حاشیههای زشتتر از متن
حالا دیگر وقت فكركردن به این نیست كه چرا باید به هاشمیرفسنجانی رأی داد و چرا نمیتوان به احمدینژاد رأی داد! اصلاً بحث این نیست كه مگر رفسنجانی چه خوبیهایی دارد و احمدینژاد چه بدیهایی!
حاشیهای كه امروز گرد احمدینژاد را گرفته و عمدهی آن هم تقصیر خودش است كه - بهفرض مبرابودنش از برخی اتهامها و شایعهها- هیچگاه لازم ندانسته دربارهشان به مردم توضیحی بدهد و احیاناً چهرهاش را از آن اتهامها پاك كند، برای تصمیمگرفتن دربارهی او بس است.
اینكه جماعتی بدنام در اصفهان ميثاق نوشتهاند و هنوز هیچ نشده، نويد دادهاند «رییسجمهور مكتبی، بساط جوانان را كه با پوشش نامناسب و جلف و رفتار ناشايست خود قلب امت حزبالله را بهدرد آوردهاند، جمعآوری خواهدكرد.» و «تسويهی استادان غربزده و دگرانديش و جایگزينی آنان با نيروهای متعهد و اساتيد حزباللهی» را وعده دادهاند، معلوم است كه اولین نفعش برای رقیب احمدینژاد است و اولین كسانی را كه به تردید انتخاب شهردار تهران بهعنوان رییسجمهور مملكت میاندازد، همانها هستند كه در دور اول به او رأی دادند. اما احمدینژاد انگار اهمیتی برای دید عمومی جامعه نسبت به خودش قائل نیست كه هنوزهیچ توضیحی دربارهی هیچكدام از مواردی نداده كه ممكن است افراد را از رأیدادن به او بازدارد؛ دریغ از یك اعلام برائت ساده از جماعت تندرویی كه مردم از هول بازگشتن قدرت شهری بهدست آنها، چندروزی است آرام ندارند...
احمدینژاد – چه خوب و چه بد، چه فرشتهصفت و چه دیوسیرت- چنان حاشیهی زنندهای برای خود پسندیده است كه نمیتوان به انتخابكردنش -حتا- فكر كرد! حاشیهای كه حتا اگر خود احمدینژاد هم نخواهد، در صورت انتخابشدنش كشور را به دامان آشوب و نافرمانی خواهد انداخت. به آمار تفكیكی رأی نامزدها در استانهای مختلف نگاه كنید و ببینید چهقدر رأیهای این دوره قومی بودهاند؛ به خودمان نگاه كنیم كه چه بیتحمل شدهایم در قبال تفاوتهای همدیگر و البته چه پافشاری میكنیم بر این تفاوتها...
اگر نتوانیم دوست و آشناهامان را از رأیدادن به احمدینژاد منصرف كنیم، ناامنی در همهی زمینهها در انتظارمان است؛ ناامنیای كه با توجه به شكافهای عمیق قومی/طبقاتی بیشك ماندگار خواهد بود. شاید با آمدن دوبارهی هاشمیرفسنجانی مافیای اقتصادیای كه این سالها دستبهعصا و كژدار و مریز خودش را تغذیه میكرد، بیمهابا و بیجلودار كارش را رونق دهد، و شايد اگر نتوان امروز اين مافيا را خشكاند ديگر بهاينزودیها ممكن نخواهدشد، اما «ایران»ی لازم است تا بتوان ریشههای مافیای اقتصادی را در «دولت»ش خشكاند.
به هاشمیرفسنجانی رأی بدهیم
و امیدوارانه به انتخابی فكر كنیم كه در خرداد 88 -یا شاید زودتر- رقم خواهیم زد...













سرانجام، شاخ غول شكست و گپ من با ویولتِ «
ویولت خیلی زودتر از چیزی كه فكرش را میكردم برای گفتوگو وقت داد و چون محلكارش نزدیك به دفتر مجله بود، او آمد پیش ما. یادم است كه یك پنجشنبه بود. من با تأخیری نیمساعته رسیدم دفتر مجله و ویولت را دیدم كه منتظرم نشستهبود. اولین چیزی كه با دیدن ویولت به چشمم خورد، همان «بنفش»ی بود كه با بازكردن وبلاگش میریزد توی چشمهاتان. نزدیك به دوساعت با ویولت سرتاپا بنفش گپ زدم، ناهار را هم كه یك ساندویچ كالباس فقیرانه بود در مجله خوردیم و حاصلكار شد یك گزارشگفتوگو كه نزدیكبه ۳۰۰۰كلمه داشت.
علیخدایی از دوستداشتنیترین آدمهایی است كه با آنها آشنا شدهام. نمیدانم چهچیز، اما چیزی در وجود این آدم هست كه خیلی به دلم مینشیند؛ شاید محبتی كه به همهكس و همهچیز دارد، شاید سادگی خودش و نگاهی كه به جهان دوروبرش دارد، شاید از بیشیلهپیلهگی و اینكه اصلاً احساس نمیكنی یكجوری می خواهد بپچاندت و اگر عجله داشتهباشد راحت بهت میگوید و خداحافظ.




بازرگان برای مردم انقلابیای زود بود كه نفرت –شاید هم بهحق- جلوی چشمشان را گرفتهبود و جز اعدام فلان و مصادرهی خانهی بهمان از دولت نوزاد انقلاب چیزی نمیخواستند؛ همانقدر كه مصدق برای مردمی زود بود كه بهمحض اینكه شاهشان از مملكت بیرون رفت، به ترسولرز افتادند كه حالا چه كنیم؛ و همانقدر كه امیركبیر برای مردمی زود بود كه وقتی امیر مایهكوبی (واكسیناسیون) آبله را اجباری كرد و برای كسانی كه سرپیچی میكردند جریمهی سنگینی گذاشت، برایش حرف درآوردند كه میخواهد بچههامان را جنّی كند و جریمه هم گذاشته كه خزانهی خالیاش پُر شود!

