بود، در
وبلاگ «اخبار، از ايران» نقل نشد.
جالبى
قضيه اين است که والدين ما در زمان حکومت پهلوى و در نظامى - اگر نه لائيک، دستکم
- سکولار آموزش ديده و تربيت شدهاند و ما در نظامى ايدئولوژيک و دينى! با اين حال
ما خيلي بيشتر از پدران و مادرانمان به بديهىترين اصول سکولاريته که همانا احترام
به شهروندان با هر باورى که دارند و قائل شدن این حق برای آنان که اعتقادهاى خود را
انتخاب کنند، پاىبندهستيم.
اصلاً
فکر مىکنم آنقدر که جمهورىاسلامى مردم ايران را بىآنکه خود بدانند در
زندگىهاشان سکولار کرده، شاه پهلوى نتوانست اين کار را بکند - و خب اين
تاثير روى جوانان امروز که زندگىشان را در دوران اين حکومت آغاز کردهاند،
خيلىخيلى بيشتر بودهاست. البته سکولاريته هم طيف دارد و آن سکولاريزمى که
پهلوىها در پىاش بودند را به نظر نمى رسد بتوان در ايران پيدا کرد. در
اينباره که مردم ايران بعد از انقلاباسلامى سال۵۷ عملاً سکولارتر شدهاند، بايد
پژوهش کرد و ديد که آيا در يک تحقيق علمى هم مىتوان اين باور خام و اوليه من را
تاييد کرد؟!
يادداشت
کاملى را که براى جان برنشتاين فرستادم، در وبلاگ
انگليسىام هم نقل کردهام. علاوه بر وبلاگ خودم، در
وبلاگ «اخبار، از ايران» هم مىتوانيد درباره يادداشت من نظر بدهيد.
|
+ نوشته شده در
2006/3/7ساعت 21:44  توسط هادی
|
«حاشيه»هايى را که به موضوع نوشته نامربوط باشد، بىرحمانه پاک مىکنم. اين بديهىترين حق يک وبلاگدار است!
تويى که جواب مىخواهى از من و مىنويسى روزنامهنگار نبايد بىمسئوليت باشد، نشان از خودت باقى بگذار تا برايت بنويسم.
نمىدانم کدام شيرپاکخوردهاى هوس کردهبود از قول من براى وبلاگ جواد خيابانى (آره! همان گزارشگر فوتبال تلويزيون خودمان!) کامنت بگذارد و بنويسد که وبلاگ او مثل خودش، هم «جواد» است وهم «خيابانى»! من نه وقت اين را دارم که به همچين وبلاگهايى سر بزنم چون فوتبال حوزه موردعلاقهام نيست و نه در شان خود مىدانم اينطورى براى کسى پيغام بگذارم. همان دوست بىنشان من آن کامنت را ديده بود و - بهحق - سرزنشم کردهبود. در همان صفحه پيغامهاى وبلاگ جواد خيابانى، توضيح دادم - حالا هم که اينجا!
اميدوارم سوءتفاهم برطرف شدهباشد.
+ نوشته شده در
2006/3/6ساعت 0:15  توسط هادی
|
رگنا کرونشتاد Ragna Kronstad يک دوست نروژى من است که در سفر تابستان گذشتهاش به ايران با او آشنا شدم. هر از گاهى از اسلو اىميلى مىفرستد و من هم جوابى. چند روز پيش بعد از مدتى بهام اىميلى زد و خواست بداند زندگى ما اين روزها در ايران چهطور مىگذرد. او يک روزنامهنگار موفق نروژى در حوزه انرژى است و روى همين حساب، بهدقت پىگير ماجراى پرونده هستهاى ايران است. خواستم برايش يک جواب مفصل بنويسم، ديدم فىالحال نه حسش هست و نه دقتش. براى رعايت ادب در چند کلمه نوشتم که بهزودى مفصلاً برايش در اين باره خواهمنوشت و بهاجمال اضافه کردم که اينروزها ما اينجا در ايران داريم يک تاريخ پرشتاب را تجربه مىکنيم، طورى که هر روز دستکم يک موضوع اساسى و تعيينکننده جديد هست که تمام روز ذهنمان را به خود مشغول کند. داشتم اىميل را با يک Best Wishes معمولى تمام مىکردم که تازه خودم متوجه شدم چه نوشتهام و چه توصيفى از زندگى هرروزهمان در ايران دادهام. راستش خودم هم از دقت و تيزى اين تعبير تعجب / وحشت کردم!
+ نوشته شده در
2006/3/3ساعت 3:21  توسط هادی
|