تبليغاتX
هادی‌نامه

هادی‌نامه

دغدغه‌های روزمره يک دانش‌جوی جامعه‌شناسی كه با حفظ‌سمت، روزنامه‌نگاری هم می‌كند...

احمدی‌نژاد و دوستانی كه بر خود پسنديد

حاشیه‌های زشت‌تر از متن

رأی‌دادن به هاشمی‌رفسنجانی در هيچ حالتی كار ساده‌ای نيست.حالا دیگر وقت فكركردن به این نیست كه چرا باید به هاشمی‌رفسنجانی رأی داد و چرا نمی‌توان به احمدی‌نژاد رأی داد! اصلاً بحث این نیست كه مگر رفسنجانی چه خوبی‌هایی دارد و احمدی‌نژاد چه بدی‌هایی!

حاشیه‌ای كه ام‌روز گرد احمدی‌نژاد را گرفته و عمده‌ی آن‌ هم تقصیر خودش است كه - به‌فرض مبرابودنش از برخی اتهام‌ها و شایعه‌ها- هیچ‌گاه لازم ندانسته درباره‌شان به مردم توضیحی بدهد و احیاناً چهره‌اش را از آن اتهام‌ها پاك كند، برای تصمیم‌گرفتن درباره‌ی او بس است.

این‌كه جماعتی بدنام در اصفهان ميثاق نوشته‌اند و هنوز هیچ نشده، نويد داده‌اند «رییس‌جمهور مكتبی، بساط جوانان را كه با پوشش نامناسب و جلف و رفتار ناشايست خود قلب امت حزب‌الله را به‌درد آورده‌اند، جمع‌آوری خواهدكرد.» و «تسويه‌ی استادان غرب‌زده و دگرانديش و جای‌گزينی آنان با نيروهای متعهد و اساتيد حزب‌اللهی» را وعده داده‌اند، معلوم است كه اولین نفعش برای رقیب احمدی‌نژاد است و اولین كسانی را كه به تردید انتخاب شهردار تهران به‌عنوان رییس‌جمهور مملكت می‌اندازد، همان‌ها هستند كه در دور اول به او رأی دادند. اما احمدی‌نژاد انگار اهمیتی برای دید عمومی جامعه‌‌ نسبت به خودش قائل نیست كه هنوزهیچ توضیحی درباره‌ی هیچ‌كدام از مواردی نداده‌ كه ممكن است افراد را از رأی‌دادن به او بازدارد؛ دریغ از یك اعلام برائت ساده از جماعت تندرویی كه مردم از هول بازگشتن قدرت شهری به‌دست آن‌ها، چندروزی است آرام ندارند...

رييس‌جمهور آينده‌ی ايران؟!احمدی‌نژاد – چه خوب و چه بد، چه فرشته‌صفت و چه دیوسیرت- چنان حاشیه‌ی زننده‌ای برای خود پسندیده است كه نمی‌توان به انتخاب‌كردنش -‌حتا- فكر كرد! حاشیه‌ای كه حتا اگر خود احمدی‌نژاد هم نخواهد، در صورت انتخاب‌شدنش كشور را به دامان آشوب و نافرمانی خواهد انداخت. به آمار تفكیكی رأی نام‌زدها در استان‌های مختلف نگاه كنید و ببینید چه‌‌قدر رأی‌های این دوره قومی بوده‌اند؛ به خودمان نگاه كنیم كه چه بی‌تحمل شده‌ایم در قبال تفاوت‌های هم‌دیگر و البته چه پافشاری می‌كنیم بر این تفاوت‌ها...

اگر نتوانیم دوست و آشناهامان را از رأی‌دادن به احمدی‌نژاد منصرف كنیم، ناامنی در همه‌ی زمینه‌ها در انتظارمان است؛ ناامنی‌ای كه با توجه به شكاف‌های عمیق قومی/طبقاتی بی‌شك ماندگار خواهد بود. شاید با آمدن دوباره‌ی هاشمی‌رفسنجانی مافیای اقتصادی‌ای كه این سال‌ها دست‌به‌عصا و كژدار و مریز خودش را تغذیه می‌كرد، بی‌مهابا و بی‌جلودار كارش را رونق دهد، و شايد اگر نتوان ام‌روز اين مافيا را خشكاند ديگر به‌اين‌زودی‌ها ممكن نخواهدشد، اما «ایران»ی لازم است تا بتوان ریشه‌های مافیای اقتصادی را در «دولت»ش خشكاند.

به هاشمی‌رفسنجانی رأی بدهیم

و امیدوارانه به انتخابی فكر كنیم كه در خرداد 88 -‌یا شاید زودتر- رقم خواهیم زد...

+ نوشته شده در  2005/6/21ساعت 20:32  توسط هادی  | 

دور دوم رقابت‌های انتخاباتی در راه است...

بر پيچيدگی روابط سياسی در ايران افزوده‌ می‌شود

آيا واقعاً می‌توان احمدی‌نژاد را در قامت رييس‌جمهور ايران ديد؟!دی‌شب از هول خوابم نمی‌برد؛ هول این‌كه بالاخره چه كسی رییس‌جمهور می‌شود و چه‌ها خواهدكرد...

