خانهای برای جهان، با 5صاحبخانه
با برافروختهشدن آتش دو جنگجهانی اول و دوم، كمكم همهی كسانی كه یكجورهایی سرشان در كار بود فهمیدند انگار جهان دارد عوض میشود و اقتضائات دیگری دارند خود را نشان میدهند. وجود یك مرجع بینالمللی كه بتواند فراتر از سود و زیانهای یكیدو كشور قدرتمند تصمیم بگیرد و تصمیماتش هم خواندهشود، رفتهرفته بیشازپیش احساس میشد. تا اینجای كار مشكل خاصی وجود نداشت. اما ماجرا وقتی پیچیده شد كه بعد از مداخلهی ناگهانی دولت آمریكا در جریان جنگدومجهانی و یكسرهشدن كار، دولتهای متحدین كه پیروز میدان شدهبودند در سعدآباد تهران دور هم نشستند و برای آیندهی جهانبشری تصمیمگیری كردند. وینستونچرچیل از طرف بریتانیا، فرانكلینروزولت از طرف آمریكا و استالین از طرف روسیه، همهی كسانی بودند كه در این كنفرانس حاضر بودند و برای سالهای آیندهی تاریخ كلی تصمیم گرفتند؛ شكلگیری «سازمانمللمتحد» یكی از آن تصمیمها بود.
نام «سازمانمللمتحد» را كه یكجورهایی هم شبیه نام ایالاتمتحده است، فرانكلینروزولت رییسجمهور وقت آمریكا پیشنهاد داد. البته سابقه این نام به سالهای جنگدومجهانی باز میگردد كه دولتهای متحدین به نیروهای نظامی خود میگفتند «نیروهای جنگندهی مللمتحد». اولینبار در «بیانیهی اعلاموجود سازمانمللمتحد» كه در اولینروز سال 1942 منتشر شد، بهطور رسمی از این نام استفاده شد. در ماههای آگوست تا اكتبر سال1944 نمایندگان 5كشور ایالاتمتحده، پادشاهی بریتانیا، اتحادجماهیرشوروی، جمهوریچین و فرانسه در واشنگتن گرد هم آمدند تا طرح اولیهی سازمانمللمتحد را نهایی كنند.
در 25آوریل1945 «كنفرانس مللمتحد درباره سازمانهای جهانی» در سانفرانسیسكو تشكیل شد. در آن كنفرانس علاوه بر دولتها، تعدادی از سازمانهای غیردولتی(NGO) بزرگ هم حضور داشتند. پنجاهكشور در كنفرانس سانفرانسیسكو شركت كردند و همین پنجاه كشور بودند كه منشور سازمانمللمتحد را دوماه بعد در 26ژون امضا كردند. لهستان هم با آنكه در آن كنفرانس حضور نداشت، چون درخواست كردهبود جایی برای امضای آن كشور رزرو شود، به جمع اولین اعضای سازمانمللمتحد پیوست تا آن فهرست 51امضائه شود. سرانجام در 24اكتبر1945 بعد از آنكه 5عضو دائمی آینده سازمانمللمتحد (همانها كه در واشنگتن طرح اولیه را ریختهبودند)، منشور امضاشده توسط 51 كشور را تایید كردند، سازمانمللمتحد بهوجود آمد.
سازمانمللمتحد تا ششسال خانهای نداشت. تا اینكه جاندیراكفلر جونیور -كه از همان خانوادهی معروف راكفلر است- 8.5ملیوندلار داد و زمینی را در حاشیهی ایستریور در نیویورك خرید تا ظرف دوسال
ساختمان اصلی سازمانمللمتحد در آن ساختهشود، همانكه همهمان بارها در تصویرهای خبری آنرا دیدهایم. این ساختمان بهطور رسمی در روز نهم سال1951 افتتاح شد و پس از آن هم ساختمانهای دیگری در جنوا، هاگیو و وین به مجموعهی ساختمانهای سازمانمللمتحد اضافه شدند.
