تبليغاتX
هادی‌نامه

هادی‌نامه

دغدغه‌های روزمره يک دانش‌جوی جامعه‌شناسی كه با حفظ‌سمت، روزنامه‌نگاری هم می‌كند...

گفتار در باب فضيلت باران‌يك‌دفعه‌اي و مهمان سرزده

یك‌دفعه‌‌ای/سرزده/غافل‌گیركننده

فكرش را بكن درحالی‌كه باران دارد می‌كوبد به صورتت و پوستت را به خارش می‌اندازد، یك‌دفعه متوجه می‌شوی باران مدتی است بند آمده و كم‌كم آفتاب هم بیرون می‌آید.بارانِ یك‌دفعه‌ای را دوست دارم؛ از آن باران‌ها كه بی‌هوا می‌آید و شاید قبلش باد تندی شروع می‌كند به وزیدن و درخت‌ها را چنان محكم تكان می‌دهد كه آدم فكر می‌كند الآن است كه درخت كنده‌ شود و بیفتد روی سرش. بارانِ یك‌دفعه‌ای، غافل‌گیرت می‌كند و درحالی‌كه پوستت را برای لمس گرمای آفتاب آماده كرده‌ای، بی‌آن‌كه پیش‌بینی‌اش را كرده ‌باشی و احتمالاً چتری به‌همراه آورده ‌باشی، ناچارت می‌كند خیسی قطره‌های خنك باران را روی پیشانی‌ات، پشت پلك‌هایت، روی بینی‌ات -كه این‌جور موقع‌ها بیش‌تر شبیه یك ناودان می‌شود- و روی لب‌هایت حس كنی و گاه از سر كنجكاوی چندباره، زبانت را بیاوری بیرون كه ببینی قطره‌های باران چه طعمی می‌دهند. بارانی كه ناگهانی شروع شود، البته ناگهانی هم تمام می‌شود. تمام‌شدن ناگهانی باران را هم دوست دارم. فكرش را بكن درحالی‌كه باران دارد می‌كوبد به صورتت و پوستت را به خارش می‌اندازد، یك‌دفعه متوجه می‌شوی باران مدتی است بند آمده و كم‌كم آفتاب هم بیرون می‌آید.

مهمانِ سرزده را دوست دارم؛ از آن مهمان‌ها كه یك‌دفعه زنگ خانه‌ات می‌خورد و در را كه باز می‌كنی یا -به‌سبك امروزی‌ترش- اِف‌اِف را كه جواب می‌دهی، دوستی یا آشنایی را پشت در منتظر می‌بینی كه شاید چندروز بوده می‌خواسته‌ای زنگی به‌ش بزنی و سراغی بگیری و شاید قراری بگذاری برای تجدید دیداری كه گاه به‌لطف زندگی‌‌های شتاب‌زده‌مان، ماه‌ها از آخرینش می‌گذرد. مهمانِ‌ سرزده، درست مثل باران یك‌دفعه‌ای، غافل‌گیرت می‌كند و درحالی‌كه خودت را برای یك خلوت دِبش آماده كرده‌ای، بی‌آن‌كه فكرش را كرده باشی و حداقل میوه‌ای آماده كرده باشی برای یك پذیرایی آبرومند، ناچارت می‌كند بنشینی كنارش و به‌زور هم كه شده از آن غار نم‌ناك و تاریكت بیایی بیرون و این‌جوری یك‌دفعه‌ای می‌بینی ساعتی گذشته و فراموش كرده‌ای مهمانی كه روبه‌رویت نشسته و داری همان‌جور ساده و خودمانی پذیرایی‌اش می‌كنی، یك مهمانِ سرزده بوده‌است. مهمانت كه رفت، تازه یك نفس راحت می‌كشی از تهِ دل، و بلندبلند می‌گویی: چه خوبْ موقع!

فردا را دوست دارم چون همان‌قدر پیش‌بینی‌ناپذیر است كه بارانِ یك‌دفعه‌ای، و همان‌قدر غافل‌گیركننده كه مهمان‌ِ سرزده.

+ نوشته شده در  2005/5/16ساعت 18:55  توسط هادی  | 

به بهانه‌ی‌ هيجدهمين نمايشگاه كتاب

همه‌ی‌ كتاب‌هايی‌ كه با من دويده‌اند...

