بهنظر ميرسد چيزي در زندگي ما ايرانيها كم است و بيش از همه، در زندگي ما كه در تهران زندگي ميكنيم. هر روز صبح –دير يا زود- از خواب برميخيزيم، دستوصورت شسته يا نشسته، صبحانه خورده يا نخورده، درحاليكه داريم چشمهامان را ميماليم از خانه خارج ميشويم. دانشگاه، محلكار يا هر جاي ديگري كه مقصدمان باشد، فرقي نميكند؛ جاي «آن» خالي است.
طولش نميدهم، آنچه جايش در زندگي همه ما و از همه بدتر، در زندگي جوانانه ما خالي است و من اين همه دارم از همان جاي خالي مي نويسم، لذت است. لذت در زندگي ما گم شدهاست. اين در حالي است كه اگر تاريخ ايران و فرهنگ سنتي ملي مردم كشورمان را وارسي كنيم، بهروشني درمييابيم حضور بسياري از آدابورسوم و سنتهايي كه در اين پيشينه دههزارساله يافت ميشوند، تنها با لذتجويي و لذتانگاري ريشهدار ايرانيان قابل توجيه هستند. اين خصوصيت با ورود دين اسلام و رواج آن در ميان ايرانيان كمرنگتر كه نشد هيچ، رنگ و لعابي ديني هم به خود گرفت و بهاينترتيب بيش از پيش در زندگي ايراني پا گرفت. آموزههاي عمدهاي كه از دين اسلام برداشت شدهاند –برخلاف خيلي ديگر از دينهايي كه ميان بشريت رواج يافتهاند- نهتنها لذتجويي انسان را نكوهش نميكند، بلكه اين خصوصيت را تقديس هم ميكند. حتّاتر ميتوان گفت كليه اديانآسماني، فارغ از پيرايههايي كه بهمرور گذر زمان بر آنها بسته شدهاست، به لذتخواهي انسان بها داده و اگر هم آنرا به دلايلي كه خواهم نوشت محدود كردهاند، در عوض راههاي جايگزيني براي برآوردهشدن لذتها پيشبيني كردهاند.
در نگاهي كلي ميتوان ادعا كرد دينها و آموزههاي اخلاقي كه براي سعادت بشر طرح شدهاند، بنا را بر لذتبردن انسان در زندگي او گذاشتهاند، اعمّ از لذتهاي اينجهاني و لذتهاي آنجهاني. گويا اساساً اين اديان –خواه آسماني و خواه زميني- آمدهاند كه انسان را به نهايت لذتي برسانند كه ميتواند از آن بهره ببرد. در اين ميان تنها دو اصل محدودكننده براي اين لذتخواهي پيشبيني شده كه شايد حتّا بتوان تمامي احكام ديني محدودكننده را هم از اين دو اصل محدوديتساز نتيجه گرفت.
طبق اين انگاره، «انسان ميتواند تا جايي كه ميتواند لذت ببرد –هر لذتي- مگر زماني كه:
1) لذت انسان ديگري را محدود كند،
2) خود را از لذت بزرگتر/ بهتر/ عميقتر/ ماندگارتري محروم كند.»
با اين همه –چنانكه نوشتم- مفهوم لذت و لذتجويي از زندگي ايراني رخت بر بسته است. دلايل مختلفي را ميتوان براي اين مسئله برشمرد. يكي از مهمترين و اصليترين آنها به برنامههاي رژيم شاهنشاهي پهلوي در پيش از انقلاباسلامي بازميگردد. شاهان پهلوي و بهخصوص پهلويدوم با نگرش مثبتي كه به نظريه «اصلاحاتاجتماعي از بالا» داشتند، -در خوشبينانهترين نگاه- بر آن بودند كه زندگي مردم ايران را بهگونهاي فرمايشي و دستوري مدرنيزه كند و البته با توجه به درك ناقص آنان از مدرنيته كه حاصل نگاه توريستيشان به غرب بود، «مدرنيزهشدن» زندگي ايراني نزد آنان با «غربيشدن» همارز بود.
بهاينترتيب حكومتپهلوي براي مدرنكردن زندگي ايراني، به غربيكردن رفتارهاي اجتماعي و پوشش ايرانيان و ترويج خوانشهاي سطحي از فرهنگ اصيل ايراني به نفع ارزشهاي معاصر زندگي غربي، اهتمام ورزيدند. اين شد كه بساط انواع و اقسام لذتهاي حسي به شهرهاي بزرگ و شهرهاي تفريحي ايران راه يافت، لذتهايي كه طيفي را از لذتهاي دون و پست گرفته تا لذتهاي متوسط و مياني شامل ميشدند. با اين همه، رفتهرفته همان لذتهاي مياني و متوسط مانند سينما، موسيقي و حتّا تئاتر كه ميشد به لذتهاي متعالي تبديل شوند، در پاسخ به اقتضائات و الزامات اقتصادي و در غياب حمايت جدي دولتي از اين دست لذتها بهسمت لذتهاي دون و پست ميل كردند و رنگوآب فرهيخته خود را از دست دادند.
