حسینجون!
سر جدّت یه کارهایی نکن ما که به اون مککین قوزمیت ترجیحت دادیم، زودی پشیمون بشیم؛ اون هم عین سگ! یعنی یه کاری کن نه زود پشیمون بشیم و نه خیلی... دیر و کماش رو گریزی نیست ظاهرا
+ نوشته شده در
2008/11/5ساعت 14:25  توسط هادی
|
اوباما (حتا در گل مانده)؛ از آن ِ ما
انتخابات آمریکاست و قاعدتا موضع ما که معلوم است!
نتیجه انتخابات فردا هرچه باشد، آنچه در جریان رقابتها اتفاق افتاد و حرفهای حسابی که شنیدن آنها از زبان رهبری سیاسی مغتتنم است را ولو به شکلی تبلیغاتی و عملیناشدنی از زبان اوباما شنیدیم، خودش نتیجه است؛ شاید حتا مهمتر و تاثیرگذارتر از رایآوردن اوباما - که ظاهرا دیگر میتوان حسابی بهاش امیدوار بود.
نیمه خرداد که دیگر مسجل شد هیلاری دارد از جلوی اوباما کنار میکشد، نوشتم که شاید در عمل اوبامای در گـِل مانده چندان توفیری با مککین نکند، اما بههرحال پیروزی اوبامایی که آن حرفها را به زبان آورد، حتا اگر عملیشان نکند، تاثیر خودش را میگذارد. امیدوارم بدبینیام به در گل ماندن اوباما هم درست از آب در نیاید.
اینروزها که آمریکا - و تبعا دنیا - معطل یک لینکلن یا (با پوزش از برادران ارزشی) کندی یا کارتر است، به اوباما هم میتوان دلخوش بود.
این حسین که اینطور آرام و چراغخاموش در انتخابات چهل و چهارمین رییسجمهور آمریکا جلو آمد، حتا راینیاوردهاش هم کار خودش را کرده است؛ چه برسد که رای بیاورد - آن هم با فاصلهای قاطع.
نتیجه انتخاب روز سهشنبه آمریکاییهای رایبده هرچه باشد، تاثیر نتیجه این انتخابات را بر حوزه سیاسی ایران - روشنتر از همیشه - خواهیم دید.
+ نوشته شده در
2008/11/4ساعت 1:32  توسط هادی
|
دوازدهم آبان؛ و کمی اینطرفتر و آنطرفتر
کار خیلی بیمزهای است اما من خوشم آمد! رفتم با کمک ویکیپدیا ببینم کیها همزادروز مناند. یک روز قبل و بعدش را هم از بابت اشتباههای احتمالی ثبت در تاریخ نگاه کردم.
نتیجه جالب بود. نه فقط آدمهای باحال و جالب و تاثیرگذاری در این سهروز به دنیا آمدهاند و مردهاند، که اتفاقهای بامزهای هم افتاده. این هم چندتا از بامزهترینها و مهمترینهاش از نظر خودم که خیلیهای دیگهشان از چشمم افتادهاند و البته به خاطر منبعش، طبیعی است اتفاقهای ایرانیاش کم باشد:
- 1604 و 1611: نمایشهای اوتلو و Tempset شکسپیر برای اولینبار اجرا شدند.
- 1800: جان آدامز، دومین رییسجمهور آمریکا، اولین رییسجمهوری شد که وارد کاخسفید شد. آنزمان اسمش «عمارت ریاست» بود.
- 1896: مجله نشنالژیاگرافی برای اولینبار عکس سینههای عریان یک زن را چاپ کرد!
- 1911: برای اولینبار، بمباران هوایی در جنگ بین ایتالیا و ترکیه به کار گرفته شد.
- 1922 و 1928:عزل آخرین سلطان عثمانی؛ محمد ششم - «الفبای ترکی» بهزور جایگزین الفبای قبلی عربی ترکیه شد.
- 1968: نظام درجهگذاری برای فیلمهای آمریکایی، معرفی شد؛ همان نظامی که برای فیلمها درجههای G، M، R، و X معین میکند.
- 1993: پیمان ماستریخت که رسما پایهگذار اتحادیه اروپا شد، پا گرفت.
- 1935: تولد ادوارد سعید؛ منتقد و فعال سیاسی زاده فلسطین.