امروز شصتسال از ایدهی اولیهی شكلگیری سازمانمللمتحد میگذرد و بااینحال بهنظر میرسد این سازمان راه درازی تا برآوردهشدن هدفهایی دارد كه ظاهراً بهخاطر آنها شكلگرفتهاست: رسیدن به صلح و امنیت جهانی + همكاری اقتصادی و اجتماعی بینالمللی. «این راه آنقدر دراز است كه شاید هدفهای تئوریك شكلگیری سازمانمللمتحد را بتوان به «یك شوخی بامزه» تعبیر كرد.» این را نوآم چامسكی اقتصاددان و جامعهشناس بزرگ آمریكایی میگوید. آش آنقدر شور شده كه اخیراً كوفیعنان دبیركل غنایی سازمانمللمتحد هم در آخرین ماههای دورهی دبیركلیاش بر این سازمان، نقاطضعف جدی سازمانمللمتحد را پذیرفته و طرحی برای اصلاح در ساختارش را مطرح كرده و اینطور كه خود میگوید قصد دارد آنرا تا پیش از پایان این دوره دبیركلیاش به انجام برساند.
+ نوشته شده در
2005/4/21ساعت 19:59  توسط هادی
|
یك پدر با كلی كار ناتمام
كارشناسان علومانسانی برای جامعهشناسی سه پدر در نظر گرفتهاند كه هیچ معلوم نیست كدامیك از آنها حقّپدری بیشتری به گردن این فرزند نسبتاً جوان دارد: كارلماركس، امیلدوركیم و ماكسوبر. این سومی در ۲۱آوریل سال۱۸۶۴ در ارفورت در تورینگه بهدنیا آمد.
پدرش حقوقدانی یهودی بود كه البته حضور مذهب در زندگیاش به شناسنامه او خلاصه میشد. اما مادرش هلن كه زنی فرهیخته و دانشگاهرفته بود، یك پروتستان كالوینیست بود و درباره مسائل مذهبی و اعتقادی بسیار سختگیر و جدی بود. بااینكه تا زمان مرگ مادر ماكس در سال۱۹۱۹، آن دو رابطهی فكری و عاطفی نزدیكی داشتند اما حساسیتهای مذهبی مادر ماكس بهقدری بود كه باعث شد وقتی ماكس در نوجوانی به اعتقاداتمذهبی اهانت كرد، به او سیلی بزند و چه بسا همان سیلی بود كه كار خودش را كرد و باعث شد سیر اصلی مطالعات وبر در سالهای بزرگسالیاش و در نقش یكی از پدران جامعهشناسی، به بررسی نقش دین و اعتقاداتمذهبی در جامعه معطوف شود.
یكی از مهمترین آثار وبر «اخلاق پروتستان و روح سرمایهداری» است كه در آن به تاثیر دین در شكلگرفتن نظامسرمایهداری غرب پرداخته و سعی میكند به این پرسش جواب دهد كه اگر علت شكلگیری نظامسرمایهداری انباشتِ سرمایه است، پس چرا در جاهای دیگری مانند چینِ آنزمان و كشورهای خاورمیانه كه میتوان گفت انباشتِ سرمایه نسبتاً اتفاق افتادهبود، هنوز اثری از نظامهای سرمایهداری نبود. او سرانجام پاسخِ پرسش خود را در مسیحیتِ پروتستانی و بیش از همه آموزههای فرقهی كالوینیسم یافت كه به اعتقاد او آبادكردن دنیا را با آبادكردن جهاندیگر برابر میداند و بهاینترتیب رستگاری بشر را در ساختن این جهان میبیند.