هيچ‌چيز مثل كتاب‌هايم مرا ياد گذشته‌ام نمي‌اندازد.بعضی چیزهاست كه آدم را یاد زمان‌های خاصی از زندگی‌اش می‌اندازد: روروئكی كه تا دوسه‌سالگی‌مان سوارش می‌شده‌ایم، سه‌چرخه‌ای‌ كه تا چهارپنج‌سالگی به‌كارمان می‌آمده و چرخ‌های كمكی دوچرخه‌ای كه بالاخره آرزوی سوارشدنش در شش‌هفت‌سالگی‌مان برآورده شد. یا كیف‌های مدرسه‌ای كه هركدام را در دوره‌ای از زندگی تحصیلی‌مان در دست میگرفتیم و -شاید درحالی‌كه آن‌را به این‌طرف ‌و آن‌طرف تاب می‌دادیم- به مدرسه می‌رفتیم.

گاه كه با عوض‌شدن فصل و آب‌وهوا یا در‌پیش‌بودن مراسمی، كمد لباس‌هایم را به‌هم می‌ریزم تا پیراهن یا شلواری را پیدا كنم كه می‌خواهم، لباس‌هایی كه چندسالی از خریدن‌شان می‌گذرد حكم همان روروئك، همان دوچرخه‌‌ی كوچك یا همان كیف مدرسه‌ای را پیدا می‌كنند. بعضی از آن‌ها كه سوغات سفر خاله و عمه و دایی و عمو هستند به این‌طرف و آن‌طرف دنیا، مرا یاد كسی می‌اندازد كه برایم هدیه ‌آورده‌است‌اش و همین‌طور یاد جایی كه سوغاتی از آن آمده‌است. بعضی‌های دیگر را كه خودم رفته‌ام خریده‌ام، مرا یاد چك‌وچانه‌هایم با بابا یا مامان یا هركس دیگری كه موقع خرید همراهم بوده، می‌اندازد؛ چك‌و‌چانه‌هایی كه آخرِسر قانعم كرده كه این لباس برازنده‌ است و جلف نیست و می‌ارزد و گران نیست و عمر می‌كند و... لباس‌ها هم می‌توانند آدم را یاد دوره‌های خاصی از زندگی‌اش بیندازد، این‌كه كدام لباس را در نام‌زدی یا عقد یا عروسی كدام دوست یا دخترخاله یا پسرخاله پوشیده‌بودم یا با كدام به كجا مسافرت رفته‌ام.

اما هیچ‌كدام از این‌ها كه نوشتم مرا مثل كتاب‌هایم یاد گذشته نمی‌اندازد. كتاب‌های كوچك كودكانه كانون پرورش‌فكری یاد آن بچگی‌هایم می‌اندازد كه بابا یا مامان می‌نشست و عكس‌ها و نقاشی‌های كتاب را نشانم می‌داد و قصه را برای‌ام تعریف می‌كرد. همین نمایشگاه‌‌كتاب امسال كه به غرفه‌ی كانون رفته‌بودم چندتا از همان كتاب‌ها را دیدم كه تجدیدچاپ شده‌بودند (انگار قرار نبوده كار جدیدی بیرون بیاید!). یكی از آشناترین‌هاشان را كه درباره‌ی یك خرس كوچولو با ظاهری سمپاتی‌برانگیز بود، برداشتم و ورقی زدم.  برای من كه آن كتاب را آخرین‌بار وقتی دیده‌بودم كه پنج‌سالم بود، یك‌دفعه تمام آن متن‌های رازآلودی كه دور تصویرهای قابل‌فهم را پر كرده‌بود، به كلمات قابل‌فهمی تبدیل شدند كه این‌بار لازم نبود بابا یا مامان برایم بخوانندشان. با آن كتاب رفتم به بعدازظهرهای داغی كه از بی‌كاری حوصله‌ام سر می‌رفت و به‌همین‌خاطر كلی خلاقیت به‌خرج می‌دادم و شیطنتی دست‌وپا می‌كردم تا بابا و مامان بیدار شوند و من  كه هنوز تنها فرزند خانواده بودم، از تنهایی در بیایم؛ ولو به‌قیمت یك دعوای مفصل!

هروقت به كتاب‌خانه‌ام سر می‌زنم و نگاهم اتفاقی می‌افتد به عطف ‌كتابی، ذهنم پر می‌كشد به‌ آن‌روز كه كتاب را خریده‌ام، یا به كسی كه همراه او كتاب را خریده‌ام و چه بسا به‌توصیه‌ی او. اگر هم هدیه‌اش گرفته‌باشم، یاد كسی می‌افتم كه آن‌را هدیه داده و شاید دست‌خطی هم اول كتاب گذاشته، یاد روز و مناسبتی می‌افتم كه آن‌را هدیه گرفته‌ام و اگر بی‌مناسبت و بی‌یادداشت باشد، سعی می‌كنم علتی را كه به‌خاطرش هدیه گرفته‌ام و تاریخش را به‌یاد بیاورم؛ واقعاً سعی می‌كنم!