با پيروزي انقلاباسلامي و سرنگوني حكومتپهلوي، موجي از ضديت با هرآنچه يادآور حكومت پيشين بود در ميان مردمي كه خيال حكومتي نو در سر داشتند، بالا گرفت. علاوهبرآن، نوع نگاه پهلويها به مقوله لذت در زندگي ايراني و بيتوجهيشان به حساسيتهاي فرهنگي مردم ايران، باعث شدهبود نوعي بدبيني نسبت به لذتجويي در ميان ايرانيان شكل گيرد. اين شد كه شايد بتوان ادعا كرد اگر تأييد مقامات سياسي و مذهبي حكومتجمهورياسلامي بر هنرهاي لذتبخشي مانند سينما، موسيقي و تئاتر نبود، آنها هم مانند خيلي ديگر از واردات لذتبخش دوران پهلوي محكوم به محوشدن از بخش آشكار حياتاجتماعي ايرانيان ميشدند؛ اتفاقي كه براي عشرتكدهها، مشروبفروشيها، ديسكوها، تئاترهاي –بهزعم نيروهاي انقلابي- نازل و مبتذل، سينماي –بهزعم نيروهاي انقلابي- مملو از فيلمفارسيهاي ستارهمحور و فاقد معنا، و موسيقي –بهزعم نيروهاي انقلابي- بيمحتوا و طربمحور افتاد.
از طرف ديگر، لذت مقولهاي است مربوط به «نفس/ خود» آدمي و بههميندليل است كه اگر در لذتجويي نسبت به همان دو اصل اساسي محدودكننده بيتوجهي شود، بيشك حقوق ديگران زير پا گذاشته ميشود. اين در حالي است كه مفهوم ايثار و فداكاري در فرهنگ ايراني و بهطرز قابلتوجهي در فرهنگ اسلامي يك ارزش به حساب آمده و اين ارزش گاه چنان برجستگي پيدا كرده كه به «دگرخواهي» و حتّا «خودهيچانگاري» نزديك شدهاست. مفهوم ايثار و فداكاري در دوران انقلاباسلامي و بعد از آن در جريان جنگ 8ساله ايران و عراق، هرچه بيشتر بر زندگي ايراني حاكم شد. هرچند ميتوان بهطور جدي بررسي كرد كه آيا اين مفهوم -بهويژه در سالهاي اخير- مفهومي حقيقي و در بطن فرهنگ ايراني بوده يا مفهومي رياكارانه و مزورانه، بااينحال ميتوان گفت ارزش ايثار و فداكاري چنان در زندگي ايراني قوت پيدا كرده كه مفهوم لذت بهخاطر وجه نفسگرايانه آن تقريباً به يك ضدارزش تبديل شدهاست.
پس جاي خالي لذت در زندگي ايراني بيش از همه ناشي از دو عامل است:
1) بدبيني مردم ايران و بهتبع آن حكومت، نسبت به مفهوم لذتجويي در اثر افراطهاي حكومتپهلوي در پرداختن به امر لذت
2) ارزشبودن مفهوم ايثار و فداكاري و تصور ايرانيان از تقابل اين مفهوم با مفهوم لذتجويي
بااينهمه بايد براي بازگرداندن لذت و ارزش لذتجويي به زندگي ايراني و –تا آنجا كه از دست ما برميآيد- زندگي جوان ايراني كاري كرد. در غياب اين امر اساسي زندگي بشر، حتّا متعاليترين و والاترين امور رنگوآب خود را از دست ميدهند و به مقولاتي خستهكننده و آزاردهنده تبديل ميشوند. اين ميشود كه ديگر نه كسي از كاركردن لذت ميبرد و نه از درسخواندن و –بيتعارف- نه حتّا پرستيدن خداوند كه قرار است لذتبخشترين امر بشري باشد!
در گام اول بهنظر ميرسد پيشازهمه بايد ذهنيت منفي جوان ايراني نسبت به لذت و لذتجويي اصلاح شود و اين تصور او از بين برود كه وقتي از لذت حرف ميزنيم، از پست/ دون/ زشتترين امر بشري حرف ميزنيم.