انگار آقالیبای ما كه خیلی دوست داشتم الآن جای محمود احمدی‌نژاد رقیب هاشمی‌رفسنجانی بود، با رفسنجانی دیداری داشته و بعد از آن هم در بیانیه‌ای طعنه‌ای زده به احمدی‌نژاد و تلویحاً از هاشمی‌رفسنجانی حمایت كرده‌است: «اصول‌گرایی اصلاح‌طلبانه‌ی تعریف‌شده از سوی امام، مورد قبول ماست. این اصول‌گرایی موجود با اصول‌گرایی تعریف‌شده از سوی امام منطبق نیست. لذا از مردم درخواست می‌كنیم تا با شركت فعالانه در دور دوم انتخابات ریاست‌جمهوری، به اصول‌گرایی اصلاح‌طلبانه تعریف‌شده از سوی امام رأی دهند.»

از طرف دیگر - این‌طور كه از زبان‌های قابل‌اعتماد شنیده‌ام- هاشمی‌رفسنجانی با توجه به آلوده‌شدن انتخابات به چیزی كه در بیانیه‌ی تازه‌اش «پاره ‌‏ای اقدامات و دخالت‌های سازمان‌یافته» ذكر كرده‌، قصد انصراف از رقابت در دور دوم را داشته و یكی از نزدیكانش به خبرگزاری فرانسه گفته كه رفسنجانی در حال نوشتن نامه‌ی كناره‌گیری‌اش از رقابت‌های دور دوم است كه در این میان توسط یكی از مقامات عالی‌رتبه‌ی نظام، دست‌خطی از ره‌بری به دست رفسنجانی می‌رسد كه در آن از او درخواست شده‌است از صحنه‌ی رقابت‌ها كنار نرود. این خبر را بازتاب هم – البته به روایتی دیگر- نقل كرده‌است.

+ نوشته شده در  2005/6/20ساعت 18:24  توسط هادی  | 

10ساعت تا رای‌گيری

يك انتخابات، دو پيروز

(غیر از این‌كه مثل هركس دیگری ترجیح می‌دهم نام نام‌زد موردنظر من از صندوق‌های بیرون بیاید) به‌نظر من نام هركس كه -چه در روز ۲۷خرداد و چه در روز ۳تیر- در صندوق‌ها ریخته شود، پیروز نهایی انتخابات دوجریان است:

سيدمحمدخاتمی دارد می‌رود. يكی از برنده‌های اين انتخابات، روند اصلاحاتی است كه او آغازگرش بود.۱) جریان اصلاح‌طلبی (Reformist) كه درطول هشت‌سال ریاست‌جمهوری سیدمحمدخاتمی شكل گرفت و در میان عامه‌ی مردم نشست. این دوره‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری ایران بعد از اولین دوره‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری كه به پیروزی ابوالحسن‌بنی‌صدر انجامید، رقابتی‌ترین دوره‌ی انتخابات بود كه البته این لزوماً به‌معنای برآورده‌شدن ظرفیت‌های رقابت‌های انتخاباتی در ایران نبود.

در این‌دوره هریك از نام‌زدها ـ‌ به ریا یا به حقیقت- سعی كردند دغدغه‌های عینی و واقعی مردم را دریابند و به‌جای آن تصویر دست‌كاری‌شده و دروغینی بنشانند كه تا پیش از آن از مردم جامعه‌ی ایران داشتند؛ همان تصویری كه آن‌ها را قبل از این و در جریان مسئولیت‌های پیشین‌شان بارها به اشتباه انداخته‌بود.

چالشی‌ترین پرسش‌هایی كه مجریان تلویزیون رسمی ایران ـ كه معمولاً بیش‌ترین مقاومت را در برابر امواج تغییر از خود نشان می‌دهد- از نام‌زدهای انتخاباتی می‌پرسیدند، مربوط می‌شدند به آزادی ماه‌واره، رابطه با آمریكا، حریم‌خصوصی زندگی ایرانیان و فساد اقتصادی. این در حالی است كه حتا صحبت‌كردن درباره‌ی این موضوعات تا چندی پیش جرم حساب می‌شد و مشخصاً «صحبت‌كردن درباره‌ی رابطه با آمریكا» سه‌سال پیش رسماً از طرف دادستانی تهران به‌عنوان یك «جرم» معرفی شد.

اين عكس كه درجريان انتخابات اخير رياست‌جمهوری در يكی از خيابان‌های تهران گرفته‌شده، به‌خوبی می تواند نشان‌دهنده‌‌ی روند بازپس‌گيری عرصه‌ی عمومی توسط جوانان ايرانی باشد.۲) حركت جوانان ایرانی برای بازپس‌گیری عرصه‌های عمومی‌ای كه تا پیش‌ازاین از او دریغ شده‌اند. این جریان كه نمی‌توان آن‌را چندان هوش‌مندانه تلقی كرد، در سال‌های اخیر در پی تصرف و مصادره‌ی حوزه‌های عمومی از جمله كافی‌شاپ‌ها و كافی‌نت‌ها و كنسرت‌ها بوده‌است.