ماكسوبر -شاید در اثر گیجی همان سیلی مادرانه- زندگی دانشگاهی چندان مرتبی نداشت. او تحصیلات عالیاش را در دانشگاههیدلبرگ شروع كرد و بااینكه در دانشكدهی حقوق ثبتنام كردهبود، به تحصیل تاریخ و اقتصاد و فلسفه و الهیات هم پرداخت. بعد از سهسالونیم تحصیل در هیدلبرگ، برای انجام خدمتنظام برای یكسال دانشكده را ترك كرد. او در دوران سربازیاش ابتدا سربازی ساده بود، اما با لیاقتهایی كه نشان داد پسازمدتی بهعنوان افسر به استراسبورگ اعزام شد. شاید بتوان جدیت ارتشیمآبانهی مادر ماكسوبر را علت این موضوع دانست كه او همیشه نسبت به دوره افسریاش در ارتش احساس غرور میكرد.
بعد از خدمتنظام هم بااینكه تحصیلاتش را -اینبار در دانشگاههای برلین و گوتینگن- از سر گرفت، اما چیزی از علاقه ماكس كه دیگر چندان جوان هم نبود، به نظامیگری كاستهنشد. در سالهای۱۸۸۷ و ۱۸۸۸، در چند مانور نظامی در الزس و پروسشرقی شركت كرد تا به افتخارات نظامیاش اضافه كند و تا اواخر عمرش نیز همچنان به فعالیتهای نظامی علاقهمند بود؛ چندانكه در ۱۹۱۴كه آلمان مشغول جنگ با بقیه دنیا بود، تقاضای اعزامبهخدمت كرد اما -شاید بهخاطر سنّبالای او- با درخواستش موافقت نشد و تا پایان سال۱۹۱۵ ادارهی گروهی از بیمارستانهای منطقهی هیدلبرگ به عهدهی او گذاشتهشد.
با همهی اینحرفها، او آنقدر هم كه بهنظر میرسد بیخیال زندگی عادیاش نبود. در سال۱۸۹۳ با ماریان شنیتگر ازدواج كرد. یك سال بعد هم استاد علومسیاسی دانشگاهفرایبورگ شد. اما بداقبالی به او رو آورد و یك بیماری شدید عصبی مجبورش كرد برای چهارسال تدریس و هرگونه فعالیت علمی دیگر را ترك كند. حال او آنقدر بد بود كه خانوادهاش دیگر امیدی به بهبودیاش نداشتند. ولی استراحتش در ایتالیا و سوئیس جواب داد و كمكم حالش رو به بهبود رفت و تدریس در هایدلبرگ را از سر گرفت، هرچند دیگر مانند گذشته امكان زندگی دانشگاهی فعالی نداشت.
ثروتی كه در میانسالی به وبر ارث رسید، باعث شد بتواند با خیالراحت از همهی كارهای دیگرش دست بكشد و تمام وقتش را صرف كارهای علمی كند. دراینمدت وبر به تحقیقاتش در زمینه جامعهشناسی دین ادامه داد. او نوشتههای خود را دربارهی هندوئیسم و بودیسم در هندوستان، كنفوسيوسيسم و تائوئيسم در چين و یهودیتقدیم كموبیش كامل كرد. بااینحال تحقیقات وبر دربارهی اسلام كه آخرین و جدیترین قسمت مطالعاتش بود، با مرگ او در ۱۴ژوئن سال۱۹۲۰ در مونیخ، برای همیشه ناتمام ماند؛ هرچند همان تحقیقات ناقص او درباره اسلام نشان از نگاه مثبت او نسبت به اسلام و آموزههای مربوط به كار و آبادكردن جامعه در آن دارد.
با همکاری مهرنوشمحمديان
+ نوشته شده در
2005/4/21ساعت 0:0  توسط هادی
|
...اي يار عزيز
مطبوع و تميز
در فصل بهار
با ما مستيز...
از خودم نگفتم اين شعر را. استادمحمدرضاشجريان همينحالا دارد در راديوپيام ميخواند!
+ نوشته شده در
2005/4/20ساعت 22:56  توسط هادی
|
فروردين۸۴ تمام شد
«يكماه از سال گذشت.» اين ميتواند بهترين جملهاي باشد كه يادم بياورد چه زود ميگذرد.
«يازدهماه از سال در پيش است.» اين يكي حساب كار را ميدهد دستم كه اگر بخواهم به خودم بجنبم، هنوز وقت زيادي باقي مانده.
