لذت سفر
کسانى مثل من که اصفهانى هستند و به اقتضائاتى در تهران ساکن شدهاند يا به قولى درستتر به تهران تبعيد شدهاند، هميشه اين مزيت را نسبت به آنها که تهرانى هستند و در تهران ساکن، يا اصفهانى هستند و در اصفهان ساکن، دارند که هروقت دلشان گرفت از روزمرگىهاى اين پاىتخت خاکسترى بىآفتاب، مىتوانند به طرفةالعينى و بىدردسر اسباب سفر فراهم کنند و در کمتر از 350دقيقه در اصفهان باشند؛ فارغ از دنگوفنگهايى که هر کس بخواهد سفر اصفهان در پيش گيرد، بهناچار بايد به فکر آنها باشد: از هتل و مسافرخانه که آيا جا دارد و جا ندارد گرفته تا پيداکردن رستوران خوب و قابلاطمينان و مهمتر از همه، تامين هزينه نهچندان سبک اين سفرِ هرچند کوتاه!
خود اصفهانىها هم که هرروز و هرشبْ زايندهرود و نقشجهان و سىوسهپل و خواجو را در کنار خود و نزديک ديدهاند، بعيد مىدانم آنقدرها که دورافتادههايى چون من دلشان براى اصفهان لک زده، قدر شهر زيباشان را بدانند. دستکم خود من بهعنوان نمونهاى حىّ و حاضر اعتراف مىکنم تا سهسال پيش که به اقتضاى ادامهتحصيل در پاىتخت، از پاىتخت سابق با آن کاشىهاى فيروزهاى و گنبدهاى سبزش جاکن شدم، چيز چندانى از زايندهرود و سىوسهپل و خواجو و نقشجهان نمىدانستم و روشن است که هنوز هم نمىدانم اما امروز دستکم دلام براشان تنگ مىشود و هربار به سراغشان بازمىگردم، براىام تازه هستند و پر از حرف.
شايد تمثيل درستى نباشد که حتماً نيست، اما نسبت زبان ممنوعه (مخفى/ سربرباددِه/ زيرزمينى) با زبان روزمره (رسمى/ رودربايستىدار) خيلى به نسبت اقامت در اصفهان و اقامت در تهران شبيه است! تا وقتى زبان ممنوعه و بىادبانهاى هست، لذت استفادهکردن از «بذرى» بهجاى «تخمى»، «ايکسشعر» بهجاى «کُـ...ـشعر»، «به کفشام» بهجاى «به ...ُخمام» و «پاچهخوارى» بهجاى «...ايهمالى» هم هست!
قربان آن سيبيلهاى طلايىات بروى، نازلىجان! بگذار اين زبان ممنوعه براى ما باقى بماند بلکه هرازگاهى با ابداعهاى بانمک و بىنمکمان براى آن لغات و عبارتهاى ممنوعه، ما هم حظّى ببريم از خلاقيتهامان! اينجورى هروقت از اين زبان روزمره خاکگرفته و رودربايستىدارمان خسته شديم، سفر دلانگيزى مىکنيم به همان زبان ممنوعهاى که تو سعى مىکنى بکشانىاش به حوزه عمومى ما، و خستگى و رخوت از ذهن زبانزدهمان در مىکنيم!
ها؟! بد مىگويم؟!