همان‌طور که پیش‌تر نوشته‌بودم، دكترپرویزپیران اخیراً در یكی از آخرین مقاله‌های خود با نام «جنبش‌جوانان‌ایران عرصه‌ی‌عمومی را بازپس‌ می‌گیرد»، با اشاره به حضور مضاعف جوانان ایرانی ـ به‌خصوص پایتخت‌نشینان‌شان- در فضاهای عمومی در مقایسه با پدران ومادران‌شان، اظهارنظر كرده كه جوانان به این‌ترتیب قصد دارند به‌تدریج و بی‌آن‌كه حساسیت نهادهای تحدیدكننده‌ی این عرصه‌ی‌عمومی را برانگیزند، آن‌چه را برای سال‌ها از ایشان دریغ شده، خود بازپس‌گیرند.

این حركت در جریان انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری و به‌خصوص در جریان آن‌چه درون ستادهای تبلیغاتی نام‌زدها می‌گذشت، بروزی عینی و جلب‌توجه‌كننده داشت. نگاهی به جوانانی كه سر چهارراه‌ها و در میانه‌ی خیابان‌ها به تبلیغ نام‌زدهای مختلف (بیش از همه معین/رفسنجانی/قالی‌باف) می‌پرداختند، چهره‌ی همان جوانانی را نمایان می‌كند كه در پی بازپس‌گیری عرصه‌ی عمومی‌ هستند.

+ نوشته شده در  2005/6/16ساعت 19:52  توسط هادی  | 

14ساعت تا رای‌‌گيری

دكتر محمدباقر قالی‌باف (برای ديدن نسخه‌ی بزرگ‌تر، كليك كنيد.)دكتر محمدباقر قالی‌باف (برای ديدن نسخه‌ی بزرگ‌تر، كليك كنيد.)به او اعتماد كنيم؟!

سردار فاتح جنگ است؟ خلبان است؟ پليس مهربان است؟ پدر الياس و اسحاق و مريم است؟ مدرس دانشگاه است؟ باقر است با ته‌لهجه‌ی مشهديش؟ دكتر است؟ هر چه هست می‌گويند در چهل‌وسه‌سالگی برای رئيس‌جمهورشدن جوان است. آدم می‌ترسد؛

انگار مردی بيست‌ودوساله بخواهد فرمان‌ده لشكر شود...

>>>

+ نوشته شده در  2005/6/16ساعت 14:12  توسط هادی  | 

سه‌روز تا انتخابات

من چنين آينده‌ای می‌خواهم...برای آینده‌ام، برای زندگی‌ام

من فقط 22سال دارم و اگر از بدِ روزگار به‌اندازه‌ی عمر متوسط مردان ایرانی زندگی كنم، حداقل 45سال دیگر اكسیژن می‌سوزانم. من ایرانی هستم و هرجای دیگر دنیا هم كه باشم، سرنوشتم به این خاك گره خورده و -حتا اگر بخواهم- نمی‌توانم نسبت به آن بی‌تفاوت باشم. نمی‌توانم خودم را از روندی كه قرار است مملكتم طی كند، كنار بكشم؛ حتا اگر به آن انتقادهای جدی‌ای داشته‌باشم. نمی‌توانم بی‌خیال آینده‌ی كشورم شوم حتا اگر تا الآن كسی به خودش زحمت نداده‌باشد فكری به‌حال آینده‌ی من كند. من حداقل 45سال دیگر زندگی خواهم‌كرد و این 45سال، بی‌شك تحت‌تاثیر سیاست‌هایی قرار می‌گیرد كه -چه درست و چه غلط- دولت‌مردان و سیاسی‌های كشورم در پیش می‌گیرند.

این روزها وقتی بعضی از كسانی كه پا به سن گذاشته‌اند و عمری ازشان گذشته و البته احترامشان هم واجب، حرف از شركت‌نكردن در انتخابات می‌زنند به‌شان حق می‌دهم. آن‌ها عمرشان را كرده‌اند و حالا نوبت آرمان‌گرایی‌هاشان است. تصمیم‌گیری برای كسی كه حداكثر ده‌سال دیگر در این كشور زندگی خواهدكرد و دیگر هركاری باید، كرده و آردها را بیخته و الك را آویخته، به‌مراتب آسان‌تر و ساده‌تر از تصمیم‌گیری برای «من»ی است كه حالاحالاها هستم و از آن‌ها كه به‌رای من و هم‌سن‌وسال‌هایم انتخاب می‌شوند، جواب می‌خواهم؛

من برای آینده‌ام امنیت‌شغلی می‌خواهم، خانه و زندگی می‌خواهم؛

رفاه نسبی اقتصادی می‌خواهم؛

می‌خواهم بتوانم خودم سبك‌زندگی‌ام را انتخاب كنم و كسی به راهی كه برای تفریح و خوش‌گذرانی‌ام در پیش می‌گیرم، كاری نداشته‌باشد؛

می‌خواهم «ایران»ی داشته باشم كه هرجای دنیا رفتم بتوانم به ایرانی‌‌بودنم افتخار كنم؛

می‌خواهم مملكتی داشته‌باشم كه دولتش كارآمدترین دولت‌ها باشد؛

می‌خواهم آینده‌ام –دست‌كم تا اندازه‌ای- روشن باشد و امیدواركننده؛

می‌‌دانم كه با روند سریع جهان‌شدن/جهانی‌سازی، تصمیم‌گیری‌های جهانی -اگر نه بیش‌تر- به‌اندازه‌ی تصمیم‌گیری‌‌های دولت‌مردان بر زندگی آینده‌ام تاثیر می‌گذارد و به‌همین‌خاطر می‌خواهم دولت‌مردان كشورم نقشی جدی‌تر و شایسته كشورم در این تصمیم‌گیری‌ها بازی كنند؛

می‌خواهم...