حالا بالاخره يكماه گذشته يا يازدهماه مانده؟!
+ نوشته شده در
2005/4/20ساعت 20:2  توسط هادی
|
وقتي بهيادآوردن خاطرهها عذابآور ميشود
يكمدتي است خيلي ميروم توي اين فكر كه عمرم چه تند دارد ميدود پشتسرم و من انگار هيچ جلو نرفتهام. هربار كه يادي از گذشته ميشود و حرفي از يك روز خاص به ميان ميآيد و يا مناسبت خاصي پيش ميآيد، بيبروبرگرد، ياد اين ميافتم كه روند پيرشدنم همچنان به سرعتي باورنكردني ادامه دارد. نوروز كه ميآيد (يا محرم و رمضان)، به اين صرافت ميافتم كه پارسال و پيارسال و سهسالپيش و چهارسالپيش و پنجسالپيش و ششسالپيش و...، در همچون روزي كجا بودم و چه ميكردم. از بس هم كه آدمهايي كه در
زندگيام ديدهام و شناختهام زيادند، و همينطور جاهايي كه رفتهام و ديدهام، اين حسّ نوستالژي مضاعف ميشود.
اين روزها كه دارم «همنام» (نوشته جامپا لاهيري و ترجمهي اميرمهديحقيقت) را ميخوانم، ماجرا بغرنجتر شده. شخصيت اصلي داستان (كه ما او را از اول تا آخر به نام گوگول ميشناسيم) هم مشكل من را دربارهي نوستالژي دارد و مرتب ميرود سراغ گذشتهها. در شباهت اين جنبهي من و گوگول همين بس كه هر دومان حتا وقتي با كسي هستيم، داريم به گذشتههايي فكر ميكنيم كه با هم داشتهايم. فكر كن داري با «عزيزترين»هات حرف ميزني و همانطور توي دلت ياد شبهاي زمستان دوسالپيش هستي كه در سرماي شبهاي پاييزي تهران، با همان «عزيزترين» به تبادل دلوقلوههاي مبسوط مشغول هستی!
کم کم دارد اذیتم می کند، جوري كه حتا به اين فكر افتادهام كه سعي كنم تا آنجا كه ميشود چيزي به خاطراتم و اسمي به آدمهايي كه ميشناسم و جايي به مكانهايي كه رفتهام، اضافه نكنم. اينجور كه پيداست، همين22سال خاطرهاي كه دارم براي اينكه باقي عمرم را باشان سر كنم، بس است!
+ نوشته شده در
2005/4/19ساعت 19:46  توسط هادی
|
ناحرفهایگری در حرفهایترين بنگاه خبررسانی
یكی از اصولاولیه در خبررسانی، حفظ بیطرفی رسانه در انتقال مفاهیم است. البته چون بهنظر نمیرسد رعایت چنین قاعدهای بهطوركامل عملی نباشد، این بیطرفی باید «تاجایممكن» در نظر گرفتهشود.
درباره خبر ناآرامیهای اخیر در خوزستان ایران، بیبیسی خبری روی بخش فارسی پایگاه اینترنتی خود قرار داد كه بهنظر نمیرسد تیتر آن مطابق اصولحرفهای انتخاب شدهباشد: «درگیری خونین در خوزستان در پی انتشار نامه 'جعلی'». همانطور كه میبینید بیبیسی در تیتر خبر خود از صفت «جعلی» برای نامه منتسب به دفتر ریاستجمهوری استفاده كرده كه به این ترتیب پیش از نقل خبر به داوری دربارهی آن رفتهاست. البته قراردادن «جعلی» در گیومه میتواند دلیل بر این باشد كه بیبیسی این صفت را از یكی از منابع خبر نقلقول كرده و مسئولیت آنرا بهعهده نگرفتهاست.
