...از اين ميهمانخانهی آدمكش روزش تاريك!
یادداشت قبلیام كه در آن برای نخستینبار احمدینژاد را بهعنوان رییسجمهور مخاطب قرار دادهبودم، برداشتهایی را در میان دوستانم بهدنبال داشت كه فكرش را هم نمیكردم. آن یادداشت را درواقع برای همشهریجوان نوشتهبودم و بههمینخاطر جوادرسولی، دبیرتحریریهی مجله، اولین كسی بود كه آن را خواند و بهدلایلی از جمله اینكه «بیادبانه است» از صفحه درش آورد. او معتقد بود هرچه باشد احمدینژاد بزرگتر از من است و دستكم باید احترام بزرگتریاش را در یادداشتم نگه میداشتم. من اما معتقد بودم چون او حالا دیگر رییسجمهور من است و خودش هم تا پیش از انتخابات بارها گفت «مردم نوكر میخواهند، نه آقابالاسر!»، بهعنوان یك ایرانی حق دارم او را با ضمیر «تو» و تنها با عنوان رییسجمهور مخاطب قرار دهم. روی همین حساب، ترجیح دادم در یادداشتم دست نبرم و در عوض آن یادداشت در مجله چاپ نشود.
نگاه دیگری كه به آن یادداشت شد، از طرف دوست/استاد گرامیام دكتر شیریناحمدنیا بود كه در گوشهای از سپهر وبلاگی اینترنت، بهكنایه از یادداشت من یادی كرد و دید خودش را نسبت به آن نوشت: «در مواردی در وبلاگهای دوستان دیدم که با شدت و حدت از یکی از نامزدهای انتخاباتی انتقاد میکردند و همینکه احراز مقام او قطعی شد، ناگهان و بدون فوتِ وقت ورق برگشت و نه تنها مواضع قبلی جرح و تعدیل شد، بلکه توصیههایی در جهت تلاشی همگانی برای همیاری و همکاری و گوشزدنمودن وظایف ملی به سایر هموطنان و امثالهم در دستوركار جدید قرارگرفت! بله، البته فراموشمان نمیشود که جان عزیز است و آیندهی شغلی و تحصیلی و... در گروی سوابق موجود و "کنش عُقلایی" مستلزم برخی سازشها و همآهنگیهاست و ما در ایران زندگی میکنیم و...! ولی اینها را میشد قبل از اینکه اینگونه عمل کنیم هم دانستهباشیم و خودمان را جلوی دوست و همسایه اینچنین ضایع نکردهباشیم! مجبورمان که نکردهبودند اینچنین ابراز فضل کنیم تا امروز برای رفع و رجوع اینطور به دستوپا بیفتیم! ما که میدانستیم سیاست ... ندارد!»
صرفنظر از اینكه بهنظر میرسد اساساً فلسفه وبلاگنویسی، رهایی از قیدوبندهای دستوپاگیر جهان واقعیت و -از جملهی آن قیدوبندها- «پرهیز از ضایعشدن جلوی دوست و همسایه» است و صرفنظر از اینكه حق و وظیفهی من بهعنوان یك شهروند ایرانی در برابر یك نامزد انتخاباتی و در برابر رییسجمهورم قطعاً متفاوت است و صرفنظر از اينكه نوشتن يادداشتهای شخصی را در وبلاگ نمیتوان اينگونه «ابراز فضل» خواند؛ نگاه دكتر احمدنیا به آن یادداشت من را یاد دو چیز انداخت:
۱. چهقدر فضای ریا و تملق در جامعهی استبدادزدهمان چیره است كه چنین برداشتی -آن هم از طرف دوستی كه از نزديك مرا میشناسد- طبیعی بهنظر میرسد. من به دكتر احمدنیا حق میدهم اینگونه نگاه كند، از بس كه پیشینیان و امروزیان ما همینقدر متملقانه و چاپلوسانه با بالاسریهاشان روبهرو شدهاند كه دكتر احمدنیا به من خرده گرفتهاست.
۲. هیچكس نمیتواند مطمئن باشد در ناخودآگاه وجودش چه میگذرد، و از جمله خودِ من! خیلی متاسفم از اینكه هرچه دقیقتر میشوم در خودم، كمتر مطمئن میشوم كه شیریناحمدنیا دربارهی یادداشتم اشتباه كردهاست. 22سال زندگی در همان جامعهای كه از استبدادزدگی و تملقگراییاش مینالم، بعید است تهنشستهایی در ناخودآگاهم نداشتهباشد كه به دیدگاه دكتر احمدنیا واقعیت ندهد!
آدم به خودش میلزرد وقتی به جنبههایی از شخصیتش فكر میكند كه نو، غریب و ناخوشآیند هستند...