و البته همه‌ی این‌ها تنها در صورتی دست‌یافتنی هستند كه همه از امكان برابر برای تصدی مسئولیت‌ها برخوردار باشند و دستگاه‌های نظارتی بتوانند به‌طورجدی رفتارهای دولت و دولت‌مردان را دنبال كنند و فضای رسانه‌ای باز و آزاد هم جلوی تصمیم‌گیری‌های متهورانه و ماجراجویانه را بگیرد.

من 22سال دارم و چون نگران 45سال آینده‌ی زندگی‌ام هستم و حالاحالاها با این مملكت و دولتش كار دارم، بی خیال سهم هرچند كوچك و جزئی‌ام در این آینده‌ی تعیین‌كننده و پرتلاطم نخواهم‌شد؛ آن‌ها هم كه عمرشان را كرده‌اند یا می‌دانند كه وضعیت كشورشان تاثیری در زندگی شان نخواهدداشت، می‌توانند سهم خود را برای من و «من»هایی كه برای‌مان مهم است باقی بگذارند.

 

پس‌نوشت:

شيرين احمدنيا، دكتر در جامعه‌شناسی پزشكی (برای ديدن نسخه‌ی بزرگ‌تر عكس، كليك كنيد.)دوست/استاد عزيزم دكتر شيرين‌احمدنيا برای اين يادداشتم نظری گذاشته‌ كه چون يادداشتم را كامل می‌كند، حيفم آمد نياورمش اين‌جا كه شما هم بخوانيد:

«دغدغه‌های شما رو درک می‌کنم. حق هم دارین. اما اون‌هایی هم که سنی ازشون گذشته، به‌خاطر تجربه‌هاشونه که به‌طرز خاصی عمل می‌کنن. این به معنی این نیست که دغدغه‌ی نسل جوون رو ندارن و فقط فکر خودشون هستن! اصولاَ قرار نیست که عمل‌کرد آدم صرفاَ بر اساس دل‌مشغولی‌های شخصی یا خودخواهانه باشه. فکر نمی‌کنین آدمی که سنی ازش گذشته ممکنه فکر بچه‌هایش را هم بکنه؟! اتفاقاً این‌جور آدم‌ها با مسئولیت‌پذیری بیش‌تری رفتار می‌کنن چون می‌دونن از خودشون گذشته اما باید فکری به حال نسل‌های بعدی کرد!»

+ نوشته شده در  2005/6/13ساعت 16:21  توسط هادی  | 

ايران رفت جام‌جهانی

يكی از عكس‌‌های بی‌بی‌سی از دی‌شب تهران (كليك كنيد تا عكس را در اندازه‌ی بزرگ‌تر ببينيد.)يك ۱۸خرداد به‌يادماندنی

۰| دی‌‌شب كه بازی تمام شد، هیچ‌جوره حال‌وحوصله‌ی بیرون‌رفتن و شریك‌شدن در شادی‌جمعی مردم را نداشتم. اما توفیق اجباری دست داد و به‌لطف هم‌سن‌و سال‌هایی كه خیابان‌جردن را بند آورده‌بودند، از بلوار گل‌شهر را تا سه‌راه ضراب‌خانه پیاده گز كردم و به‌این‌ترتیب یك تراولینگ چهارساعته را تجربه كردم كه البته گاهی اوقات هم به‌اقتضای تغییرمسیر، به پن و تیلت تبدیل می‌شد!‌

۱| در این فاصله تصویرهایی كه در چارچوب می‌آمدند و می‌رفتند، بیش از همه دسته‌های جوانان و میان‌سالانی بود كه در ترافیك به‌هم‌گره‌خورده‌ی آن ساعت، وسط خیابان از ماشین‌هاشان پیاده شده‌بودند و آن‌ها كه سیستم‌های صوتی خفن كار گذاشته‌بودند، ‌درِ صندوق‌عقب‌هاشان را بالا زده‌بودند و با آهنگی می‌رقصیدند كه بسته به سلیقه‌‌شان فرق می‌كرد؛ یكی «برو برو» (متن|MP3) گوش می‌كرد و یكی دیگر هم «بگو ای‌ یار بگو» (متن|MP3) و كسی هم سندی. در كنار آهنگ‌های عربی و تركی كه در میان آهنگ‌های غیرفارسی بیش‌ترین بس‌آمد را داشتند، تك‌‌وتوك هم صدای ترانه‌های انگلیسی و فرانسوی و اسپانیول شنیده می‌شد.