عزیزترین و دوست‌داشتنی‌ترین كتاب‌هایم آن‌هاست كه از كسانی هدیه گرفته‌ام یا به‌توصیه‌ی كسانی خریده‌ام‌اش كه هنوز برایم عزیزند، و عجیب‌ترین‌ها كتاب‌هایی هستند كه از كسانی هدیه گرفته‌ام یا به‌توصیه‌ی كسانی خریده‌ام‌اش كه دیگر برایم عزیز نیستند. این‌جور موقع‌ها تعجب می‌كنم كه زندگی عجب پیچیده است و غصه می‌خورم كه چه‌‌طور ممكن است عزیز چندسال پیش، امروز ناعزیز شده باشد و چرا.

كتاب‌خانه‌ام مرا یاد خودم می‌اندازد و همه‌ی كتاب‌‌هایی كه با من دویده‌اند، همه‌ی صفحه‌هایی كه با من ورق خورده‌اند...
+ نوشته شده در  2005/5/10ساعت 15:36  توسط هادی  | 

توني‌بلر، تولد:6مي1953

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/7/77/Tonyblair1.jpgمنجی حزب‌كارگر وارد می‌شود

زندگی‌نامه‌ی تونی‌بلر در ویكی‌پدیا این‌چنین آغاز می‌شود: «حضرت آقای آنتونی ‌چارلز لینتون بلر كه به‌طورعادی تونی‌بلر خوانده‌می‌شود، یك سیاست‌مدار انگلیسی است.» هرچند او از لردزادگان انگلیسی نیست، اما در ادین‌بورگ اسكات‌لند و در خانواده‌ای به‌دنیا آمد كه هیچ عجیب نیست فرزندشان نخست‌وزیر بریتانیای‌كبیر شود. لئو، پدر او، یك حقوق‌دان و بعدتر یك استاد درس حقوق بود. هرچند تونی عضو حزب‌كارگری ‌بریتانیاست و بیش‌ترین گیرهایی كه به او داده‌می‌شود از جانب این حزب و اعضایش صورت می‌گیرد، اما بد نیست بدانیم پدر او یكی از فعال‌ترین اعضای حزب‌محافظه‌كار بریتانیا بود. او حتّا زمانی كه تونی یازده‌سال داشت، آرزوی رفتن به پارلمان بریتانیا را در سر می‌پروراند اما مورد بی‌مهری حزبش قرار گرفت و برای شركت در انتخابات ذی‌صلاح دانسته‌نشد. تحلیل‌گران سیاسی معتقدند این اتفاق تأثیر عمیقی روی تونی نوجوان گذاشت و شاید جزو اولین انگیزه‌های تونی‌بلر برای انتخاب راهی متفاوت از پدرش در عرصه‌ی سیاست باشد.

بعد از گذراندن سال‌های ابتدایی تحصیل در دورهام، تونی در كالج فتس یكی از بهترین كالج‌های اسكات‌لند در ادین‌بورگ درس خواند و پس از آن راهی آكسفورد شد تا –او هم مانند پدر- حقوق بخواند. تونی در سال‌های تحصیلش در آكسفورد گیتار می‌زد و برای یك چري‌بلر، همسر توني‌بلرگروه راك به نام «شایعات زشت» می‌خواند. او بعد از فارغ‌التحصیلی، به‌عنوان یك كارآموز وكالت شروع‌به‌كار كرد و در جریان همین كارآموزی بود كه گلویش پیش چری‌بوث گیر كرد و به ازدواج‌شان در 29مارس1980 منجر شد.

او در 22سالگی عضو حزب‌كارگری بریتانیا شد و در اوایل دهه‌ی هشتاد میلادی، خود را در جناح «چپ‌معتدل» قرار داد كه پیش‌بینی می‌شد رهبری حزب را به‌دست خواهدگرفت. نخستین تلاش انتخاباتی تونی برای نشستن بر صندلی شورای‌شهر هاكنی، با شكست مواجه شد. پس‌ از آن، تونی به‌سراغ پدرخوانده‌اش تام‌پندی رفت كه آن زمان نماینده‌ی پارلمان بریتانیا بود. او یك‌روز تونی را به گردش در مجلس‌عوام بریتانیا برد و در خلال آن گردش، به تونی توصیه كرد در انتخابات میان‌دوره‌ای بیكنزفیلد كه در سال1982 و برای یك صندلی محافظه‌كار برگزار می‌شد، شركت كند. تام‌پندی با یكی از اعضای ارشد حزب‌محلی بیكنزفیلد رفاقت داشت و روی همین حساب تونی توانست به‌عنوان كاندیدا انتخاب شود، اما تنها 10درصد آراء را جذب كرد و اعتبارش را از دست‌ داد. با‌این‌حال نظر مایكل‌فوت رییس‌وقت حزب‌كارگری را به‌خود جلب كرد و نامش در حزب‌كارگری پیچید.