اما بهطوركلی بهنظر میرسد آن دقتنظری كه تحریریهی نسخهی جهانی بیبیسی در کارهای خود رعایت میكند، در نسخهی فارسی آن چندان جدی گرفتهنمیشود. اصلاً خوشآیند نیست اگر این بیدقتیهای گاهبهگاه بیبیسیفارسی ناشی از بیتوجهی تحریریهی آن به سطحسلیقه و دانش مخاطبان بیبیسیفارسی باشد.
+ نوشته شده در
2005/4/17ساعت 14:46  توسط هادی
|
توضیح: حتماً شما هم بارها با نوشتههایی مواجه شدهاید كه روی نیمكتها، دیوارها و گاه پشتِ درِ دستشوییهای مدرسه و دانشگاه خود را بهرخ میكشند...
چه مهربان بودی،
وقتی دروغ میگفتی...
+ نوشته شده در
2005/4/12ساعت 19:5  توسط هادی
|
دكتر پرویز پیران امروز سر كلاس جامعهشناسیشهری خاطرهی جالبی تعریف میكرد. زمانی كه او در آمریكا درس میخوانده، یكی از روزها كسی از او میپرسد: «تو دوست سیاهپوست داری؟» دكتر پیران هم میگوید «نه!» آن فرد اصرار میكند كه «چرا! خودم امروز سر ظهر دیدمات كه داشتی با یه سیاهپوست خوشوبش میكردی و بعد هم رفتید به یه رستوران و ناهار خوردید!» دكتر پیران هم ابراز تعجب میكند، ولی ناگهان بهیادمیآورد آنروز ظهر را با یكی از دوستان اهوازیاش گذرانده كه مانند خیلی دیگر از ایرانیان جنوبی پوست تیرهای داشتهاست. دكتر پیران میگفت «تا آن موقع هیچوقت به این موضوع فكر نكردهبودم كه ممكن است كسی آن دوست اهوازیام را با كلماتی چنین نژادمحورانه توصیف كند و او را از نژادی دیگر بداند.»
این از جملهی خصوصیات اغلب ما ایرانیهاست كه به خود اجازه ندهیم كسی را بهخاطر مشخصاتظاهری متفاوت از خودمان، اینگونه خطاب كنیم. بهاعتقاد دكتر پیران، واقعشدن ایران در چهارراه جغرافیایی خاورمیانه، باعث شده نژادها و اقوام مختلف چنان درهمآمیزند كه تمایلات نژادپرستانه مجال بروز پیدا نكنند.
+ نوشته شده در
2005/4/11ساعت 22:56  توسط هادی
|
در حدّ مقياسهای بشری
اگر كشتی تایتانیك قرار بود نماد غرور و تبختر بشری در برابر خشم طبیعت دریا باشد، شاید بتوان مركز تجارتجهانی نیویورك و بهويژه برجهای دوقلوی تجارتجهانی را نماد جاهطلبی و برتریجویی انسان در برابر آسمان دانست. این دو برج از همان سال 1966 كه حرفهایی درباره بناكردنشان مطرح میشد، حرفبرانگیز و مسئلهدار بودند. زمانی كه مینورو یامازاكی مهندس ژاپنیامریكایی بههمراه آنتونیو بریتیوچی برای احداث آن برنامهریزی میكردند، بهسختی میتوانستند پیشبینی كنند این دو برج در حیات 28سالهشان چه لقبهایی به خود اختصاص خواهند داد و چه بلاهایی به سرشان خواهد آمد.
مركز تجارتجهانی نیویورك در واقع شامل هفت ساختمان بود اما در عمل برجهای دوقلوی این مجموعه به نماد آن تبدیل شدند. برجشمالی با 417متر ارتفاع و برججنوبی با 415متر ارتفاع، در زمان ساختهشدن بلندترین ساختمانهای جهان بودند و تا پیش از ساختهشدن برجهای سيرز در شیكاگو همچنان این عنوان خود را حفظ كردند. هركدام از دو برج، 110 طبقه داشتند.