- 1936: «بنگاه پخش بریتانیا» (بیبیسی)، اولین سرویس تلویزیونی منظم و با کیفیتبالا (آنزمان: 200 خط در صفحه!) را عرضه کرد. این تلویزیون در سال 1964 به BBC1 تغییرنام داد و هنوز با همین نام برنامه پخش میکند.
- 1960: انتشارات پنگوئن از اتهام نشر وقاحت به خاطر کتاب «معشوق بانو چاترلی» تبرئه شد.
- 1965: تولد شاهرخخان؛ بازیگر هندی!
- 644: قتل عمر ابن الخطاب، خلیفه دوم پس از پیامبر اسلام، به دست یک غلام ایرانی.
- 1913: ایالاتمتحده مالیات بر درآمد را وضع کرد.
+ نوشته شده در
2008/11/2ساعت 2:13  توسط هادی
|
پارسال خیلی حالم گرفته بود از روز تولدم.
شاید کمی به خاطر آن تبریک اساماسی و ایمیلی مسخرهای که شرکت سپنتا میفرستد و خیلی با افتخار به روباتش مینازد که یادش است تولدها را و اولین کسی است که تبریکم میگوید و چه تبریک سرد و بیروحی! کار بیمزهای که سپنتا امسال هم کرد؛ بر خلاف توضیح قبلی مدیر این شرکت که در پاسخ به اعتراض پارسالم برایم ایمیل کرده بود.
کمی دیگر هم به این خاطر که از عدد 25 ترسیده بودم پارسال. هنوز هم فکر میکنم 25ساله و بالاتر، یعنی دیگر افتادهای در سراشیبی. از اولش هم بودهای، اما حالا دیگر جدی شده کار. 25 یعنی کمکم بخشی از خاطراتت دارد میشود تاریخ. بههمینخاطر از 26 هم میترسم. یعنی زود باش!
پارسال حالم گرفته بود. خیلیاش هم به این خاطر که در یک سال قبلش که از عمرم گذشته بود، هیچ کاری نکرده بودم که - دستکم و شاید فقط خودم - خوشم بیاید. یعنی بتوانم بهاش نگاه کنم و خوشحال شوم. در همین حد! ولی خب امسال این یک بدی را ندارد. تا جایی که میتوانم بشمرم و یادم میآید، پنج تجربه خوب کردم که شاید دوتاشان برای آبادکردن یک سالم کافی بوده. بابتش از خیلیها سپاسگزارم. کاش میشد بگم کیها...
با نوشتن این یادداشت، روز 9132 شروع شد.
+ نوشته شده در
2008/11/1ساعت 23:51  توسط هادی
|
به سبک حوادثنویسها
«قاتل خیلی سریع به موجودی منفور تبدیل شد.
چون رسانهها از قربانی یک مظلوم ساخته بودند.»
«سرنخ» - پیششماره (منتشرشده در قالب ویژهنامهای از همشهری جوان) - صفحه پنجاه و سه
+ نوشته شده در
2008/10/22ساعت 23:54  توسط هادی
|
علیالسویگی؛ به معنای مثبتاش
برای اولینبار تا جایی که به یاد میآورم، در یک موقعیت ِ - به معنای واقعی کلمه - «برد - برد» قرار گرفتهام و برای اولینبار دارم درک میکنم چه دشوار است تصمیمگرفتن در چنین موقعیتهایی. آنچه میخواهم از زندگیام، یعنی تحصیل و کسب تجربه و شریکبودن در کارهای بزرگ مفید برای توسعه پایدار جامعه ایرانی، در هر دو موقعیت هست و من واقعا نمیدانم اگر هرکدام را به دست آوردم، خوشحال باشم که به دستش آوردهام یا ناراحت که آنیکی را از دست دادهام!
امیدوارم بعدها خودم را به این خاطر سرزنش نکنم که هر دو موقعیت را برابر فرض کردهام...
اگر باور داری، برایم دعا کن؛ وگرنه آرزوهای خوبت را ازم دریغ نکن!
+ نوشته شده در
2008/10/21ساعت 22:41  توسط هادی
|
- گفتم گم شدی... جایی رو که بلد نیستی تو!
- دیدی که برگشتم... تو نگران خودت باش...
+ نوشته شده در
2008/10/19ساعت 0:41  توسط هادی
|