پوستر تبليغاتي توني‌بلر در انتخاباتي كه او را راهي پارلمان بريتانيا كرددر1983، تونی‌بلر سی‌ساله متوجه صندلی تازه‌ای شد كه در پارلمان در نظر گرفته‌شده‌بود. باوجودی‌كه آن سال حزب‌كارگری در انتخابات‌عام بریتانیا شكست بدی خورده‌بود، تونی توانست با بخت خوبی برنده مبارزه شود. برخی كارشناسان رسانه‌ای معتقدند حمایت پاتریشیا فونیكس -بازیگر سریال‌های آب‌گوشتی تلویزیون كه آ‌ن‌زمان كلی هم محبوبیت به‌هم زده‌بود- از تونی‌بلر یكی از علت‌های اصلی توفیق او در راه‌یابی به پارلمان بود. قابل‌توجه این‌كه پاتریشیا فونیكس آن‌موقع دوست‌دختر آنتوني‌بوث پدرزن تونی بود!

تونی‌بلر خیلی زود در پارلمان ترقی كرد. نخستین مقام او در «دولت‌سایه» بریتانیا كه از پارلمان‌نشین‌های عضو حزب مخالف دولت تشكیل شده، معاونت رییس خزاده‌داری بود. او كه به‌شدت از اصلاحات موردنظر رییس‌وقت حزب‌كارگری در این حزب حمایت می‌كرد، سرانجام در 1988 به‌عنوان وزیر سایه‌ی نیرو برای اولین‌بار وارد كابینه‌ی‌سایه شد. سال‌بعد هم به‌عنوان وزیر سایه‌ی كار شد، كه یكی از كلیدی‌ترین وزارت‌ها در دولت بریتانیاست. در این مقام بود كه بلر حمایت دیرینه‌ی حزب خود را از «بازار بسته» برداشت و به‌این‌ترتیب از یك‌سو جناح‌چپ حزب‌كارگر را برآشفت و از دیگرسو، دست محافظه‌كارهای انگلیسی را برای انتقاد به حزب رقیب‌شان حسابی در پوست‌گردو گذاشت.

در سال 1994 پس از سكته‌‌ی‌قلبی رییس‌وقت حزب‌كارگر، نام تونی‌بلر به‌عنوان یكی از دو نامزد ریاست این حزب پیچید. اما با اعلام نتایج نظرسنجی‌هایی كه حكایت از اقبال‌عمومی به بلر داشتند، او به ریاست حزب‌كارگری بریتانیا انتخاب شد. در محافظه‌كاران بریتانیایی در انتخابات‌عام سال1997 به‌خاطر سوءبرنامه‌ریزی‌هاشان در دولت‌های گذشته كه به انزوای طولانی بریتانیا از اروپا انجامیده‌بود، شكست سختی از حزب‌كارگری به ریاست بلر خوردند. تونی‌بلر ریاست‌دولت بریتانیا را به‌عهده گرفت و شد: «نخست‌وزیر بلر».

ده‌سال از ورود توني‌بلر به خانه‌شماره10 داونينگ‌استريت مي‌گذرددر طول ده‌سالی كه از دو دوره ریاست بلر بر دولت بریتانیا می‌گذرد، سیاست‌های او بر افزایش رفاه و بهبود كیفیت زندگی مردم بریتانیا متمركز بوده‌ و همین سیاست‌ها به محبوبیت حزب‌كارگری در بریتانیا اضافه كرده‌است؛ چنان‌كه در نظرسنجی‌ها پیش‌بینی نمی‌شود حداقل تا دو دوره‌ی دیگر قدرت از دست این حزب خارج شود و از آن‌جا كه بلر هم‌چنان در دل هم‌حزبی‌هایش جا دارد، شاید تا ده‌سال دیگر هم‌‌چنان تونی‌بلر بر صندلی‌ نخست‌وزیری در «خانه‌شماره‌10 خیابان‌داونینگ» نشسته‌باشد. كارشناسان معتقدند ارتباط قوی‌ّ بلر با جامعه‌شناس انگلیسی هم‌نامش، آنتونی‌گیدنز، به او در راضی‌نگه‌داشتن انگلیسی‌های سخت‌گیر كمك زیادی كرده‌است. با این همه انگلیسی‌ها به‌خاطر تصمیم بلر برای همراهی ایالات‌متحده در اشغال عراق، به او انتقادهای جدی‌ای دارند و معتقدند این كار دولت باعث شده از اعتبار بریتانیا نزد مردم جهان كاسته‌شود و بعدها تاریخ درباره‌ی میهن آنان به‌خوبی قضاوت نكند.

