هرکدام از ما
... زينب فرياد زد بر سر او که اسمش مهم نيست. گفت نمىبينى چه دارند مىکنند سربازانات با پسر پيامبر خدا؟! او - که اسمش مهم نيست - روىاش را کرد آنطرف. داشت گريه مىکرد. رو که برگرداند، صورتش خيس بود. فرياد برآورد - نمىدانم از سر استيصال بود يا از سر خشم - که: منتظر چه ايستادهايد؟! تمام کنيد کار حسين را ...
---
او که گريه مىکرد و اسمش اصلاً مهم نيست، مىتواند هرکدام از ما باشد؛ من، تو يا او که آنطرفتر نشسته و آرام دارد گريه مىکند.
حالا واقعىتر شد داستان، نه؟!
+ نوشته شده در
2006/2/10ساعت 0:17  توسط هادی
|
هاى! هاى! نقشجهان...
آنها که در نقشجهان قدم زدهاند، مىدانند نقشجهان يعنى چه، و آنها که از شلوغى شهر بىآسمانى مانند تهران به نقشجهان فرار کردهاند، مىدانند آسمان يعنى چه!
نمىدانم آن قديمترها که شايد به شکل اصلى و اوليهاش نزديکتر بود، نقشجهان چه شکلى بوده؛ اما حالا که يک ميدان مسطح و بىفرازونشيب است با آن حوض بزرگ وسطش، نقشجهان به قاب بزرگى مىماند که در آسمان را قاب گرفته باشند.
بايد وسط اين قاب بايستى تا بدانى از چه حرف مىزنم! بايد در وسط نقشجهان ايستاده باشى تا زيباترين ترکيب رنگ را از کنار هم قرارگرفتن آجرهاى خاکىرنگ ديوار دورتادور نقشجهان و آسمان واقعاً آبى اصفهان تجربه کردهباشى!
شيطانکى که داشت اين قاب تاريخى خشتوگِلى را در هم مىشکست و اين ترکيب رنگ را به هم مىزد، حالا دارد شرّش را کم مىکند. اين براى هر اصفهانىاى يعنى
«شنيدهايد که جهاننما را دارند کوتاه مىکنند؟! تبريک مىگويم!»
+ نوشته شده در
2006/1/31ساعت 20:6  توسط هادی
|
لذت سفر
کسانى مثل من که اصفهانى هستند و به اقتضائاتى در تهران ساکن شدهاند يا به قولى درستتر به تهران تبعيد شدهاند، هميشه اين مزيت را نسبت به آنها که تهرانى هستند و در تهران ساکن، يا اصفهانى هستند و در اصفهان ساکن، دارند که هروقت دلشان گرفت از روزمرگىهاى اين پاىتخت خاکسترى بىآفتاب، مىتوانند به طرفةالعينى و بىدردسر اسباب سفر فراهم کنند و در کمتر از 350دقيقه در اصفهان باشند؛ فارغ از دنگوفنگهايى که هر کس بخواهد سفر اصفهان در پيش گيرد، بهناچار بايد به فکر آنها باشد: از هتل و مسافرخانه که آيا جا دارد و جا ندارد گرفته تا پيداکردن رستوران خوب و قابلاطمينان و مهمتر از همه، تامين هزينه نهچندان سبک اين سفرِ هرچند کوتاه!
خود اصفهانىها هم که هرروز و هرشبْ زايندهرود و نقشجهان و سىوسهپل و خواجو را در کنار خود و نزديک ديدهاند، بعيد مىدانم آنقدرها که دورافتادههايى چون من دلشان براى اصفهان لک زده، قدر شهر زيباشان را بدانند. دستکم خود من بهعنوان نمونهاى حىّ و حاضر اعتراف مىکنم تا سهسال پيش که به اقتضاى ادامهتحصيل در پاىتخت، از پاىتخت سابق با آن کاشىهاى فيروزهاى و گنبدهاى سبزش جاکن شدم، چيز چندانى از زايندهرود و سىوسهپل و خواجو و نقشجهان نمىدانستم و روشن است که هنوز هم نمىدانم اما امروز دستکم دلام براشان تنگ مىشود و هربار به سراغشان بازمىگردم، براىام تازه هستند و پر از حرف.
شايد تمثيل درستى نباشد که حتماً نيست، اما نسبت زبان ممنوعه (مخفى/ سربرباددِه/ زيرزمينى) با زبان روزمره (رسمى/ رودربايستىدار) خيلى به نسبت اقامت در اصفهان و اقامت در تهران شبيه است! تا وقتى زبان ممنوعه و بىادبانهاى هست، لذت استفادهکردن از «بذرى» بهجاى «تخمى»، «ايکسشعر» بهجاى «کُـ...ـشعر»، «به کفشام» بهجاى «به ...ُخمام» و «پاچهخوارى» بهجاى «...ايهمالى» هم هست!
قربان آن سيبيلهاى طلايىات بروى، نازلىجان! بگذار اين زبان ممنوعه براى ما باقى بماند بلکه هرازگاهى با ابداعهاى بانمک و بىنمکمان براى آن لغات و عبارتهاى ممنوعه، ما هم حظّى ببريم از خلاقيتهامان! اينجورى هروقت از اين زبان روزمره خاکگرفته و رودربايستىدارمان خسته شديم، سفر دلانگيزى مىکنيم به همان زبان ممنوعهاى که تو سعى مىکنى بکشانىاش به حوزه عمومى ما، و خستگى و رخوت از ذهن زبانزدهمان در مىکنيم!
ها؟! بد مىگويم؟!
+ نوشته شده در
2006/1/21ساعت 15:26  توسط هادی
|