۲| جایی در همین خیابان‌جردن –شاید سرِ تقاطع اسفندیار- پسری 17-18ساله داشت درست در میانه‌ی خیابان با یك شش‌وهشت فارسی می‌رقصید و آن‌ها را كه جمع شده‌بودند، اساسی كف‌بُر كرده‌بود. یك‌جای حلقه‌ای كه گرد او زده‌ شده‌بود، پلیسی ایستاده‌بود با لباس‌سفید. او هم مثل همه‌ی آن‌های دیگر، نگاه می‌كرد و اگر به‌اقتضای این‌كه در حال انجام مأموریت بود، نمی‌توانست مثل همه‌ی آن‌های دیگر دست بزند و بی‌بی‌سی نوشته‌است: «در برخی محلات، زنان هم به جمع پای‌کوبان پيوستند.»«ایران، ایران»ی هم بگوید، حداقل با لب‌خندش جمع را هم‌راهی می‌كرد. آن پلیس‌ سفیدپوش چنان با جمع یكی شده‌بود كه آن پسر یكی‌دوبار –همان‌طور كه می‌رقصید و تشویق می‌شد- رفت طرفش و لُپش را بوسید. آن‌ها‌ی دیگر هم به‌افتخار آقای پلیس خوش‌اخلاق هورا كشیدند.

‌۳| زیرِپل میرداماد كه از روی جردن می‌گذرد، چندده‌نفری جمع‌ شده‌بودند و مثل همه‌‌ی آن‌های دیگر، می‌زدند و می‌رقصیدند. خیابان رسماً بند آمده‌بود و اگر هم ماشینی اصرار داشت عبور كند، پانزده‌شانزده‌نفری بودند كه دوطرف ماشین را چنان تكان می‌دادند كه می‌گفتی الآن است كه ماشین برگردد. این‌طوری سرنشینان هم قدری هیجان‌زده می‌شدند و بعد می‌رفتند. این‌جا هم پلیس‌های سفیدپوش بودند، به‌همان آرامی و خوش‌اخلاقی. یكی‌دوبار پیش آمد كه سرنشینان ماشین‌هایی كه تكان‌شان می‌دادند، ترسیدند و جیغ‌های عصبی كشیدند. پلیس سفیدپوش نزدیك آمد و از آن پانزده‌شانزده‌نفر خواست كه بگذارند ماشین رد شود. یك‌بار دیگر هم كسی از آن‌ها كه فقط نگاه می‌كرد و نقشی در تكان‌دادن ماشین‌ها نداشت، ناگاه دستش را برد داخل یكی از ماشین‌ها كه پنجره‌اش پایین بود. این‌بار هم مرد سفیدپوش را دیدیم كه نزدیك شد.

۴| نزدیكی‌های میدان‌محسنی و تقریباً روبه‌روی مسجدالغدیر، جمعیتی از جوان‌ها جمع شده‌بودند كه انبوهی آنان به‌قدری بود كه هرچهار مسیر خیابان میرداماد را گرفته‌بودند و ماشین ها متوقف شده‌بودند. جمعیت بالا بی‌بی‌سی نوشته‌است: «پليس شادمانی مردم را تنها به‌نظاره ايستاده‌است.» (كليك كنيد تا عكس را در اندازه‌ی بزرگ‌تر ببينيد.)و پایین می‌پریدند و «ایران، ایران» می‌گفتند. صدای بلند جمعیت با طنین آهنگی در هم می‌آمیخت كه از باندهای قوی دوسه‌تا ماشین نزدیك شنیده‌ می‌شد. كمی آن‌سوتر بین جمعیت جوانان و میدان‌محسنی، دوصف از سربازان سبزپوش منظم ایستاده‌ بودند؛ شاید برای این‌كه جمعیت به‌طرف میدان‌محسنی كشیده‌نشود. كمی كه گذشت، صدای آژیر آمبولانسی از روی پل‌میرداماد شنیده می‌شد. دوصف سربازان سبزپوش یواش‌یواش به‌طرف جمعیت جوانان آمد و آنان را به‌سمت خیابان فرعی شنگرف هدایت كرد كه همان‌جا از میرداماد منشعب می‌شد. هدایت‌كننده‌های صف سربازان، از همان پلیس‌های یفیدپوشی بودند كه در بلندگوهای دستی از «پسران و دختران عزیز» می‌خواستند راه‌اصلی را باز بگذارند. چنددقیقه بعد تردد در خیابان میرداماد از سر گرفته‌شده‌بود، اما شادی در شنگرف ادامه داشت.

۵| بخوانيد:

- «ایران چی كارش كرده؟»

گزارش كورش‌علیانی از چهارسال‌پیش، شبی كه ایران در برابر عراق پیروز شد.

- «پای‌کوبی مردم در خیابان های تهران»

گزارش فرانسیس هریسون برای بی‌بی‌سی از دی‌شبِ تهران؛ حدس می‌زنم او را دی‌شب در میدان‌محسنی دیدم كه این‌طرف‌وآن‌طرف می‌دوید و از شادی مردم عكس وفیلم برمی‌داشت.