این دو برج علاوه بر دفاتر متعددی كه در خود جا دادهبود، شامل یك هتل، مركز اطلاعات، پاركینگهای چند طبقه با دوهزار جایگاه پارك و یك میدان بزرگ هم بود. در قسمت زیرین این بنا ورودی تونل خطآهن به شهر نیوجرسی و همچنین ایستگاههای سه خط مترو قرار داشت. در مجموع 430شركت این بنا را اجاره كرده و در آن مستقر بودند. در داخل ساختمان مراكز اداری ضروری و حساس شهر نیویورك مانند ادارات بندرگاه دو شهر مجاور نیویورك و نیوجرسی هم قرار داشتند كه علاوه بر این خیابانهای روگذر پل، تونلهای منتهی به منطقه منهتن و همچنین فرودگاههای اطراف را هم كنترل میكردند.
گفتهمیشود تا پیش از فروریختن برجهای دوقلوی مركز تجارتجهانی نیویورك، روزانه 50هزارنفر در آن كار میكردند و بیشاز 200هزارنفر سروكارشان به آن میافتاد. این مجموعه چنان بزرگ بود كه برایش یك كدپستی مجزا در نظر گرفتهبودند. همین عظمت باعث شدهبود لوئیس مامفورد، تاریخنگار فنی، در كتاب خود «پنجضلعی(پنتاگون) قدرت»، آنرا اینگونه وصف كند: «نمونهای از عظمتگرایی بیهدف و عریانگرایی فنی كه امروزه بافت شهری همه شهرهای بزرگ را از هم دریدهاست.»
با اینكه خیلی از شهرشناسان و معماران چشم دیدن برجهای دوقلو را نداشتند، اما آنها بعد از چندسال در عمل به نماد شهرنیویورك تبدیل شدند؛ شهری كه خود نماد مدرنشدن و شاید آمریكاییشدن است. اگر هركدام از فیلمهای سینمایی را كه دردهههای 80 و 90میلادی ساختهشدهاند و قسمتی از فیلم در نیویرك میگذرد، تماشا كنید حداقل یكبار این دوبرج بهچشمتان خواهند خورد. شاید بههمینخاطر بود كه این برجها در دو نوبت هدف حمله كسانی قرار گرفتند كه در وهله اول میخواستند توجه جهانی را به خود جلب كنند و در وهله دوم، پنچهای به صورت بزككرده سرمایهداری غرب بكشند؛ صورت زیبایی كه تاب دیدن آنرا نداشتند. اولین حمله تروریستی كه به این مركز شد در 26فوریه 1993 صورت گرفت كه در آن ششنفر كشته و بیش از 1000نفر زخمی شدند. اما حمله تروریستی بعد كه خیلی اساسیتر و حسابشدهتر بود و به مرگ برجهای دوقلوی نماد نیویورك منجر شد، روز
یازدهمسپتامبر2001 اتفاق افتاد.
گفتهمیشود روز افتتاح برجهای دوقلو، وقتی در جلسه مطبوعاتی از مینورو یامازاكی پرسیده شد: «چرا دو برج 110طبقه؟ چرا نه یك برج 220طبقه؟!»، او پاسخ داد: «نمیخواستم از مقیاسهای بشری خارج شوم!» روز یازدهمسپتامبر هم آمار 2595نفری كشتهشدگان این برجها، چیزی بود در حد مقیاسهای بشری. 56سال قبل در انفجار اتمی هیروشیما و ناكازاكی با 237062كشته، مقیاسهای بشری خیلی جلوتر رفتهبود!
پسنويس: خلاصهي اين يادداشت در شمارهسيزدهم همشهريجوان منتشر شد
+ نوشته شده در
2005/4/10ساعت 18:7  توسط هادی
|
دكتر پرويز پيران، جامعهشناس شهري، معتقد است آنچه «جنبشجوانانايران» مينامد، درحال بازپسگيري عرصهيعمومياي است كه از جوانانايراني دريغ شدهاست. او اخيراً در يكي از آخرين مقالههاي خود با نام «جنبشجوانانايران عرصهيعمومي را بازپس ميگيرد»، با اشاره به حضور مضاعف جوانان ايراني –بهخصوص پايتختنشينانشان- در فضاهاي عمومي در مقايسه با پدران ومادرانشان، اظهارنظر كرده كه جوانان به اينترتيب قصد دارند بهتدريج و بيآنكه حساسيت نهادهاي تحديدكنندهي اين عرصهيعمومي را برانگيزند، آنچه را براي سالها از ايشان دريغ شده، خود بازپسگيرند.