بلر یك‌دختر و سه‌پسر دارد كه آخرین پسرش، لئو، اولین فرزند یك نخست‌وزیر بریتانیاست كه در «خانه‌شماره‌10 خیابان‌داونینگ» به‌دنیا می‌آید. تونی‌بلر یك آنگلوكاتولیك است كه از نظر اعتقادات مذهبی به جرج‌دبليو‌بوش رییس‌جمهور ایالات‌متحده نزدیك است. او به‌عنوان مذهبی‌ترین نخست‌وزیر بریتانیا از زمان ویلیام‌گوارت‌گلدستون شناخته‌می‌شود.

+ نوشته شده در  2005/5/6ساعت 0:1  توسط هادی  | 

كشف يك گور دسته‌جمعي از كردهاي عراقي

یك روایت‌عینی معاصرتر:

محققان می‌گويند زنان و کودکان پس از تيرباران به درون اين گودال‌ها فروغلطيده‌اندکارشناسان با بررسی یک گور دسته‌جمعی در جنوب عراق، عقیده دارند اجساد حدود هزار و پانصد قربانی کًرد که اغلب آن‌ها زن و کودک بوده‌اند، در این محل مدفون شده‌است. گمان می‌رود کشته‌شدگان، پیش از تیرباران به صف کشیده شده‌اند و سپس به درون 18 گودال کم‌عمقی که در نزدیکی شهر سماوه پیدا شده، فرو افتاده‌اند.

قربانیان احتمالا در اواخر دهه‌ی هشتاد میلادی پس از آن‌که اجباراَ به جنوب این کشور منتقل شدند، کشته شده‌اند. انتظار می‌رود شواهدی که به دست آمده، در دادگاه صدام‌حسین و دستیاران ارشد او به‌کار برود. از میان 113پیکری که تاکنون از گور بیرون آورده شده، همگی به‌جز پنج تن، زن یا کودک بوده‌اند. هویت کردی قربانیان از روی پوشاک بومی‌شان تشخیص داده شده‌است.

منبع

 

پ.ن.: (صرف‌نظر از داوری شخصی من نسبت به مجازات اعدام و این‌كه آیا اعدام حقّ صدام‌حسین هست یا نه) وقتی با وجود چون‌این جنایت‌هایی كه در حق‌ّ كًردان عراقی رفته، مسعود بارزانی رییس‌جمهور عراق كه خودش یك كًرد است می‌گوید حاضر نیست حكم‌اعدام صدام‌حسین را امضاء كند، نمی‌توانم او را مردی بزرگ نبینم.

+ نوشته شده در  2005/5/1ساعت 13:39  توسط هادی  | 

يک‌شنبه 24آوريل، نودمين سالگرد كشتار ارامنه توسط دولت عثماني

يك‌ روايت عيني:
در جريان کوچ‌دادن يا "تهجير" بود که فاجعه‌ای انسانی پيش آمد که بعدها "قتل‌عام ارامنه" نام گرفت.«...يادم می آيد که خانه مان توسط مردان کرد و سربازان ترک محاصره شده بود. آنها به خانه های دهکده مان هجوم بردند و هر چه می توانستند با خودشان بردند. بعضی مردم به داخل کليساها فرار کردند اما آنها کليسا ها را آتش زدند. همه خانواده من قتل عام شدند. وقتی همه را کشتند آنها را در يک گور دسته جمعی گذاشتند. ما بچه ها فرار می کرديم. پدرم در آن موقع خانه بود. او به جنگل فرار کرد. سربازان ارتش دنبالش کردند و او را کشتند و سرش را از بدنش جدا کردند. خيلی گريه کرديم. چه کار ديگری می توانستيم بکنيم. سرش را در بغل گرفتيم و گريه کرديم. بعد هم با دستهايمان زمين را کنديم و دفنش کرديم...»
منبع
+ نوشته شده در  2005/4/24ساعت 7:42  توسط هادی  |