- «فاجعه‌ی بم، جشن‌ملی»

یادداشت سحرناز‌سماعی‌نژاد در روزنامه‌ی شرق درباره‌‌ی ایرانیان و شادی‌های‌جمعی‌شان

+ نوشته شده در  2005/6/9ساعت 18:38  توسط هادی  | 

به بهانه‌ی بازی امروز ايران-بحرين

پرچم ايرانسيامك‌رحمانی از حاشيه‌ها می‌نويسد

كم‌تر از ۷‌ساعت دیگر تا بازی ایران-بحرین مانده و البته هیچ‌جوره نمی‌شود پیش‌بینی كرد امشب كدام تیم جشن می‌گیرد. با این‌كه اصلاً اهل فوتبال و حاشیه‌هاش نیستم، اما من هم برای این بازی هیجان‌زده‌ام؛ شاید به‌خاطر یادداشتی كه سیامك‌رحمانی ۴ماه پیش نوشت. او هم با تیم‌ملی برای پرچم بحرينباز‌ی قبلی ایران-بحرین به منامه رفته‌بود و از حاشیه‌‌ی بازی چیزهایی تعریف می‌كرد كه شنیدنی بود. بچه‌ها از او خواستند دیده‌هایش را برای مجله بنویسد و او نوشت:

- «ایرانی‌هااز همان 33سال‌پیش كه جزیره بحرین از ایران جدا شد، انگار به تبعیدی ابدی گرفتار شده‌اند. زندگی در كشوری با پیشینه‌ی ایرانی با تاریخ ایرانی كه حالا ایرانی‌ها در آن به حاشیه رفته‌اند. قدرتی در دست ندارند و فقط سعی می‌كنند با محكم‌تركردن ارتباطاتشان، با تظاهر هر چه بیش‌تر به مظاهر ایرانی و ریشه‌های ایرانی و با تعصب به ایرانی‌بودن‌شان، استقلال خود را در بحرین نشان دهند. ایرانی‌هایی كه اصرار دارند با هم به زبان‌فارسی حرف بزنند، مراسم مذهبی اهل‌تشیع را با شكوه و عظمت هر چه بیش‌تر برگزار كنند و از هر فرصتی برای خودنمایی و نشان‌دادن این‌كه وجود دارند، استفاده ببرند.»

- « آمپلی‌فایرهای غول‌آسا را برخلاف قوانین به‌كار می‌اندازند. بحرین تنها جایی در دنیا است كه در آن می‌شود شعارهایی به زبان‌فارسی علیه تیم‌ملی‌ایران شنید. جوانان ایرانی‌تبار بحرینی كه به تمام مظاهر ایرانی عشق می‌ورزند با تمام قوا تیم ایران را تشویق می‌كنند، اما آن‌ها اقلیت كوچكی در استادیوم هستند، همان‌طور كه در بیرون از استادیوم.»

بقیه‌اش را بخوانید!

+ نوشته شده در  2005/6/8ساعت 13:12  توسط هادی  | 

توضيح ضروری

نك‌وناله‌های مذبوحانه‌ی يك بلاگ(‌فا)نويس

هنوز قانع -يا شايد آن‌قدر مايه‌دار - نشده‌ام كه دامنه‌ی اختصاصی ثبت كنم و يك وب‌لاگ رسمی و آبرومند راه بيندازم، پس فعلاً مجبوريد با اين ناز و اداهای سرويس‌دهنده‌ی گرامی‌ام بسازيد و تبليغ‌های انتخاباتی را بالای وب‌لاگم تحمل كنيد. گمان نمی‌كنم لازم باشد توضيح بدهم كه من و ديگر وب‌لاگ‌نويس‌های بلاگ‌فايی هيچ نقشی در انتخاب تبليغات بالای صفحه‌هامان نداريم. پس نه لزوماً به آن چشم‌ها رای می‌دهم و نه اين نك‌وناله‌هایم به اين معناست كه لزوماً به او رای نمی‌دهم...

شما هم مثل من به اين فكر می‌كنيد كه اين همه توضيح برای چی؟!

+ نوشته شده در  2005/6/5ساعت 19:43  توسط هادی  | 

حاشيه‌ای بر گفت‌وگويم با «ويولت»

بنفش مثل ام‌اس، مثل ویولت

لوگوی «من وام‌اس». طراحي زيبا و غيرتكراری وب‌لاگ ويولت كه كار نويد مجاهد است، يكی از دلايليِ بود كه آقاي سردبير را به گفت‌وگو با ويولت قانع كرد.سرانجام، شاخ غول شكست و گپ من با ویولتِ «من‌ و‌ ام‌اس» چاپ شد. ماجرا برمی‌گردد به هفته‌ی آخر سال پیش كه بارش‌های مداوم برف در تهران تازه تمام شده‌بود و زمین داشت چهره نشان می‌داد. ویولت را به‌وسیله‌ی ای‌میلش پیدا كردم و درخواستم را برای این‌كه درباره‌ی وب‌لاگش با هم گفت‌وگویی بكنیم، مطرح كردم. اولین‌بار از طریق «نوشی‌و‌جوجه‌هاش»، «من و ام‌اس» را پیدا كرده‌بودم و مدتی بود كه به‌طور جدی آن‌را دنبال می‌كردم. مهم‌ترین ویژگی‌ای كه «من و ام‌اس» داشت و باعث می‌شد با خیلی دیگر از وب‌لاگ‌ها فرق كند، این بود كه موضوع خاصی را دنبال می‌كرد و هربار هم حرف تازه‌ای برای خواندن داشت.