اشاره پرويز پيران به جمعيت روبهافزايش جواناني است كه براي گپوگفتهاي دوستانهشان به كافيشاپهاي شهر ميروند و گاه ساعتها از وقتشان را در آنجا ميگذرانند، يا براي شركت در كنسرتهاي موسيقي جوانپسند بليط ميخرند، و يا در هريك از ديگر محيطهاي عمومي حاضر ميشوند. تعداد روبهفزوني كافيشاپها و تغييراتي كه كافيشاپهاي قديميتر شهر در طراحيداخلي خود دادهاند تا محيطي جوانپسندانهتر فراهم كنند، يكي از نشانههاي آشكار جوانانهترشدن محيطهاي اينچنيني است. دراينباره البته ميتوان كافينتها را پيشتاز دانست. كافينتهاي متعددي كه همزمان با ارزانشدن نسبي خدمات اينترنتي و تبعاً همگانيترشدن آن در سالهاي پاياني دههي هفتاد شمسي، و براي پاسخگفتن به نيازهاي ارتباطي شهرونداني كه در منزلهاشان رايانه نداشتند يا براي استفاده از آن با محدوديتهايي (اغلب از جانب پدرانومادرانشان) مواجه بودند، شكل گرفتند.
اين كافينتها در ابتداييترين شكلهاي خود شامل «مغازه»هاي كوچكي بودند كه در آنها دو يا سه دستگاه رايانه -نهچندان بهروز- روي ميزهايي دستدوم -و طراحينشده براي استفاده از رايانه- چيدهشدهبودند و يكنفر هم مسئول محاسبهي ميزاناستفادهي هركدام از «مشتري»ها بود. در اين كافينتهاي اوليه چندان توجهي به امكاناترفاهي و ذائقهي كاربران نميشد، كه شايد دليل اصلي آن قيمت بالاي خدمات در آنها بود كه گاه تا «1500تومان بهازاي يكساعت استفاده از اينترنت» هم بالا ميرفت. اما با اضافهشدن به تعداد اين كافينتها، هركدام از آنها براي حفظ مشتريان سابق و جلب مشتريان جديد سعي كردند ايدههاي مشتريپسندي را بهكار بندند. استفاده از طراحيداخلي دلپذير، نورپردازيهاي موضعي كه از ياد مشتريان ببرد در كافينت نشستهاند، ارائهي خدمات كافيشاپي محدود شامل كيك و نوشيدني و البته در ازاي دريافت هزينهي اضافي، و تااندازهاي كاستن از هزينههاي اينترنتي، از جملهي اين ايدههاي «مشتري»پسندانه بودند.
از همان آغاز بيشتر استفادهاي كه كاربران كافينتها در ساعتهاي حضور خود در اين محيطها از اينترنت ميكردند، گفتوگوهاي اينترنتي بود كه اغلب با لفظ انگليسي آن و بهعنوان «چت» شناخته ميشود. البته در ايران اين موضوع تنها به استفادهي كافينتي از اينترنت اختصاص ندارد و بهطوركلي چت يكي از دغدغههاي اصلي جوانانايراني روي اينترنت است تا آنجا كه گاه در آمارها گفتهميشود بيشاز سهچهارم زماني كه جوانانايراني در زمان اتصالشان به شبكهجهانيوب سپري ميكنند، صرف «چتكردن» ميشود.