اين هم يك عكس قابل‌چاپ از ويولت كه به‌خواست خودش، چهره‌اش در آن به‌طور كامل پيدا نيست. همان‌طور كه از بانداژ چانه‌ی ويولت پيداست، عكس را همين هفته‌ی پيش گرفته‌ايم. عكس را جوادمنتظری دوست و هم‌كار عزيزم گرفته‌است. وب‌لاگ او را در ليست دوستانم می‌بينيد.ویولت خیلی زودتر از چیزی كه فكرش را می‌كردم برای گفت‌وگو‌ وقت داد و چون محل‌كارش نزدیك به دفتر مجله بود، او آمد پیش ما. یادم است كه یك پنج‌شنبه بود. من با تأخیری نیم‌ساعته رسیدم دفتر مجله و ویولت را دیدم كه منتظرم نشسته‌بود. اولین چیزی كه با دیدن ویولت به چشمم خورد، همان‌ «بنفش»ی بود كه با بازكردن وب‌لاگش می‌ریزد توی چشم‌هاتان. نزدیك به دوساعت با ویولت سرتاپا بنفش گپ زدم، ناهار را هم كه یك ساندویچ كالباس فقیرانه بود در مجله خوردیم و حاصل‌كار شد یك گزارش‌گفت‌وگو كه نزدیك‌به ۳۰۰۰كلمه داشت.

به‌بهانه‌ی قولی كه به ویولت داده‌بودم -و بیش‌تر برای این‌كه مصاحبه‌ام با او كامل‌تر و بی‌نقص‌تر شود- مصاحبه را بعد از این‌كه پیاده‌ كردم، دادم به خودش كه بخواند تا حرفی از قلم نیفتاده‌باشد. نمی‌دانم به چه‌خاطر، اما گفت‌وگویی كه فكر می‌كردم به شماره‌ی ویژه‌ی نوروز همشهری‌جوان برسد، تا نیمه‌‌ی خرداد هم چاپ نشد! هرچه هست، حالا خوش‌حالم كه این طلسم بالاخره شكست و گفت‌گوی من و ویولت را كسانی جز ویولت، خودم و علی‌قنواتی (سردبیر هفته‌نامه) هم می‌خوانند...

اگر دوست دارید ویولت را به‌تر بشناسید این گفت‌وگو را از دست ندهید! همان گرما و همان شور و انرژی را در حرف‌های ویولت بخوانید و برای او و من –هر دو- دُعا كنید.

 

:: گفت‌وگو با ويولت در صفحات ۲۵و۲۶ شماره۲۱ هفته‌نامه‌ی همشهری‌جوان چاپ شده‌است. اين مجله مستقل از روزنامه‌ی همشهری منتشر می‌شود و برای تهيه‌اش می‌توانيد سری به نزديك‌ترين روزنامه‌فروشی بزنيد ۲۵۰ ۲۰۰تومان  ناقابل پياده شويد!

+ نوشته شده در  2005/6/2ساعت 20:58  توسط هادی  | 

تولد ابن‌خلدون، 18ربيع‌الثانی732

شنوای اولين زمزمه‌ها

ولی‌الدین عبدالرحمن ابن‌خلدون، 732-808 هجری‌قمریولی‌الدین عبدالرحمن ابن‌خلدون در تونس متولد شد. او در خانواده‌ای اندلسی به دنیا آمد كه كمی قبل از تولد او از اندلس به تونس مهاجرت كرده‌بود. خانواده‌ی او منسوب بودند به یكی از خاندان‌های حاكم اندلس كه از ابتدای فتح اندلس به‌بعد، اغلب در مقام ریاست و وزارت دستگاه حكومتی دیده می‌شوند.

ابن‌خلدون امروزه بیش‌تر به‌عنوان اولین دانش‌مند مسلمانی شناخته می‌شود كه در بررسی تاریخ، به اجتماع و جامعه‌ی انسانی نظر ویژه‌ای داشت و به‌این‌ترتیب به طرح اولین نظریه‌های اجتماعی در جهان اسلام مشهور است.

اولین زمزمه‌های تشخیص انحطاط مسلمانان را می‌توان در قرن هشتم هجری و در اندیشه‌های ابن‌خلدون دنبال كرد. او افول جنبه‌های اصلی تمدن‌اسلامی در قرن‌هشتم را هم‌زمان با اولین زمزمه‌های بیداری در اروپا در قرن چهاردهم میلادی به‌خوبی استشمام می‌كند و به نظریه‌پردازی انحطاط تمدن‌ها می پردازد. اما این راه ابن‌خلدون بی‌ره‌رو می‌ماند و حتا فراموش می‌شود. بعدها طه‌حسین در اوایل قرن بیستم در رساله‌ی دكترای خود كه در فرانسه با استفاده از منابع فرنگیان نوشت، مسلمانان را با ابن‌خلدون آشنایی داد.

اما از مباحث اصلی ابن‌خلدون در جامعه‌شناسی، بحث درباره‌ی عصبیت است. در واقع عصبیت بحث محوری او در تبیین اجتماع است. عصبیت یا همان تعصب تا پیش از اسلام در میان اعراب به‌عنوان اطاعت كوركورانه بود و همین عنصر نقش مهمی در تحكیم همبستگی قبیله‌ای ایفا می‌كرد. با وجود چنین مفاهیمی، ابن‌خلدون از عصبیت اصطلاحی علمی ساخت كه می‌توان تعبیر امروزی آن را وجدان و احساس ملی، احساس گروهی، هم‌بستگی اجتماعی و هم‌بستگی گروهی توأم با رهبری و شالوده‌ی ارگان‌های اجتماعی دانست.