چتهاي طولاني كاربران جوان كافينتها از يكسو آنان را به محيط كافينتهايي كه در آنها زمان استفادهشان را از اينترنت سپري ميكردند، وابسته ميكرد و ازسوي ديگر اين جوانان را با حضور طولانيمدت، مداوم و با فاصلههاي زماني كوتاه در يك محيطعمومي آشنا ميساخت. نكتهي مهمتر اما آن است كه چون بهانهي حضور در اين كافينتها استفاده از اينترنت بود، شلوغشدن آنها نتوانست حساسيت نهادهاي تحديدكننده عرصهيعمومي را چندان برانگيزد؛ هرچند اين اواخر كه ديگر فرهنگ كافينترويي بهطور جدي در ميان جوانانتهراني جا كردهبود، برخوردهايي ضربتي/ مقطعي/ گذرا و البته بيتاثير با آنها صورت گرفتند.
چتهاي اينترنتي، دوستيهايي را –صرفنظر از چندوچون آنها- در پي داشتند. بيشتر اين دوستان تازه، اولين قرارهاي ملاقاتشان را در همان كافينتهايي ميگذاشتند كه از آنجا با هم چت ميكردند. اما بعد از آن، شبيهترين جايي كه ميتوانستند بروند و ساعتي را بيدغدغه و دور از صداي رقص انگشتان روي كيبورد رايانههاي كافينتها بگذرانند، كافيشاپهايي بودند كه با قيمتهاي مناسبتر و منوهايي كاملتر ميتوانند به آنها كيك و نوشيدني و بستني تعارف كنند. با اضافهشدن كافيشاپها به فهرست جاهايي كه جوانانتهراني هر هفته –حداقل- يكيدوبار بايد به آنها سر ميزدند، در حقيقت يكي ديگر از اين محيطهاي عمومي توسط آنچه پيران «جنبشجوانانايراني» ميخواند، «بازپسگرفته»شد.
در كنار كافينتها و كافيشاپها، كنسرتهاي موسيقي پاپ و سينماهايي هم كه فيلمهاي جوانپسندانهتر و يا محصولات سينماي جهان را نمايش ميدادند، به محيطهاي موردعلاقهي جوانان اضافه شدند. در اين ميان هركدام از طيفهاي سني/ تحصيلاتي/ طبقاتي/ فرهنگي جوانان، رفتهرفته محيطهاي عمومياي را كه فراخور حال خود ميديدند، پيدا كردند و حضورشان در آنها مداومت پيدا كرد. بهاينترتيب اين روزها در نگاهي حتا گذرا به كافينتها و كافيشاپها و كنسرتهاي موسيقي و سالنهاي سينما با چهرههايي روبهرو ميشويم كه تقريباً همگي جوان هستند و اين محيطها را بهمثابهي نمادهايي از عرصهيعمومي در اختيار گرفتهاند. هرچند نميتوان قاعدهي پهن هرمجمعيتي را كه معطوف به همين طيف سني است، در اين مورد بيتأثير دانست؛ اما به اعتقاد كارشناسان مسائلاجتماعي و از جمله دكتر پرويز پيران، اين قاعدهي پهن جوان در بيشترين تأثيري كه ميتوانسته بگذارد، شايد به اين جريان سرعت بخشيده و «جنبشجوانانايراني» را قدرت دادهاست.
پرويز پيران در مقالهي خود، اين جريان را «جنبش» ميخواند چون معتقد است حركتي است هوشمندانه؛ البته نه به اين معنا كه تكتك اين جوانان هربار كه در محيطهاي عمومي حاضر ميشوند به اين قصد اين كار را ميكنند كه عرصهي عموميشان را بازپسگيرند، بلكه به اين معنا كه اين جوانان ميدانند اين كارشان چه نتيجهاي بهدنبال دارد و سعي ميكنند از هر مجالي كه بهشان داده ميشود بهره ببرند و جوري به حضورشان در محيطهاي عمومي ارزش بگذارند كه نهادهاي تحديدكننده اين محيطها چارهاي جز بهرسميتشناختن اين محيطها پيشروي خود نداشتهباشند؛ و اين فرآيندي هوشمندانه اما شايد ناخودآگاهانه است.
+ نوشته شده در
2005/4/8ساعت 3:3  توسط هادی
|