زندگی ابن‌خلدون به‌خاطر پرفرازونشیب‌بودن‌اش، به زندگی بقیه‌ی دانش‌مندان مسلمان شباهت زیادی دارد. صرف نظر از دوران تحصیل او كه ابتدا نزد پدر فقیه‌اش و سپس نزد دیگر استادان حاضر در تونس طی شد و تا سن 20سالگی او را به خود مشغول كرد، زندگی ابن‌خلدون را می‌توان به سه دوره‌ی اصلی تقسیم كرد: دوره‌ی اول كه 22سال طول كشید، دوره‌ی فعالیت‌های سیاسی و اجرایی او در مغرب (مراكش كنونی) بود. علت اصلی مهاجرت ابن‌خلدون از تونس به مراكش، شیوع بیماری وبا در تونس بود كه به مرگ پدر و مادر و عده‌ی زیادی از استادان او منجر شد.

دوره‌ی دوم زندگی ابن‌خلدون، دوره‌ی گوشه‌نشینی و خلق آثارش بود. در دوره‌ی سوم، ابن‌خلدون به تدریس و قضاوت مشغول بود و در خلال همین دوره‌ی 18ساله، توانست در تالیفات قبلی‌اش تجدیدنظرهایی كند. او سرانجام در سال 808هجری‌قمری در سن 76سالگی در مصر درگذشت. مردم مصر چندان ابن‌خلدون را به‌ بزرگی نمی‌شناسند و آرام‌گاه او در قاهره معروف نیست. اما مردم تونس خانه‌ای را كه او در آن متولد شده، به‌خوبی می‌شناسند و مكتب‌خانه‌اش را هم به‌همین‌خاطر هنوز نگه داشته‌اند.

+ نوشته شده در  2005/5/27ساعت 8:55  توسط هادی  | 

يك‌ پست و سه‌ نشان

علی‌خدایی، Connect و قابیل یك‌ساله!

علی‌خدايی، در ميدان نقش‌جهان اصفهان. خدايی‌اش از همين عكس پيدا نيست چه‌قدر دوست‌داشتنی است اين علی‌خدايی؟!علی‌خدایی از دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌هایی است كه با آن‌ها آشنا شده‌ام. نمی‌دانم چه‌چیز، اما چیزی در وجود این آدم هست كه خیلی به‌ دلم می‌نشیند؛ شاید محبتی كه به همه‌كس و همه‌چیز دارد، شاید سادگی‌ خودش و نگاهی كه به جهان دوروبرش دارد، شاید از بی‌شیله‌پیله‌گی و این‌كه اصلاً احساس نمی‌كنی یك‌جوری می خواهد بپچاندت و اگر عجله داشته‌باشد راحت به‌ت می‌گوید و خداحافظ.

داستان‌هاش را هم خیلی دوست دارم. نویسنده‌های دیگری هم هستند كه دوستشان دارم و داستان‌هاشان را هم به‌همان‌اندازه. اما علی‌خدایی از آن‌هاست كه اگر آن داستان‌ها را ننوشته‌بود باز هم همین‌قدر دوستش داشتم و داستان‌های علی‌خدایی از آن‌هاست كه اگر نویسنده‌اش علی‌خدایی نبود، باز هم همان‌قدر دوستشان داشتم. حالا انگار قضیه فرق كرد، نه؟!يوسف علی‌خانی، كه البته هميشه در عكس‌گرفتن بد می‌آورد!

یوسف ‌علی‌خانی در مجله‌ی ادبی اینترنتی‌اش قابیل داستانی از علی‌خدایی گذاشته كه موضوعش، اولین‌آشنایی‌های علی‌خدایی با اینترنت و ای‌میل است؛ با نام Connect.

علی‌خدایی* و Connrct، بهانه‌ای شدند برای این‌كه با چندروز تاخیر، یك‌سالگی قابیل را به یوسف علی‌خانی عزیز تبریك بگویم. شاید مدیریت‌كردن یك مجله اینترنتی ساده به‌نظر برسد، اما از نزدیك می‌دانم كه شاید اگر یوسف می‌خواست به‌تنهایی فرزند خود را به یك‌سالگی برساند، این‌قدر اذیت نمی‌شد كه برای یك‌سال انتشار اینترنتی قابیل شد. یوسف‌ علی‌خانی برای قابیل از كارش در روزنامه‌ی‌ جام‌جم بازماند، بارها از طرف دوستان و آشنایانش بابت مطالبی كه پابلیش كرد شماتت شد و كلی مصیبت دیگر كشید كه یا جای گفتن‌اش نیست، یا یادم نمی‌آید یا در جریانش نیستم. شاید تبریك‌گفتن قابيل، مجله‌ی ادبی اينترنتییك‌سالگی یا چندسالگی فلان وب‌لاگ یا حتا فلان سایت لوس به‌نظر برسد، اما تبریك‌گفتن یك‌سالگی قابیل واقعاً جا دارد.

دوست آسمان‌خراش من! خدا قوت...

 

*گیر ندهید كه چرا هی می‌نویسی علی‌خدایی. خود شما هم اگر این آدم را می‌شناختید می‌دانستید كه علی‌خدایی، فقط علی‌خدایی می‌تواند باشد و نه خدایی یا علی!

+ نوشته شده در  2005/5/26ساعت 21:35  توسط هادی  | 

مطالب قدیمی‌تر